تبلیغات در اینترنتclose
اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش - پاسخ 6
زمان جاري : دوشنبه 27 خرداد 1398 - 11:22 بعد از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش / پاسخ 6
negin1998 آفلاين

ارسال‌ها : 46

عضويت:28 /4 /1397

پاسخ 6 : اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت ششم
[آیرین]
آرشام رفت منم با کلی فکر و خیال تنها موندم. چی بهش گفتن که انقدر قاطی کرد؟ بعدشم با کلی من میمیرم و قسم گذاشت رفت.
حدود یک دقیقه بعد یه ماشین مشکی مدل بالا که اسمشم نمیدونستم جلو پام ترمز کرد.
مرد: خانوم تشریف بیارید سوار شید.
باز مزاحم، باز مزاحم...ای بابا!
من: آقا لطفا مزاحم نشین خواهش میکنم.
یه چیزی گفت مخم سوت کشید.
مرد: مزاحم چیه خانوم آقا دستور دادن ببرمتون!
خدایا آرشام چیکارس؟ یعنی چی دستور داده؟! کدوم رئیس شرکتی کسیو میفرسته دنبال منشیش؟ مگه من راننده شخصی میخوام؟! البته الان که باید بخوام وگرنه آرشام دوباره داد و بیداد میکنه.
به ناچار در عقب رو باز کردم و سوار شدم و گفتم
من: خیلخب، باشه.
همونجور که رانندگی میکرد، منم از نگرانی چنتا سوال پرسیدم.
من: شما خبر ندارین آرشام میخواد کجا بره؟
مرد: خبر دارم خانوم ولی نمیتونم بهتون بگم.
چقدر آرشام کاراش مشکوکه ها!!! دهن اینم بسته!! صددرصد از خودش میپرسم ولی الان نگران سلامتی آرشامم شدید!! پرسیدم
من: تا کی کاراش طول میکشه؟ نمیتونید بگید هرموقع رسید خونش بهم زنگ بزنه؟
مرده که هنوز نمیدونستم کیه گفت
مرد: خودشون گفتن هروقت برگشتن خبرتون میکنن.
من:خوبه.
وقتی منو رسوند اسمشو پرسیدم، بازم جواب نداد و رفت.
در خونه رو باز کردم و وارد خونمون شدم.
من:سلام به اهل خونه.
بابام که روی مبل نشسته بود با لبخند جوابمو داد.
بابام: سلام دختر گلم، خسته نباشی.
مامانم هم از آشپزخونه با یه سینی چایی اومد بیرون.
مامانم: سلام دخترم، خسته نباشی.
من: مرسی.
مامانم روی مبل نشست،منم با همون لباسای بیرون نشستم که بابام با آب و تاب شروع کرد خیلی جدی و پرهیجان ماموریت امروزشو تعریف کردن.
بابام: عملیات سختی بود، تا موفقیت کاملمون چیزی نمونده بود. آخه یکی از باندای بزرگ مواد مخدر بودن. یه مقدار جنساشونو ضبط کردیم، البته من جزو گروه عملیاتی نبودم و فقط از اداره سازمان دهی میکردم. چند نفر از اوناهم زخمی شدن ولی واسه بچه های خودمون اتفاق خاصی نیوفتاد. معلوم بود رئیس باهوش و زبده ای داشتن چون همه کاراش با حساب و کتاب بود.
ای بابا دوباره این بابای ما شروع کرد معرکه گیری کردن!! ولی خودمونیما قضیه گیر افتادن و مواد مخدر و تعجب آرشام از شغل بابای من، اسلحه آرشام...
خدایا هرچی بیشتر میگذره دارم گیج تر میشم.
بی حوصله بلند شدم و رفتم تو اتاقمو درو بستم. لباسامو عوض کردم و روی صندلی جلوی میز توالتم نشستم و آرایش ملایمم که فقط یه ریمل و یه رژ بود پاک کردم.
خدایا هم نگرانشم هم دارم بهش شک میکنم. نمیدونم چقدر گذشته بود که داشتم اتاقو متر میکردم که گوشیم زنگ خورد. پریدم رو کیفم و گوشیمو از توش برداشتم که دیدم آرشامه، سریع جواب دادم.
آرشامم با یه صدای خیلی ضعیف گفت
آرشام: الو آیرین....
این چرا صداش اینجوری شده؟ آیرینت بمیره. دوباره رگبار سوالام شروع شد.
من: الو آرشام. چیشده؟ چرا انقدر صدات گرفته؟ الان کجایی؟ خوبی؟ چرا انقدر طولش کشید.
پشت تلفن خندش گرفته بود.
آرشام: یواش تر دختر! یکی یکی بپرس. چیزی نشده خوبم.
من: خب نگران شدم. چیشده که صدات انقدر گرفته؟
دست بردار نبودم، حالام که صداش اینجوری بود نگرانیم دوچندان شده بود.
آرشام: چیزی نشده عزیزم، واسه خستگیه. خودت خوبی؟ کجایی؟
من: خوبم، خونه ام، تو چی؟ کاش میشد ببینمت من اینجوری تا صبح دق میکنم.
آرشام: من خونه ام، اگه میخوای بیا اینجا.
خندم گرفت. فکرشو بکن من و آرشام تو خونش تنها!!! دیگه چیزی از من نمیزاره بمونه!!
با خنده گفتم
من: بیام؟
آرشام: آره اگه دوس داری و نمیترسی!!
ترس که خدایی میترسیدم. با کارای امروزش تو شرکت... ولی بایداز حالش و کاراش خبردار بشم.
به شوخی گفتم
من: دلم واسه بالشم تنگ شده. بدون بالشم خوابم نمیبره!!
آرشام: خب پس بیا فقط مامان و بابات چی؟
من: اونارو یه جوری راضی میکنم!
تخصصی داشتم در زمینه راضی کردنشون!! خوب شد خدا دوستای با وفای مارو آفرید باید به یکیشون بسپرم هوامو داشته باشه!
یهو جو دادم و گفتم
من: چیه پشیمون شدی؟ میخوای نیام؟
با جیغ و دلخوری الکی گفتم!! اونم با کلافگی گفت
آرشام: کی پشیمون شد؟ چرا جو میدی؟ فقط اومدی زیر یه گلدون مثلثی شکل جلوی در کلیده خودت درو باز کن، دره حیاطم بازه.
خواستم یه چیزی بهش بگم که ادامه داد.
آرشام: فقط تو باغ سه تا سگ دارم ولی نترس کاریت ندارن.
دلخور شدم و گفتم
من: اینه وضع پذیرایی از مهمونت؟ خودم درو باز کنم؟
آرشام با بی حوصلگی گفت
آرشام: آیرین چقدر غر میزنی، بیا دیگه اه بای!
بعدشم گوشیو قطع کرد!!‌ این رو به من گوشی قطع میکنه؟ به حسابت میرسم آرشام!!
خیلخب بریم دنبال راضی کردن پدر و مادر گرامی و در جریان گذاشتن نازی که دوستم بود.
اول یه sms به نازی دادم و بهش گفتم اگه مامانم زنگ زد خونشون بگه من اونجام!! کلا بچه پایه ای بود!
از اتاقم بیرون رفتم و دیدم بابام داره با تلفن صحبت میکنه، پس رفتم تو آشپزخونه که مامانم مشغول غذا درست کردن بود!
من: مامان من دارم میرم خونه نازی اینا، شبم میمونم! میشه دیگه؟
با کلی ادهای دلبرانه گفتم بلکه نرم بشه!!
مامانمم یه نگاه به من کرد و با لبخند گفت
مامانم: این اداهارو واسه شوهرت بیا، باشه برو!
خندیدم و گفتم
من: عاشقتم مامان.
گونشو بوسیدم و دوییدم تو اتاقم. یه تاپ که البته خیلی باز نبود به رنگ ارغوانی پوشیدم، با شلوار لوله تفنگی مشکی. مانتوی بلند و مشکیمم تنم کردم و شال زرشکیمو روی سرم انداختم و کیف به دست اومدم پایین. بعد از خداحافظی از مامان و بابام حرکت کردم سمت خونه آرشام!!
کرایه آژانس رو حساب کردم و اونم رفت. طبق گفته آرشام در باز بود. وارد حیاط شدم و درو بستم.
محو بزرگیه باغش شدم که سه تا سگ گنده و مشکی با قلاده های نقره ای که برق میزدن دیدم!!!
یا علییییییییییییی!!!!!!! من میترسم!!!! مااااااماااااااان.....بااااااابااااااا........آرشااااااااااااااام...... ککککککمکککککککک.....
جمع کن خودتو چرا کولی بازی درمیاری؟ خوبه خودش گفت کاریت ندارن. یکم خودمو جمع و جور کردم، بعدم با سلام و صلوات از جلوشون رد شدم!! آخیش....
رسیدم جلوی در و همونطور که گفته بود کلیدو از زیر گلدون برداشتم و درو باز کردم و داخل شدم.
همه جا تاریک بود، بی حواس داشتم جلو میرفتم و محو جمال خونه آرشام شده بودم که صدای آرشامو شنیدم.
آرشام: بیا اینجا من تو اتاقم.
راهمو کج کردمو از یه راهرو عریض و طویل رد شدم که کلی اتاق توش بود که همشون درشون بسته بود.
رسیدم به اتاق آخر که درش باز بود. واردش که شدم اول بزرگیه اتاق توجهمو جلب کرد، بعدشم رنگش. ست مشکی، همه چیز مشکی بود از سقف تا دیوارا و پارکت کف!! همینطور داشتم نگاه میکردم که نگاهم رفت روی تخت بزرگ و مشکی وسط اتاق!
هییییییییین.....آرشام چرا این شکلیه؟! نیم تنه بالاش لخت بود و یه باند دور شکمش پیچیده شده بود!!
الهی آیرینت بمیره،چی شدی تو؟؟؟ دست خودم نبود اشکام سرازیر شد و رفتم سمتش.
من: تو...تو چرا اینجوری شدی؟ چیکار کردن باهات؟
آرشام میخواست منو آروم کنه برای همین گفتم
آرشام: چته بابا؟ آروم باش چیزی نشده که...چرا گریه میکنی؟
با هق هق گفتم
من: دیگه میخواستی چب بشه؟ حالت اصلا خوب نیست.
لبه تخت نشستم.
آرشام: بابا من خوبم، یه تیر کوچولو بود که درش آوردن تموم شد و رفت. دیگه گریه کردن نداره که!!
با پشت دستم اشکامو پاک کردم و گفتم
من: بریم پیش پلیس شکایت کنیم؟ اصلا پاشو اول بریم بیمارستان.
نمیدونم چرا تا اسم پلیس اومد رنگش پرید و گفت
آرشام: نمیخواد گفتم که تیرو درآوردن، نیازی به پلیسم نیست قبلا هماهنگی شده رفتن شکایت.
خیالم راحت نشد ولی دوباره شیطون شدم و گفتم
من: راستی بالشم کو؟ من فقط به خاطر اون اومدم.
آرشام با حالت تاسف ظاهری گفت
آرشام: بالشت سوراخ شده دیگه، البته کنارش سوراخ شده نه وسطش!!
منم خواستم یکم خوشمزگی کنم و حرصش بدم.گفتم
من: فقط همین یه بالشو داشتم، اشکال نداره حالا یکی دیگه پیدا میکنم.
عصبانی شد، یهو تو جاش نیم خیز شد و گفت
آرشام: تو بیخود میکنی!!
صورتش از درد جمع شد.
آرشام: آخ...
دوباره خودشو انداخت رو تخت... واسه دلجویی کردن گفتم
من: من فقط تورو دوست دارم آبکش من!!
یه جوری نگام کرد که معلوم بود هنوز دلخوره!! چاره ای نیست با گفتن حل نمیشه! خیلی خیلی کوتاه بوسیدمش!! صددرصد لپام قرمز شده بود، سرمو خاروندم و به سقف نگاه کردم. بعدم برای تغییر جو گفتم
من: چیزی میخوری برات درست کنم؟
آرشام با لحن دوست داشتنیش گفت
آرشام: خجالتی من!! اگه میشه یه سوپ درست کن گرسنمه دکترم گفته باید سوپ و مایعات بخورم فعلا از غذا خبری نیست.
از جام بلند شدم و گفتم
من: چشم آقا ناظم تو استراحت کن حاضر شد برات میارم.
آروم از جاش بلند شد. بابا تو نمیخواد تکون بخوری کسی از آبکش انتظار نداره!!
آرشام: مگه میدونی وسایل من کجاست؟ بذار پاشم کمکت کنم!
خیلی تهدیدی گفتم
من: نمیخواد!! خودم پیدا میکنم فوقش آشپزخونت بازار شام میشه دیگه!!
آرشام: اشکال نداره زنگ میزنم لیلا جون بیاد تمیز کنه!
این چی گفت؟! لیلا جون؟ با عصبانیت گفتم
من: لیلا جون دیگه کیه؟
آرشام دستشو گذاشت پشت کمرم و همونطور که منو میبرد سمت آشپزخونه با صدایی که توش خنده هم بود گفت
آرشام: لیلا جون یه خانومیه میاد خونمو تمیز میکنه.
کیفمو گذاشتم روی میز کوچیک آشپزخونه و همونطور که وسایل مورد نیازم رو آماده میکردم گفتم
من: همین فقط؟
آرشام با عصبانیت گفت
آرشام: پَ نَ پَ باهاش....پووووف آخه من با یه زن ۵۵ ساله چیکار میتونم داشته باشم؟؟
چنتا هویج از توی یخچال برداشتم و مشغول خورد کردنشون شدم و گفتم
من: کاری نداری؟ آخیش!! شوخی کردم بابا، تو چرا دوست داری الکی حرص بخوری؟
همینجوری داشتم حرف میزدم و هویجارو خورد میکردم که حواسم نبود و انگشتمو بریدم.
من: آخ...
انگشتمو که بریده بود با دستم گرفتم. البته آرشامم از خجالتم دراومد و کلی داد و بیداد راه انداخت.
آرشام: چیشد؟ ببینم دستتو...حواست کجاست؟ نمیتونی بدون اینکه بلایی سره خودت بیاری کاری بکنی؟
آروم و خیلی مظلوم گفتم
من: حواسم به تو بود خب، چیزی نشده که.
چاقورو از دستم کشید. ای بابا من اونقدرام دست و پا چلفتی نیستم که، حالا تا عمر دارم دست میگیره حتما.
آرشام: بده من برو اونور خودم درست میکنم.
من: نمیخواد، تو پاشو برو استراحت کن.
آرشام: نمیخواد درست میکنم تو نگاه کن یاد بگیر!
همینم مونده یه آبکش به من کار یاد بده، کلافم کرد بابا.
من:خودم بلدم تو حواسمو پرت کردی. حالت خوب نیست انقدر رو پا واینستا.
آرشام لبخندی زد و گفت
آرشام: خب رو دست وایسم؟ اصلا بیا باهم درست کنیم.
با دلخوری گفتم
من: خودتو مسخره کن.
حواسم نبود دستمو گذاشتم روی پهلوش که بره اونطرف. کلی زور زدم، بعدشم عین این برنامه آشپزیا گفتم
من: مانع آشپزی را کنار زده و به کار خود ادامه میدهیم.
واااااای خدا......زخمش باز شد و باندش خونی شده بود. آرشام دستشو گذاشت روشو گفت
آرشام: آخ یواشتر بچه، ببین چیکار کردی خانوم آشپز!!
وای حالا حالش بدتر نشه؟ خدا رحم کنه. با کلی ترس گفتم
من: الهی بمیرم ببخشید حواسم نبود پهلوون پنبم آبکش شده!
همونطور که زخمشو فشار میداد و صورتش جمع میشد گفت
آرشام: نمیخواد بمیری حالا حواس پرت!! من پهلوون پنبم دیگه؟
حالا من نگرانشم اینم بهش برمیخوره! ولی من که نمیتونم جواب ندم.
من: اوهوم.
بعدش با نگرانی صد چندان گفتم
من: میخوای بریم بیمارستان؟ حالت بدتر نشه آرشام؟
آرشام رفت و نشست روی صندلی و گفت
آرشام: نترس بدتر از این نمیشه!! اون نمک رو بده به من!
حالا واسه من شجاع شده، فکر میکنه روشای عهد دقیانوس حالشو خوب میکنه! یکی نیست بگه پسر شجاع بریم بیمارستان که بهتره!! دوباره اصرار کردم.
من: چرا نمیخوای بری بیمارستان؟ اصلا سوئیچ ماشینتو بره خودم میبرمت!
آرشام: نمیخواد. نمک بریزم روش درست میشه.
واااای خدا صبرم بده، چقدر یک دنده و لجبازه!
من: اینجوری جیغت درمیاد،حداقل بیمارستان بی حسش میکنن!
آرشام پوزخندی زد و گفت
آرشام: نترس شما دخترایین که فقط جیغ میزنین! من صدام در نمیاد. گلوله رو بدون بی حسی و بیهوشی درآوردن کجای کاری؟
دیگه داشتم‌ از دستش آب دوغن قاطی میکردم!!
من: حاضری انقدر درد بکشی ولی بیمارستان نری؟ بیا بگیر بابا اصلا به من چه؟
نمک رو با حرص دادم بهش. آرشامم اول باند دور شکمشو باز کرد و بعد از اینکه یه نگاه به زخمش انداخت نمک رو ریخت روش!! خدایا نمکو ریخت، واقعا ریخت....من دارم جای آرشام از حال میرم.
زخمشو فشار داد و از درد زیاد اخماش جمع شد، چقدر تحملش زیاده!!
همونطور که نشسته بود خم شد و از کشوی کناریش یه باند جدید برداشت و بست دور شکمش!
با عجز و درموندگی گفتم
من: چرا با خودت اینجوری میکنی آخه؟
بعدم یدفعه شیطون شدم...اصلا واسه آرشام شیطون نشم واسه کی شیطون بشم؟ بقال محل!! وجدان خودتو مسخره کن!!
من: عموووووو بوست کنم خوب میشی؟
با یه لحن بچگونه گفتم، بعدشم چشمک زدم. اونم با کمال پررویی گفت
آرشام: آره معلومه خوب میشم فقط بوسش باید خاص باشه!!
ای روتو برم بشر!! کاش نگفته بودم!
من: دیگه پررو نشو، یه بار بوست کردم دیگه.
همونطور که داشتم تو آشپزخونه میچرخیدم و سوپشو آماده میکردم گفتم
من: اصلا عمو بیخیال!
آرشامم عین کسایی که به آرزوشون نرسیدن گفت
آرشام: میذاری تو خماری؟
منم خیلی محکم و قاطع گفتم
من: اوهوم!
بعدشم زبون درازی کردم! اوه اوه دوباره بهم حمله نکنه مثل تو شرکت؟
آرشام: یه کاری نکن با همین حالم پاشم کار دستت بدما!!
من غلط بکنم کاری بکنم!! مثل اینکه مریضی و غیر مریضی نداره، تهدید کردن و هجوم و حملش سرجاشه! دوباره لحن بچگونه رو به کار بردم.
من: نه دیگه عموی خوبی باش. امروز به چشم پرستار نگام کن.
آرشام یه نگاه عمیق بهم انداخت و گفت
آرشام: بخوامم نمیتونم.
یکبار دیگه سوپ رو هم‌ زدم و گفتم
من: غذات حاضره، بذار بکشم بخوری که جون داشته باشی!!
یهو خشکم زد، آرشامم که سرش پایین بود یهو سرشو آورد بالا و با چشمای گرد شده زل زد به من!!
یا حضرت عباس این چی بود گفتم؟ آیرین الهی خفه شی!! سوتی دادی اساسی....
آرشام کاری نکنه!!.... خدایا بدجور کمک لازمم...سوتی بود آخه دادی دختر؟؟!!.....
ادامه دارد......
شنبه 06 مرداد 1397 - 23:53
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش



تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: