تبلیغات در اینترنتclose
اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش - پاسخ 7
زمان جاري : دوشنبه 27 خرداد 1398 - 11:28 بعد از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش / پاسخ 7
negin1998 آفلاين

ارسال‌ها : 46

عضويت:28 /4 /1397

پاسخ 7 : اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
رمان اسپرسو شیرین_قسمت هفتم
[آرشام]
این دختر چی گفت الان؟ چرا سوتی میده؟ اونم آنچنانی....نمیگه من یه بلایی سرش‌ میارم بعد کسی نیست به دادش برسه!!
خیلی آروم و با وجود درد زیادم از جام بلند شدم و با یه لبخند خاص رفتم سمتشو گفتم
من: من برای عملیات های دو نفره همیشه جون دارم!!
با حواس پرتی و با حالت بانمکی سرشو خاروند و گفت
آیرین: باید برم دیرم شده! تو غذاتو بخور خیالم راحت بشه.
منم فرصت خوبی واسه شیطونی و اذیت کردن آیرین گیر آورده بودم کل کن نبودم.
من: دارم میام غذامو بخورم دیگه!!
بعدم رسیدم بهش و شونه هاشو گرفتم و چسبوندمش به دره بسته یخچال که پشت سرش بود!! تقلا میکرد، منم سفت گرفته بودمش که گفت
آیرین: نه مثل اینکه واقعا حالت خوب نیست!! ولم کن پرس شدم، بابا غذاتو اشتباه گرفتی.
خم شدم روی صورتشو گفتم
من: نه اتفاقا درست گرفتم!! آیرین پارسا، درسته دیگه!!
آیرین با لحنی که انگار میخواد ساده ترین مسئله رو واسه یه بچه توضیح بده گفت
آیرین: غذات سوپه قربونت برم.
با خواستن وصف ناپذیری که مطمئن بودم تو چشمام معلومه خیره شدم به لباش و گفتم
من: نه فقط تو غذای منی!
یکدفعه چشماش گرد شد که قیافشو خواستنی تر کرد، خدایا این بندت چه کرده با دل من؟؟ من هیچ وقت جلوی هیچ دختری کم نمیاوردم، حتی اونایی که خودشون میخواستن با من باشن. ولی آیرین....آیرین با همه فرق میکنه...با همه...
تو همین فکرا بودم که گفت
آیرین: بذار برم سوپتو برات بیارم.
یکم وول خورد و خواست در بره که نذاشتم و با خنده شیطونی گفتم
من: کجا با این عجله؟ بودیم در خدمتتون! ولی حالبه ها من هنوز رنگ موهاتو ندیدم، شالتو دربیار.
آخه همیشه شالش جلو بود و موهاشو پوشونده بود. به خاطر همین نمیدونستم موهاش چه مدل و چه رنگه.
آیرین: چیکاره موهای من داری؟ ولم کن ببینم.
من: ببین خودت یه کاری میکنی وحشی بشم.
بعدم شالشو درآوردم که موهای فر و مشکیش ریخت دورش! دستم رو کردم تو موهاش و شروع کردم به بازی کردن باهاشون.
من: آخی موهات فره؟ چقدر خوشگله!
واقعا هم خوشگل بودن و چهره زیباشو،زیبا تر میکردن. همچنان داشتم با موهاش ور میرفتم که گفت
آیرین: مامانت برات اسباب بازی نخریده که به من ور میری؟ عمو اذیتم نکن دیگه.
دستمو کشیدم و این اسم تو ذهنم طنین انداز شد... مامانم....
من: مامانم؟
کنار رفتم و روی صندلی نشستم، یه نفس عمیق کشیدم و گفتم
من: نه نخریده.
آیرین انگار فهمید حرفی رو که نباید میزده رو زده، برای همین گفت
آیرین: ببخشید منظوری نداشتم، توروخرا ببخشید.
یه لبخند تلخ زدم و گفتم
من: باشه بابا چیزی نشده حالا.
بعدم برای عوض کردن بحثمون گفتم
من: حالا این سوپتو بیار بخوریم که بوش خیلی خوبه.
آیرین: چشم قربان حتما.
اما اومد جلو و دستمو گرفت و با لحن آرومی گفت
آیرین: ازم ناراحت نیستی؟
دوباره لبخند زدم و گفتم
من: نه بابا.
برای اینکه حواسشو پرت کنم گفتم
من: لیمو از تو یخچال بردار بریز توش، برای خودتم بریزی حتما.
آیرین رفت سمت یخچالو لیمو رو برداشت، قاچ کرد و گذاشت توی یه سینی، یه بشقاب و قاشقم گذاشت و شیطون خندید و گفت
آیرین: مواظب باش همینو فقط بخوری.
بعدم یه چشمک خوشگل زد و ادامه داد
آیرین: کنار غذات لیمو گذاشتم، میخوای کمکت کنم بخوری؟
بعدم سینی محتوی بقشاب و قاشق و لیمو رو گذاشت جلوم.
من: نه بابا دستم که سالمه میخورم خودم.
بعدم یه قاشق خوردم. وااااای طعمش عالی بود!! عیت سوپایی که مامانم درست میکرد اما دوست داشتم اذیتش کنم. برای همین قیافمو جمع کردم که گفت
آیرین: چیشد؟ بدمزس؟ شرمنده به خدا من تمام تلاشمو کردم.
برای اینکه بکشونمش پیش خودم گفتم
من: بیا جلو اینو بِچِش خدایی. بیا خودم بزارم دهنت.
اومد جلو و گفت
آیرین: بزار ببینم خیلی بد شده.
کامل خم شده بود که سوپو بخوره ولی در کمال پررویی بوسیدمش و بعد از چند لحظه که ازش جدا شدم. با خنده گفتم
من: خیلی خوشمزس مرسی.
آیرینم خندید و گفت
آیرین: ترسوندیم بابا، گفتم چیشد!! خواهش میکنم.
از این اخلاق آیرین خوشم میاد،مغروره ولی نه تو احساس!
من: خب خودت چی پس؟ بیا باهم بخوریم.
آیرین: نمیخواد میترسم منو سوپه باهم تموم بشیم.
بیا باز سوتی داد!!!! خودشم فهمید سوتی داده چون بالارو نگاه کرد و گفت
آیرین: چقدر هوا خوبه!!
از حالتش خندم گرفت و گفتم
من: نترس کاریت ندارم بیا.
با لحن بچگونه که میخواستم پاشم بچلونمش گفت
آیرین: میخوام رو پات بشینم میشه؟ عموووووو بشینم؟؟
من: بشین بچه. عین این دو ساله ها میمونی به خدا، بابا این کارا از من بعیده، من دیگه پیر شدم.
میخواستم باهاش شوخی کنم ولی مثل اینکه بهش برخورد و گفت
آیرین: وا؟ چرا؟ خب نمیشینم چرا بهونه الکی میاری؟؟
بعدم به حالت قهر روشو برگردوند.
من: بهونه الکی چیه؟ بابا من ۳۰ سالمه ها، حالا چرا قهز میکنی؟
آیرین: خیلخب "پیرمرد" کاریت ندارم.
از قصد پیرمرد رو با لحن خاصی گفت که گفتم
من: باشه بابا اصلا من پسر ۱۴ ساله، خوبه؟
با خنده گفت
آیرین: آفرین عمو وگرنه میرم عروسک یکی دیگه میشما.
بعدم بدون اینکه به من اجازه حرف زدن بده نشست رو پام که کل موهاش پخش شد تو صورتمو حالمو عوض کرد، برای همین گفتم
من: بکش کنار این خرمنو!
آیرین: بذار ببندمش اذیت نشی.
بعدم کامل موهاشو جمع کرد و با کشی که دور مچش بود پشت سرش بست و گفت
آیرین: خوبه؟
من:آره خوبه.
داشتیم باهم سوپ میخوردیم، یه قاشق خودم میخوردم، یه قاشق میذاشتم دهن آیرین، پرسیدم
من: به پدرت چی گفتی اومدی اینجا؟
آیرین قاشق سوپی که گذاشته بودم دهنش رو قورت داد و گفت
آیرین: گفتم میرم خونه یکی از دوستام میمونم، چون حالت بد بود اومدم. فکر بد نکنی.
خندیدم و گفتم
من: نترس من فکر بد نمیکنم. سختت نیست با مانتو نشستی؟ میخوای درش بیار.
لحنم عادی بود و بی منظور بود. حس میکردم با مانتو سختشه برای همین گفتم.
آیرین: انقدر حالت بد بود یادم رفت مانتومو عوض کنم. بزار برم تو اتاق برمیگردم، تو غذاتو بخور سرد میشه.
من:اوکی برو.
از روی پام بلند شد و با تردید گفت
آیرین: میرم، خیالم راحت باشه دیگه؟
انگار بهم اعتماد نداشت، درسته اذیتش میکردم ولی فقط در همون حده اذیت بود، یکم بهم بر خورد برای همین گفتم
من: آره برو نترس نمیام سروقتت!!
آیرین: آفرین.
بعدم رفت. منم دستمو تکیه گاه سرم کردم و سرمو گذاشتم روی میز. خسته بودم این جریانات امروز و درگیری با پلیس خستم کرده بود. تو فکر بودم که از صدای پای آیرین سرم رو آوردم بالا و خیره شدم بهش!! اووووووووه یه تاپ ارغوانی تنش بود با همون شلوار خودش که لوله تفنگی مشکی بود!! بابا نکن این کارارو با جوون مردم!! من قلبم با باطری کار میکنه!! همونطوری زل زده بودم بهش که گفت
آیرین: تو که هنوز شامتو تموم نکردی، عزیزم بخور دیگه.
آب دهنمو قورت دادم و با حواس پرتی گفتم
من: منتظر بودم توام بیای.
آیرین: حالا که اومدم بخور دیگه.
با حالت معذبی گفت
آیرین: کاش یه لباس بهتر پوشیده بودم، اونجوری نگام نکن دیگه.
دیدم خیلی تابلو و ضایع دارم قورتش میدم، خودمو جمع و جور کردم و گفتم
من: میخوای از لباسای خودم بدم بپوشی؟
آیرین: آره بده، البته فکر کنم گشاد باشه.
بعدم قیافه شیطونی به خودش گرفت و گفت
آیرین: تو غذاتو بخور منم میرم اتاقتو بهم بریزم.
بعدم داشت میرفت که بلند شدم و بهش رسیدم و گفتم
من: کجا؟ بذار بیام بهت لباس بدم.
بعدشم دستشو گرفتم و با خودم کشیدمش تو اتاق. به سمت کمدم رفتم و رمزشو زدم و درشو باز کردم، بعدم کنار رفتم و رو یه آیرین گفتم
من: خب انتخاب کن!
آیرین که به خاطر رنگ تیره بودن تمام لباسام تعجب کرده بود گفت
آیرین: اوووووه مگه میخوام برم مجلس ختم؟ ولی چاره ای نیست، به خاطر نگاه خورنده بعضیا.
بعدم چشمک زد و زبون درازی کرد. پررو!!
من: ختم نمیخوای بری ولی من لباس رنگ روشن ندارم.
یه تیشرت خاکستری تیره برداشتم و گرفتم سمتش و گفتم
من: بیا اینو بپوش.
لباسو ازم گرفت و گفت
آیرین: اینم خوبه، بد نیست. چرا رنگ روشن نمیپوشی؟
من: از رنگ روشن خوشم نمیاد.
آیرین: چرا؟
من: دلیل خاصی نداره.
آیرین: آهان باشه....
قشنگ‌ معلوم بود که منتظره من برم بیرون ولی من پررو پررو ایستادم و گفتم
من: خب عوض کن دیگه.
آیرین: خب برو من عوض کنم، هنوز سوپت هم مونده ها.
بعدشم چشمک زد و زبون درازی کرد. نمیگه با این کاراش منو دیوونه میکنه.
من: من جایی نمیرم، همینجوری عوض کن.
با حرص گفت
آیرین: آرشام....خیلخب من میرم بیرون.
دوییدم سمت در و قفلش کردم و کلیدو برداشتم و خیلی حق به جانب و البته شیطون گفتم
من: تونستی برو.
کرمم گرفته بود شدیییییییید!!
آیرین: آرشام، اذیتم‌ نکن، میرم خونمونا!! اذیتت میکنما!!
به در تکیه دادم و دست به سینه گفتم
من: اذیت کنی جوابشو میگیری، درضمن تو از این اتاق نمیتونی بری چه برسه بری خونتون!!
ترسیده بود ولی به روش نمیاورد، بعدم گفت
آیرین: اصلا میرم تو کمدت لباس عوض میکنم.
بعدم راه افتاد سمت کمدم که خندیدم و گفتم
من: کمد من قفلش رمزیه!!
انگار کلافه شده بود.
آیرین: من حاضرم لباسم همین باشه، بیخیال عوضش نمیکنم.
بعدشم روی تخت نشست و چشماشو مالید، معلوم بود خستس.
آیرین: تو گشنت نیست؟ کم خوردیا. نکنه بد مزه بود؟
من: نه خوب بود ممنون سیر شدم.
بعدم رفتم کنارش نشستم و گفتم
من: خوابت میاد؟
یه خمیازه کشید بعدشم گفت
آیرین: آره خیلی، راستی یادم رفت ازت بپرسم، چیشد تیر خوردی؟ چرا هی میگفتی زنده برنمیگردی؟ با سیاوش و سهند مشکل داری؟ میخوای به بابام بگم‌ کارتو زودتر راه بندازه؟
اووووف باز این آیرین رگبار سوالاشو شروع کرد، همشم ختم میکنه به باباش که بره دنبال کارای من!! خب دختر خوب اگه به بابات بگی که اولین کسی که میره پای اعدام منم!!
من: جواب سوالات رو بعدا میدم، اگه الانم بگم نمیفهمی چون خوابت میاد. به باباتم نمیخواد چیزی بگی. بگیر بخواب من میرم اتاق بغلی.
آیرین: بشین بیخود به فردا ننداز، میخوام بدونم.
من: نه آیرین بعدا میگم.
آیرین: اه...چه اصراریه بگو دیگه چه فرقی میکنه؟
من: فرق میکنه بگیر بخواب مگه خسته نبودی؟
آیرین: نمیخوای بگی بهونه نیار باشه میخوابم.
من: شبت بخیر.
آیرین: شب شما هم بخیر آقای رئیس.
بعدم رفت زیر پتو قایم شد!! ببین من میخواستم آدم باشم برم اون یکی اتاق، خودش نمیخواد.
من: پس منم همینجا میخوابم.
بعدم رفتم کنارش دراز کشیدم، البته با فاصله، که قشنگ خودشو با پتو باند پیچی کرد. واسه همین گفتم
من: من چی پس؟ منم سردم میشه ها تازه مریضم مثلا!
سرشو از زیر پتو آورد بیرون و گفت
آیرین: برو یه پتو واسه خودت بیار.
بعدم زبون درازی کرد و دوباره رفت زیر پتو!
دست به سینه شدم و تو همون حالت گفتم
من: من از اینجا تکون نمیخورم!!
آیرینم کلافه از جاش بلند شد و گفت
آیرین: پس من میرم اتاق...
انگار یادش افتاد در قفله واسه همین حرفشو عوض کرد و گفت
آیرین: پیرمرد مریض بخواب رو تخت نصفشو واسه من بذار.
جامو روی تخت راحت کردم و گفتم
من: خب بیا بخواب.
آیرین یهو اومد بالا سرم و خم شد روی صورتم و عین این بازپرسا پرسید.
آیرین: تو حالت خوبه؟ بهتر شدی؟ نمیخوای بریم بیمارستان؟ خیالم راحت باشه؟
من: آره بابا، چرا عین آل میای بالا سره آدم؟
آیرین: خب نگرانتم بفهم.
واسم خیلی جالب بود اما همونطور که من تو این مدت کم دیوونه آیرین شدم، اونم دوسم داره و نگرانمه.
اومد و نشست لبه تخت و پتو رو کشید روم، بعدم همونطور که دستشو میکرد لای موهام گفت
آیرین: تو بخواب خیالم راحت بشه، حالت بد شد صدام بزنیا.
بعدشم عین این مامانا لپمو کشید.
من: باشه بابا دفعه اولم نیست که به قول تو آبکش میشم.
یهو چشماش گرد شد و با لحنی که خیلی متعجب و با مزه بود گفت
آیرین: دفعه چندمته؟ نگرانیمو درک نمیکنی لا ادراک؟ من بار اولمه میبینم تیر خوردی! اگه اینجوری به درد نخور شدی باید برم تو کاره....
یهو از جام بلند شدم و نشستم که درد بدی تو وجودم نشست که اهمیت ندادم و با اخمای تو هم گفتم
من: تو کاره؟!....آیرین میشه انقدر منو حرص ندی؟
بعدم بلند شدم و کلافه تو اتاق راه رفتم.
آیرین: اینجوری پا نشو دوباره زخمت باز میشه. نکنه باید دوباره تکرار کنم کیو دوست دارم؟ من حرفی از دوست پسر جدید زدم؟ باید برم تو کاره یه عایق که دیگه چیزیت نشه، آبکش تر نشی!
بعدم بلند شد و رو به روم ایستاد و دستاشو حلقه کرد دور گردنم و گفت
آیرین: آرشام آبکش من، رو این حرفام حساس نباش. من فقط پهلوون پنبم رو دوست دارم. البته فقط چون نقش بالش رو داره ها!!
بعدشم برای بار دوم پیش قدم شد و خیلی خیلی کوتاه بوسیدم، دستامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم
من: توام بدت نمیاد رو من کرم بریزیا!! الان اگه نذارم بری، ولت نکنم چی میشه؟ نمیتونی جلومو بگیری که!!
دستاشو از دور گردنم باز کرد و به حالت التماس گرفت جلوشو با لحن ناله مانندی گفت
آیرین: رحم کنید آقای رئیس!
حلقه دستامو تنگ تر کردم و گفتم
من: اگه رحم نکنم؟
با حالت بچگونه ای که بدجور دل منو میبرد گفت
آیرین: تو که خوبی، تو که مهربونی، عموووووو خواهش، رحم کن دیگه، اگه رحم نکنی....
بعدم دستشو گذاشت روی جای گلوله که گفتم
من: بعدش از خونریزی میمیرم خودت عروس نشده بیوه میشی!!
در یک حرکت ناگهانی محکم بغلم کرا و با حالت بغض گفت
آیرین: اینجوری نگو دیگه.
سرش روی سینه برهنم بود که حس کردم سینم خیس شد، خواستم حرفی بزنم که آیرین گفت
آیرین: میشه مواظب خودت باشی؟ موقعی که دیدمت از نگرانی داشتم سکته میکردم. نمیشه بگی چیشد؟
سرشو آورد بالا و با چشمای بارونیش زل زد بهم. همونطور که اشکاشو پاک میکردم گفتم
من: گیر دادیا. نه نمیشه الان بگم کوچولو.
بعدشم لپشو کشیدم.
آیرین: فردا نگی قهر میکنم دیگه ام آشتی نمیکنما
من: باشه بابا فضول کوچولو!
آیرین: من کنجکاوم.
تک خنده ای کردم و گفتم
من: آره فقط یکم درجاتش از کنجکاوی زده بالاتر.
آیرین: دوست دارم بدونم خب!! عمو ولم میکنی؟ له شدم.
یکم دستامو شل تر کردم ولی ولش نکردم و گفتم
من: عوارضی باید بدی.
آیرین: نمیدم.
بعدم زبون درازی کرد. ای خدااااااا......
من: به زور میگیرما.
خندید و گفت
آیرین: نه دیگه بزار مفتکی برم.
من: نچ اصلا راه نداره.
خودشو لوس کرد و گفت
آیرین: راه داره، منکه دوست دارم، منکه اومدم پیشت بذار برم.
بعدم عین این بچه های مظلوم سرشو انداخت پایین.
من: من که میگم عوارضیتو بده برو من که کاریت ندارم.
آیرین: یکبار بوست کردم دیگه بسته.
من که تازه شیطونیم گل کرده بود گفتم
من: دِ نَ دِ یکبار دیگه.
سرشو آورد بالا و با یه اخم کمرنگ گفت
آیرین: برو بخواب ببینم بچه پررو.
عین این بچه های تخس ابروهامو براش بالا انداختم و گفتم
من: نچ نمیرم.
آیرین: ای خدا چه گیری کردم. منم تا صبح تو همین حالت وایمیستم عوارضیم نمیدم.
دوباره زبون درازی کرد.
من: باشه وایمیستیم.
دست به سینه گفت
آیرین: باشه وایسا، خودت حالت بد میشه، اصلا عوارضی من هیچی خودت حالت بد میشه.
من: نچ گیر دادم ولم نمیکنم‌.
آیرین با کلافگی گفت
آیرین: چه غلطی کردم پاشدما.
یهو گردنمو به حالت خفه کردن گرفت و تو همین حالت گفت
آیرین: خستم میفهمی؟ خسته!!!
بعدم خودش خندش گرفت، منم که مرده بودم از خنده ولی جمعش کردم و گفتم
من: به من چه؟
یهو لپامو کشید و گفت
آیرین: بخند دیگه، بخند. جمع نکن قشنگ میشی.
بیشتر خندمو جمع کردم و گفتم
من: کندی لپمو بچه!!
آیرین: تا عین آدم‌ نخندی عوارضی نمیدم، جون آیرین یکبار کامل بخند.
اعصابم خورد شد، آخه چرا الکی جون خودشو قسم میخوره؟ اخمام رو کشیدم تو هم و گفتم
من: چرا سر هر چیز بی ارزشی جون خودتو قسم میدی؟
آیرین: آخه میخوام خندتود ببینم، خندت کجاش بی ارزشه؟ بخند دیگه حرف من واست مهم نیست؟
من: الان اعصابم رو خورد کردی خندم نمیاد.
آیرین با حالت تهدیدی گفت
آیرین: میخندی یا بکشمت؟ مگه جونمو قسم ندادم؟ پس بخند.
من: خب خندم نمیاد،عهه!!
آیرین: باید بیاد مگه عوارضی نمیخوای؟
این دخترم نقطه ضعف گیر آورده!! با پررویی گفتم
من: معلومه که میخوام.
آیرین: پس بخند.
کلافه گفتم
من: خب الان به ترک دیوار بخندم؟
آیرین: اگه الان من پیشتم و خوش حالی، حداقل یه لبخند که میتونی بزنی؟ نمیتونی؟ از کجا معلوم اصلا شاید خوش حال نباشی. بجنب آرشام.منتظرم.
بعد منتظر نگاهم کرد منم باالجبار یه لبخند نصفه نیمه و نیم بند زدم و گفتم
من: بیا خندیدم، راضی شدین خانووووووم؟!
آیرین: نچ قشنگ بخند.
یکم لپامو کشید
آیرین: اینجوری، یاد بگیر وقتی با منی حداقل اینجوری بخندی.
بعدم خیلی کوتاه بوسیدم که خندم گرفت، ایندفعه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و عین آدم خندیدم و گفتم
من: ببین ما مردا چقدر بدبختیم، با یه بوس خر میشیم.
آیرین: بیا بگیریم بخوابیم بسته دیگه!! راستی یادم باشه ازت یه عکس بگیرم.
یهو دستشو گذاشت روی پیشونیم و با حالت مضطربی گفت
آیرین: آرشام چقدر داغی.
دستمو گذاشتم روی صورتم، راست میگفت عین کوره بودم. اما گفتم
من: داغم؟ نه بابا.
بعدم دستشو از روی پیشونیم برداشتم و پشن دستشو بوسیدم.
آیرین: انقدر سرپا وایسادی حالت داره بدتر میشه، تبم داری. هذیون نگی خوبه!! درو وا کن حداقل تبتو بیارم پایین.
خیلی شیک گفتم
من: تو اتاق حموم دارم میخوای بریم اونجا.
با کف دست زد به پیشونیش و گفت
آیرین: هذیونم داری میگی!! ولم کن یه دیقه برو استراحت کن. حالشم بده باز دست بردار نیست.
من: هذیون کجا بود بابا! میگی تبتو بیارم پایین میگم بریم تو حموم، خودت نمیخوای من حالم خوب بشه. من مردم تقصیر توئه!!
چه ربطی داشت آخه؟
آیرین با ترس و لرز مشهودی نگام کرد که خندم گرفت و با خنده گفتم
من: چقدرم میترسه، بابا آدمم هیولا که نیستم.
از توی بغلم بیرون اومد و دستمو گرفت و کشید، در همون حالت گفت
آیرین: میای بریم یا نه؟ من نگران حالشم این منو مسخره میکنه.
دوباره خندیدم و گفتم
من: بریم.
یه چشم غره بهم رفت و گفت
آیرین: خوبه زورش میومد بخنده،حالا من شدم دلقک آقا.
بعدم خودش شروع کرد به خندیدن. جلوی در حموم بودیم. درو باز کرد و وارد شد.
من: الان چی بگم؟ میخندم میگی چرا میخندی؟ اخم میکنم میگی اخم نکن چیکار کنم خب؟
آیرین: به تو شوخیم نیومده.
بعدم دویید سمت دوش متحرک و بازش کرد و گرفت سمت من. همونطور که میخندید گفت
آیرین: چا حالی میده فردا سرما بخوری صدات در نیاد دستور بدی.
بعدم دوشو گرفت کنار. کل هیکلم خیس شده بود، همونطور که آب روی صورتم رو پاک میکردم گفتم
من: روانی، دیوانه، این چه کاریه آخه؟
بعدم بی هوا هولش دادم که از پشت افتاد تو وان پر از آب!! مثل خودش خندیدم و گفتم
من: چیزی که عوض داره گله نداره.
آیرین: شروع کرد به ناله کردن، نگران شدم اما به روم نیاوردم.
آیرین: آخ کمرم بابا. آاااای!
یهو با اخم از جاش بلند شد و گفت
آیرین: اینجا حوله داری؟ اگه داری بردار چون میخوام یه تشت آبو خالی کنم‌روت، بعدش خودتو خشک کنی.
دستامو بردم بالا و گفتم
من: به اندازه کافی خیسم کردی، زخمم عفونت کنه تو جواب میدی؟
با جیغ گفت
آیرین: ستون فقرات منو عین پله کردی طلب کارم هستی؟
یهو با یه صورت خیلی اخمو اومد سمتم که گفتم
من: چیه؟ نکنه میخوای منو بخوری؟
تو همون حالت عصبانیت گفت
آیرین: آره لباساتو دربیار!!!!!!
انگار تازع فهمید چی گفته چون ساکت شد!! الان من به این چی بگم؟! سوتی نمیده، سووووووووتییییییییییی میده اساسی!!!! یه چیزی میگه بعد نمیشه جمعش کرد آخه!!
خدایا خودت به دادش برس تقصیر خودشه!!!!
ادامه دارد......
یکشنبه 07 مرداد 1397 - 23:49
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش



تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: