تبلیغات در اینترنتclose
اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش - پاسخ 8
زمان جاري : دوشنبه 27 خرداد 1398 - 11:35 بعد از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش / پاسخ 8
negin1998 آفلاين

ارسال‌ها : 46

عضويت:28 /4 /1397

پاسخ 8 : اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت هشتم
سلام قبل از اینکه قسمت جدید و بنویسم یه چند کلمه حرف داشتم. اگه میبینین آیرین خیلی میگه آرشام جذابه و این حرفا بدتون نیاد که چقدر رویاییش کرده داستانو، آرشام یه قیافه خیلی خوبه رو به عالی داره اخلاقشم جذابش کرده اما تعاریف آیرین بیشتر به خاطر اینه که عاشق آرشامه و هرچیزی که مربوط به آرشام میشه واسش خیلی جذابه. پس فکر نکنین دو تا حور و پری بهشتی عاشق هم شدن. به هر حال مرسی که دنبال میکنین. ^_^
##############################[آیرین]
وااااای خدا دوباره یه سوتی دیگه....امشب چم شده؟؟؟ آرشامم خیلی جدی گفت
آرشام: عه؟ لباسمو در بیارم؟ بالا تنه که آمادس میمونه شلوار.
عه عه عه، داره شلوارشو واسه من در میاره آقا. آرشام بیخیال سوتی های من. با کلی خواهش و تمنایی که تو لحنم جا دادم، گفتم
من: آرشام تورو خدا، من یه سوتی دادم حالا تو بگذار و بگذر باش. منکه پرستارتم....
آرشام: نه دیگه خودت گفتی!!
چه حرف گوش کن شده واسه من!! یا حضرت عباس بند شلوارشم باز کرد!! فرارو به قرار ترجیح دادم و دوییدم بیرون، با سرعت رفتم سمت کنج اتاقش که صاف با کمر خوردم به دیوار، چه دردی....الهی بگم چی نشی پسر آخه جا بود مارو پرت کردی؟
آخ و وای منم دراومد و گفتم
من: آخ....اوه اوه
آرشام از حموم اومد بیرون و گفت
آرشام: چیکار میکنی بابا یواشتر!
من دارم از درد میمرم اینم هی اخطار الکی میده. اومد سمتمو
چه زود یادش رفت. بابا تو منو پرت کردی تو
من: من بلا سرش نیاوردم کار شماست، به همین زودی یادت رفت پرتم کردی تو وان؟
آرشام: الان که خودت رفتی تو دیوار!!
بعد از حرفش سریع منو برگردوند و تاپمو زد بالا!!
آرشام بیخیال یه کاری دستم میدی تو امشب!! سوتیم که دارم میدم اساسی....امشب خاطره ای خوش بشود صلوات!!! آرشام یکدفعه گفت
آرشام: اوه اوه کبود شده آیرین!
با وجود درد زیادی که داشتم لباسامو درست کردم و گفتم
من: اشکال نداره بیخیال.
و باز هم دست به دامن قیافه مظلوم شدم و برگشتم زل زدم تو چشماش و گفتم
من: عمو اذیتم نکنیا.
آرشام: کاریت ندارم بابا صبر کن برم یخ بیارم.
بابا به پیر به پیغمبر خودتم حالت بده، بیا بخواب.
قفل درو باز کرد و رفت بیرون، جوری که بشنوه گفتم
من: چیزی نیست بابا، بیا بخواب خودتم تب داری، حالت خوب نیست، بیااااااا!!!!!!
آرشام اومد توی اتاقو یه کمپرس یخ هم دستش بود گفت
آرشام: خوبم بابا. رو شکمت دراز بکش رو تخت.
منم از حرفش کلی تعجب کردم، آقا بیخیال تا صبح خوب میشه. یکدفعه گفتم
من: چی؟؟؟ ها؟؟؟ نمیخواد آرشام.
من تو اون حالت اونم پیش کی؟ آرشام!!! خب معلومه خجالت میکشیدم. سرمو انداختم پایین و گفتم
من: آرشام تب داری استراحت کن.
البته اینو واسه تغییر جو گفتم، معلوم بود گوش نمیده، آروم گفتم
من: آخه اونجوری دراز بکشم؟
آرشام: به جان آیرین کاریت ندارم، بذار این یخو بزارم حداقل کبودی کمرت بهتر بشه!
دست بردار نبود، سرمو آوردم بالا و گفتم
من: قول میدم آخ و واب نکنم فقط اونجوری رو تخت نخوابم.
اینو که گفتم انگار خیلی بهش برخورد، اخمی کرد و چپ چپ نگام کرد و گفت
آرشام: اعتماد نداری؟
اعتماد داشتم ولی سوتیای درخشانم چی؟ یکم فکر کردم دیدم طفلک قصدش فقط کمک کردنه با یه لحن دلجویانه گفتم
من: ناراحت نشو دیگه.
رفتم روی تخت و روی شکمم دراز کشیدم که آرشامم لبه تخت نشست و گفت
آرشام: لباستو بده بالا.
تاپمو یکم زدم بالا که یخو گذاشت روی کمرم. دردش بیشتر شد.
آرشام: آخه مگه میخواستم چیکارت کنم که در رفتی؟ تازه تو میخواستی منو بخوری نه من تورو!!
منم با ترس و لرز گفتم
من: آخه میخواستی شلوارتو...
درد امون حرف زدن بهم نمیداد.
من: آاااای برش دار خواهشا بدتر شد.
آرشام که از حرفم که گفته بودم شلوارشو میخواسته دربیاره خندش گرفت. حالا من حالم بده تو هی بخند آقا آرشام خب؟؟؟ بهم میرسیم، یه حسابی باهات تسویه کنم.
آرشام: شوخی کردم بابا واقعا که نمیخواستم شلوارمو دربیارم.
بعدشم خیلی با صبوری و آرامش گفت
آرشام: تحمل کن بهتر میشه.
از درد زیاد دندونامو روی هم فشار میدادم، آرشام جان مادرت بردار اونو دارم میمیرم. از بابت شوخیم که کرده بود خیالم راحت شد و گفتم
من: خب پس شوخی کردی، آخیش.
بالاخره یخ رو برداشت، خدا عمرت بده پسر میمردی زودتر برداری. بعدش دستشو کشید روی کمرم. چه دکتر خوبی بالا سرمه! کاش تا صبح همینجوری کمرمو میمالید، درد داشت ولی که حسی که داشت خوب بود. آیرین خفه شو!!! وجدان ببند!!! پسر مردم خوددرگیری هامو افزایش داده به طور ناخودآگاه!!
آرشام وسط این درگیری ها گفت
آرشام: نه بهتر شد، دیگه مثل قبل کبودیش مشخص نیست.
چقدر خوبه یکی اینجوری به فکر آدم باشه ها.
من: ممنون آرشام.
بعدشم آروم جا به جا شدم که هم کمرم دردش بیشتر نشه، هم بتونم از اون حالت ضایع خلاص بشم!! بد موقعیتی بود!!
آرشام که دید نشستم روی تخت گفت
آرشام: دراز بکش، منم میرم اون یکی اتاق راحت باش.
آروم خوابوندم روی تخت، بعدشم پتو رو کشید روم. خم شد روی صورتم و پیشونیمو بوسید. خودمونیم کنارش چه آرامشی دارما. درد کمرمو بیخیال شدم، نگران حال خودش بودم، بازم اذیتش کردم. کلی با خودم کلنجار رفتم که بهش بگم پیشم بمونه. بالاخره گفتم
من: میشه پیشم بمونی؟ میخوام اگه حالت بد شد بفهمم اینجوری خوابم نمیبره.
آرشام: اگه مشکلی نداری من تو همین اتاق بخوابم البته روی کاناپه.
طفلک انقدر کولی بازی درآورده بودم کاناپه رو با این دردش به تخت ترجیح داد.
من: چرا کاناپه؟ بخواب رو تخت دیگه.
آرشام: مشکلی نداری؟
با خیال راحت گفتم
من: نه راحت بخواب.
اومد رو تخت نشست و بعد آروم آروم و با فاصله از من دراز کشید. آخی پسر مردم همین اول کاری داره ازم حساب میبره.
آرشام: پس بگیر بخواب که صبح باید بریم شرکت.
دیدم میلی متری لبه تخت خوابیده. بابا راضی به زحمت نبودیم به خدا.
من: اینجوری که یه غلت بزنی میخوری زمین که. بهتر بخواب بیا اینورتر بابا.
آخ گفت شرکت! امروز کلی خسته شده بودم چاره ای هم جز رفتن نداشتم ولی غر هم نمیتونستم نزنم.
من: شرکت؟ من کلی خوابم میاد، ساعت چنده آرشام؟
حرفمو گوش کرد و یکم از لبه تخت فاصله گرفت. به روبه روش که ساعت بود نگاه کرد و گفت
آرشام: تو بخواب، من باید برم شرکت. ساعت سه و نیمه بخواب عزیزم.
داشت با موهام بازی میکرد! چه حس خوبی داشت. به پهلو خوابیدم که بهتر بتونم ببینمش و گفتم
من: منم میام دیگه ناسلامتی منشیتما.
آرشام: نه دیگه نمیخواد بیای.
بعد از حرفش زد رو بینیم و با لحن با نمکی گفت
آرشام: یه روز بدون منشی باشم اتفاقی نمیوفته.
نه مثل اینکه آلزایمر داره. دوباره باید اومدن بابام رو به شرکت یادآوردی کنم.
من: مگه بابامو یادت رفته که میاد؟
با کف دست زد به پیشونیش. نکن پسر همون یه جو حواسم که داری از بین میره!!
آرشام: اَی باااااباااا. حواسم نبود. بابات ساعت چند میاد؟
منم حرف بابامو بازگو کردم که با خبر بشه،البته اگه یادش نره دوباره.
من: گفت هر موقع تونست بیاد اس میده. چرا اینجوری میکنی؟
دوباره حواس پرت شد...خدایا این خیلی مشکوک میزنه.
آرشام: ها؟....هیچی....گفتم اگه دیر میاد توام یکم بیشتر بخوابی فردا دیرتر بیای سرکار.
من: اگرم بابام نمیومد باید میومدم. چون بهشون گفتم فقط شب میمونم خونه دوستم که مثلا شما باشی.
بعدشم خندیدم.
آرشام: حالا اسم اون دوستت چی هست؟ میخوام ببینم بهم میاد یا نه؟
خوبه والا آقا راست راست تو چشمام نگاه میکنه و حرف از یه دختر دیگه میزنه. بعدم بهم میخنده. باشه باشه!!!
خیلی بی تفاوت گفتم
من: اسمش نازیه اگه میخوای عکسشو بهت نشون بدم خیلی بهم میاید.
باز خندید. عه عه عه پسره پررو. همچنین افزود!!
آرشام: چرا بهت برمیخوره بابا؟ مگه من الان نقش اون دوستتو ندارم؟ خب میخواستم ببینم اسمش بهم میخوره یا نه!!
پس دوباره نمک شده بود، منم منظورشو بد فهمیدم. دستمو دراز کردم، لپشو کشیدم و گفتم
من: آخی، نازی!
متعجب و با خنده گفت
آرشام: خدا عقلت بده! بگیر بخواب بابا از خستگی زیاد داری هذیون میگی.
من: راست میگی، زیاد خندوندمت پررو شدی!
بعدشم زبون درازی کردم. اوه اوه صددرصد وقت حملس! صاف خوابید و خیره شد به سقف. وا!!! مگه من چیکار کردم؟!
آرشام: بخواب بچه با اعصاب من بازی نکن.
اوه اوه قاطی کرد. نکنه ناراحت شد؟
خم شدم روش و زل زدم تو چشماش و گفتم
من: ناراحت شدی؟
منو کنار زد. پس بدجور رفتم رو اعصابش، بعدش گفت
آرشام: نه ناراحت نشدم. بخواب.
برای اینکه خیالم راحت بشه دوباره خم شدم روش و گفتم
من: مطمئنی؟
این دفعه شونه هامو محکم گرفت و منو خوابوند. اینبار اون خم شده بود رو من!! شمرده شمرده و با تحکم گفت
آرشام: آره مطمئن. بگیر...بخواب!
وقتی منو کوبوند رو تخت دوباره کمرم درد گرفت. وقتی بلند شدم رو به آرشام گفتم
من: آخ. نخواستم بابا.
بعدشم رفتم بیرون. صدای قدماشو از پشت سرم شنیدم ولی برنگشتم، یکدفعه دستمو گرفت و دوباره برم گردوند تو اتاق. خودشم رفت بیرون و درو قفل کرد. زورگوی متقلب!! چه ربطی داشت؟؟!! اعصابم خورده یه چیزی گفتم به تو چه وجدان؟!
صدای آرشام اومد
آرشام: بگیر بخواب آیرین وقت زیادی واسه خوابیدن نداری.
منم دوباره شروع کردم به غر زدن.
من: کاری جز قفل کردم در نداری؟ بعدشم با دست کوبیدم به در به نشانه اعتراض!!
من....عقب....نمیکشم. بخواب بابا وجدان میزنم چپ و راستت میکنما!!
آرشامم واسه درآوردن حرص من گفت.
آرشام: نچ ندارم. بگیر بخواب.
منم رفتم خوابیدم هیچیم نگفتم. والا دوبار بهش میخندی پررو میشه!!
******************************************تازه داشتم خوابای قشنگ قشنگ میدیدم که یکی صدام زد، کسی هم نبود جز آرشام ولی تو خواب توهم زده بودم مامانمه!
آرشام: آیرین...آیرین پاشو صبح شده. آیرین...
من: مامان تورو خدا بیخیال خوابم میاد.
بالا سر من قهقهه میزنه!! آقا خب خوابم میاد درک کن.
آرشام: مامان چیه بچه؟ منم آرشام، پاشو بریم شرکت.
یاد آرشام و بابام و شرکت منو از جا پروند. بعدشم گفتم
من: باشه بریم.
اومدم از تخت بیام پایین که آرشام گفت
آرشام: دیشب چه شب خوبی بود آیرین ممنونم.
این چی گفت؟؟؟؟؟ یعنی...... با جیغ گفتم
من: ها؟ چی؟ مگه در قفل نبود؟؟؟؟؟
آرشام: آره ولی من بازش کردم و اومدم تو. توام با کمال میلت قبولم کردی.
از تعجب چشمام گرد شد. اگه کاری کردیم چرا یادم نمیاد؟؟
با وحشت و ترس و لرز زیاد گفتم
من: من قبول کردم....ما که...
آرشام: آیرین واقعا یادت نمیاد؟
من: آخه من تا قبل خوابم یادم میاد....
سرمو خواروندم و دوباره فکر کردم، هیچی یادم نمیومد. دوباره گفتم
من: بعدش چیزی یادم نمیاد.
بلند شدم و جلوی تخت، روبه روی آرشام، ایستادم. آرشامم سرش رو انداخت پایین. دیگه واقعا دارم به خودم شک میکنم.
آرشام: ما....ما دیشب....ما دیشب با همدیگه...
با این حرف نصفه و نیمش تیر خلاص رو بهم زد. پاهام جون نداشتن که بتونم وایسم. سرجام نشستم و دوباره با جیغ گفتم
من: چی؟؟؟؟؟!!!!!!
آرشام داشت میخندید!! اگه کاری کردیم این نباید خجالت بکشه؟؟؟ نه دیگه!!! اون که اتفاقی واسش نمیوفته من بدبخت شدم.
اومد کنارم نشست و همینجوری که میخندید گفت
آرشام: آخه خل و چل یک درصد احتمال بده اتفاقی افتاده باشه، تو لباسات تنته؟ من چی؟ آخه بچه یکم فکر کن بعد بترس!! یه شوخی بود همین.
یه نگاه به خودم انداختم حتی بند تاپم جا به جا نشده بود!! آرشامم عین دیشب بود!!
یه شوخی بود همین؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! اول صبحی اعصاب آدمو خورد میکنه بعد میگه همین!!
از جام بلند شدم و گفتم
من: خیلخب حاضر میشم بریم.
این کم بور براش باید ادب بشه. اخم کردم و با عصبانیت گفتم
من: بپا رو سیب زمینی آب پز نریزنت نمک!! با اون شوخی بیخودت.
بعدشم رفتم سمت جالباسی که وسایلمو بردارم تا حاضر بشم. هنوزم داره میخنده!! ای رو تو برم بشر، اومد سمت منو گفت
آرشام: خب تو فکر نمیکنی جوگیر میشی به من چه؟
با یه قیافه و لحنی که کاملا دلخوریمو نشون میداد گفتم
من: بریم؟
شالمو انداختم روی سرم و حاضر شدم.
دیگه نمیخندید و وایساده بود بر و بر منو نگاه کرد. دید ناراحتم اومد رو به روم ایستاد و دستمو گرفت د گفت
آرشام: آیرین...ناراحت نباش دیگه یه شوخی بود. قبول دارم بی مزه بود ولی خب تموم شد دیگه.
بخشیده بودم ولی خوشم میومد منت کشی کنه!! آخه نمیدونید چه حالی میده حتما امتحان کنید.
من: باشه حالا.
آرشام: حتما باید بگم ببخشید که بیخیال بشی؟
من: نه بابا برو حاضر شو.
دیگه انقدرام لازم نبود غرورشو کنار بزاره.
آرشام: عه آیرین؟!
چشمک زدم و گفتم
من: جانم؟
بعدم با لحن بچگونه گفتم
من: عمووووو حاضر شو دیگه، لباستم که هنوز....
آرشامم انگار خیالش راحت شده بود گفت
آرشام: خب معلومه بخشیدی. خب به نظرت اسپرت بپوشم یا رسمی؟
چه باحال. چقدر خوب که ازم نظر میپرسید.
من: اسپرت بپوش.
بعد یاده بابام افتادم که میخواست بیاد پس اسپرت خوب نبود، نظرمو عوض کردم.
من: البته بابام میخواد بیاد رسمی بپوشی بهتره. آرشام بهتری؟
دوباره نگرانیم زیاد شد. رفت سمت کمدشو با لحنی وه خیالم رو راحت کنه گفت
آرشام: آره بابا خوبم.
یه دست کت و شلوار خوش دوخت مشکی با یه پیراهن براق مشکی جذب، با کفش مردونه نشونم داد. یه لحظه تصورش کردم با همین لباسا، چی بشه ها!! چجوری جلوی خودمو بگیرم؟؟؟!!!!! واااای ذهن منحرفم تو حلق وجدان جان.
آرشام وسط انحرافیاتم گفت
آرشام: اینا خوبه بپوشم دیگه؟
من: اوهوم چه تمیز!!
خیلی آروم حرفمو زدم
من: و البته خوردنی میشی!
انگار شنید، یه لبخند جذاب زد و گفت
آرشام: شنیدم چی گفتی!! بپا پسر مردمو نخوری.
باز پررو شد، چشمام گرد شد و گفتم
من: تو؟! هه....چشم حتما، من خودم یکی دیگه سراغ دارم.
خودشو میگفتم ولی میخواستم اذیتش کنم بالاخره شیطونم دیگه. بیا اخم کرد!!! پس تاثیر داشت.
آرشام: باشه برو بیرون من لباس بپوشم.
ناراحت شد؟! چیکار کنم خب شیطونم دست خودم نیست. رفتم رو به روش ایستادم و دستامو دور گردنش حلقه کردم و گفتم
من: تو که نمیدونی کیه چرا اخم میکنی؟
آرشام: همینجوری. نمیخوام بدونم برو من لباس عوض کنم دیر شد.
پس براش مهم نبود. البته اعصابشو خورد کردم. با یه قیافه مظلوم زل زدم تو چشماش و گفتم
من: نمیخوای بدونی؟
با یه اخم غلیظ گفت
آرشام: نه نمیخوام بدونم.
بغض کردم، نه مثل اینکه واقعا براش مهم نیست. حلقه دستامو از دور گردنش باز کردم و گفتم
من: باشه.
از اتاقش رفتم بیرون تا راحت لباس بپوشه، چه روزی بشه امروز! این از اول صبحش خدا به خیر بگذرونه بقیشو!!
چند دقیقه بعد حاضر و آماده از اتاق اومد بیرون. چقدر جذاب شده بود. حتی با وجود اون اخم غلیظ. خودمونیما بدجور زدم تو حالش!!
آرشام: بریم.
منم که زل زده بودم به قد و بالاش، خودمو جمع کردم و گفتم
من: بریم.
از خونش اومدیم بیرون و سوار ماشینش شدیم. طبق معمول تو ماشین ساکت ساکت داشت با سرعت بالا رانندگیشو میکرد. یعنی واقعا براش مهم نبود؟ از حرفی که زده بودم پشیمون شدم.
با همون اخم گفت
آرشام: حالا کیو داری؟ ببینم خوب هست که بخوام تورو بسپرم دستش یا نه؟
حالا که پرسید خوش حال شدم و عین بچه ها گفتم
من: اوهوم، اسمش آرشامه، فامیلیش اصلانیه، هم عموئه، هم عشقمه، هم نقش نازیو بازی میکنه!!
برگشت سمتمو نگام کرد و گفت
آرشام: مرض داری با اعصاب آدم بازی میکنی؟؟
پس آقا براشون مهم بوده. از داشبورد یه پاکت سیگار برداشت و یه نخشو روشن کرد. خدایا نه، الانه که از سرفه خفه شم. با یه لحن حق به جانب گفتم
من: تو نخواستی بدونی. خاموشش کن.
آرشام: اول تو شروع کردی.
یه پک عمیق به سیگارش زد، نکن پسر، نکن اینجوری با خودت. این از کی سیگاری شده؟
آرشام: چرا؟
من: دیگه اذیتت نمیکنم خب. دودش اذیتم میکنه، خودتم خوب نیست واست آخه.
آرشام: من ۱۰_۱۲ سالی هست که سیگار میکشم، ولی به خاطر تو...
سیگارو از پنجره انداخت بیرون. آخیش.... با لحنی که پر از خواهش و تمنا بود گفتم
من: ممنون. میشه دیگه نکشی؟
آرشام: نه نمیشه چون بهم آرامش میده.
دوباره اصرار کردم اما این دفعه با روشی که اون دوست نداشت، چاره ای نداشتم.
من: جون من نکش. آخه خوب نیست برات. یه راه دیگه واسه آرامشت پیدا کن.
عصبانی شدم و گفت
آرشام: خب حالا قسم نده.
بعدشم با یه لحن تهدیدی گفت
آرشام: در ضمن آیرین یکبار دیگه قسم بدی، من میدونم و تو. میرونی که شوخی ندارم.
من: آخه تنها راهیه که پیدا کردم.
رسیدیم به شرکت. ماشینو پارک کرد و اسلحشو از تو داشبورد برداشت. خوبه مجوز داره وگرنه جلوی بابام آبروریزی بود.
آرشام: پیاده شو.
اسلحشو پشت کمرش گذاشت و پیاده شد. منم پیاده شدم، یاده حرفای دیشبمون افتادم و گفتم
من: راستی آرشام امروز تعریف میکنی؟
آرشام: آره تعریف میکنم.
وارد شرکت که شدیم آرشام گفت
آرشام: فقط بابات بهت خبر داد به منم بگو در جریان باشم.
من: هرموقع sms داد بهت خبر میدم.
گوشیمو از کیفم در آوردم و چک کردم. Sms نیومده بود. به آرشام گفتم
من: فعلا خبری نیست.
آرشام: باشه پس من میرم تو اتاقم. با اجازه خانوم پارسا!!
بعدم یه چشمک زد. نکن پسر!! الان یه کاری دست جفتمون میدم جلوی مردم. با پررویی تمام گفتم
من: اجازه نمیدم.
آرشام: چرا؟
من:فقط بگو کی تعریف میکنی. اگه کاری نداری الان تعریف کن.
آرشام: الان که کار دارم. تایم ناهار میریم بیرون واست تعریف میکنم. اوکی؟
من: باشه اجازه میدم.
زبون درازی کردم. این باشه تلافی تیپش که دل منه بدبختو برده!!
آرشام: شانس آوردی تو شرکتیم.
رفت تو دفترشو درو بست.
یک ساعتی میشد که داشتم به کارام میرسیدم که بابام sms داد تو راهه و ده دقیقه دیگه میرسه.
رفتم سراغ دفتر آرشام و درو زدم. بالاخره باید در جریان میذاشتمش.
آرشام: بفرمایید
رفتم تو و درو بستم.
من: آرشام بابام ده دقیقه دیگه اینجاست.
آرشام: چه زود!! باشه. حالا بابات چجور آدمی هست؟
من: فقط سرکارش سخت میشه باهاش حرف زد، وگرنه الان بیاد میبینی با آدم زود میجوشه و شوخ هم هست!! بچش منم دیگه!!
یه چشمک بهش زدم.
آرشام: بله....
حس کردم یه چیزی زیر لب زمزمه کرد ولی دقیق نفهمیدم.
من: چیزی گفتی؟
آرشام: هان؟! ...نه
من: من برم که اگه بابام اومد راهنماییش کنم.
آرشام نفس عمیقی کشید و به حالت فوت داد بیرون و گفت
آرشام: پوووووف باشه برو.
این چرا هردفعه میگم بابام قاطی میکنه؟؟؟
من: چیزی شده؟ آرشام خوبی؟
یکدفعه شیطون شدم و گفتم
من: عمووووو حالتو خوب کنم؟
حواسم نبود توی اتاقشم و زبون درازی کردم. اوه اوه خدا رحم کنه.
آرشامم با کمال پررویی گفت
آرشام: اگه اونجوری که من میخوام حالمو خوب کنی بابات میاد تو یه حالتای نافرم مچمون رو میگیره!!
اوه اوه چه برنامه ای واسه خودش چیده. ولی نمیشد خوردنی بودنشو انکار کرد. آروم گفتم
من: آخه الان خیلی خوردنی شدی!!
دوباره شنید. چه گوشای تیزی هم داره.
آرشام: عه؟؟؟؟ جدی؟؟؟؟
خندید، خدایا چرا انقدر این مخلوقتو جذاب آفریدی که دل منه بدبخت با یه خنده به تاپ تاپ بیوفته؟؟؟
خدایا دوباره دارم منحرف میشما!!
آرشام: خب بیا ولی جواب باباتو خودت بده.
دیگه در این حدم سست عنصر نبودم.
من: نه بابا.
خیلی عادی رفتم سمت در بدون انجام فعل دویدن!! ای وای بلند شد!! با یه ژست باحال اومد سمتم و گفت
آرشام: مگه نگفتی خوردنی شدم؟
منم خودمو زدم به کوچه علی چپ، که از شانس گندم پر بود، زدم یه کوچه علی راست!! و گفتم
من: نه کِی گفتم؟؟!!
خندیدم و زبون درازی کردم. خودشو سریع بهم رسوند و دستاشو گذاشت دو طرفم رو در!! منم برای اینکه خیلی بهش نچسبم، چسبیدم به در که کم مونده بود با در یکی بشم!! خدایا خودت رحم کن اینکه رحم و مروت حالیش نیست!!
آرشام: که تو نگفتی؟
من: نه دیگه.
آرشام جان مادرت برو اونور!! باز اون عطر مست کنندتو زدی منو دیوونه کنی؟؟!! کاملا دارم به خودم شک میکنم، کار دست دوتاییمون ندم صلواااااااات!!
دستمو زدم تخت سینش که ماشالا اورستیه واسه خودش میلی متری هم جا به جا نشد!!
من: برو اونور بابا.
آرشام پیروزمندانه گفت
آرشام: الکی خودتو خسته نکن تو با این یه ریزه زور نمیتونی منو تکون بدی!! باشه پس اگه منو نمیخوای میرم پیش ساحل!!
ساحل کیه دیگه؟؟؟؟ خوبه والا!!!
با اخم غلیظی گفتم
من: ساحل کیه؟
آرشام: عاشقه دل خستم که منتظره یه نیم نگاه از طرف منه. خواهر سهند.
من: عاشق دل خسته؟؟؟؟
اومدم اذیتش کنم وسط کار ول کردم.
من: البته منم.....آها قرار بود اذیتت نکنم.
تو چشماش زل زدم و به طور عملی اذیتش کردم. بله درست حدس زدین زبون درازی کردم!!
آرشام: میدونم چی میخواستی بگی.
بعدم با حرص، جوری که حتی صدای دندوناشم شنیدم گفت
آرشام: آرمین درسته؟
اوه اوه پس فهمید.
من: اوهوم.... ولی من الان عمومو دارم.
برای اینکه حرصش دربیاد دوباره زبون درازی کردم ولی بعدش خیلی جدی گفتم
من: در حده اذیت بودا!!
آرشام: اتفاقا امروز با ساحل و سهند و سیاوش قرار دارم.
خوبه والا، هوو هم پیدا کردم. دم به دیقه هم ساحل ساحل میکنه، دوباره اخم کردم.
من: ساحل چرا؟
آرشام: آخه مهمونی دوستانه گرفتن. میخوای تورم ببرم؟
من: آره اتفاقا با ساحل جون باید آشنا بشم نازی جون.
و باز هم زبون درازی کردم، شیطونم دیگه!!
آرشام: مهمونی ساعت ۱ نصفه شبه چجوری میخوای بیای؟
اوه اوه چقدر دیر!!
من: آهان دیروقته. توام چشم منو دور میبینی.
سرمو انداختم پایین. از حسادت و عصبانیت میخواستم بکشمش ولی جرئت نداشتم اونم پررو پررو گفت
آرشام: اگه الان حسابتو باهام تسویه کنی به ساحل کاری ندارم.
دوباره این میخ لبام شده. خیلی کوتاه بوسیدمش و بعدم دستمو دور گردنش حلقه کردم و زل زدم به چشماش و خیلی خواهش تمنایی گفتم
من: قول بده با ساحل کاری نداشته باشی؟؟
آرشامم پررو پررو گفت
آرشام: کم بود!! شاید کار زیادی باهاش نداشته ولی کار دارم.
داشت فاصلمونو تموم میکرد که بابام صدام زد.
بابا: آیرین....آیرین....
من: آرشام اومدا.
آرشام: اَی بابا... برو بیرون خب.
دستاشو برداشت و فاصله گرفت. درو باز کردم و رفتم بیرون. بابام پشت در وایساده بود. داشت خندم میگرفت که خودمو جمع کردم. فکر کن یک درصد درو باز میکرد!! با چه صحنه ای رو به رو میشد!!
من: سلام بابا.
بابام: سلام عزیزم، پیش رئیست بودی؟
من: بله کار پیش اومد ببخشید.
بابام: نگفتی کی معرفیش کرده ها.
من: یکی از دوستام پیشنهاد داد.
به اندازه سه روز فشرده فکر کردم، این جواب در اومد!
بابام: خیلخب پس بریم تو.
در دفتر آرشام رو زدم، صدای عشقم اومد‌
آرشام: بفرمایید.
بابام رفت تو بعدم من رفتم.
بابا: سلام آقای اصلانی.
منم خیلی ظاهری معرفی کردم وگرنه آرشام که میدونست کیه.
من: رئیس پدرم هستن.
آرشام بلند شد و با بابام دست داد. وااااای فکر کن دومادش بشه وااااااای!!!!! جمع کن خودتو! خفه وجدان جان!!!
آرشام: سلام خیلی خوش بختم. بفرمایید بشینید.
دوتاییمون نشستیم، بعد از ما هم آرشام نشست.
بابام: شرکت جالبی دارین. راجبه کارتون توضیح میدین؟
آرشام خونسرد بود ولی من نگران بودم، فکر اسلحه و هر قضیه مشکوکی که تا الان دیده بودم راحتم نمیذاشت.
آرشام: والا شرکت ما یه شرکت صادراتیه و قطعاتی که توی کارخونه خودم ساخته میشه رو هم داخل کشور هم خارج از کشور پخش میکنیم.
بابام: از دختر من راضی هستین؟
حالا نگاهم روی آرشام ثابت بود و کاملا نگران! آرشام یه نگاه به من کرد و گفت
آرشام: بله کاملا. درسته تجربه ای ندارن اما کار رو سریع یاد گرفتن.
خوبه خداروشکر آقا راضین!!
بابام: ببخشید من به خاطر کارم باید زودتر رفع زحمت کنم. خوش حال میشم، اگه قابل بدونید خونه ما تشریف بیارید، در خدمتتون باشیم.
آرشام: بله حتما مزاحمتون میشم، خانوم پارسا بهم گفتن شما سرهنگید کارتونم حساس و سنگینه راحت باشید.
بابا: با اجازه.
بعدم بابام از جاش بلند شد و منم بلند شدم. آرشام و بابام به هم دست دادن و بابام اومد بیرون. منم همراهش رفتم، بابام خداحافظی کرد و رفت.
منم: دوباره رفتم سراغ آرشام که نظرشو راجع به بابام بپرسم.
بدون در زدن در اتاقشو باز کردم و رفتم تو که دیدم تو فکره، گفتم
من: اجازه هست؟
نگاهم کرد و گفت
آرشام: بیا تو.
من: چطور بود؟
آرشام: خوش اخلاقتر از اونی بود که فکر میکردم. خب کی بیام خونتون؟
اخماش از درد جمع شد. خب وول نخور تو جات برادر!!
خیلی مشتاق گفتم
من: امشب، البته اگه میخوای! چیشد خوبی؟
رفتم سمت میزش که گفت
آرشام: امشب که خیلی پررو بازیه، بذار یکی دو روز بگذره بابا.
دستشو گذاشت رو زخمش. الهی آیرینت بمیره.
آرشام: چیزیم نیست، تکون میخورم درد میگیره.
با خنده گفتم
من: خوب بابام جلوتو گرفتا. کاری از دستت برنمیومد.
با شیطنت زبون درازی کردم، دستمو گرفت و منو نشوند روی پاش و گفت
آرشام: الان که برمیاد.
ترسیدم و گفتم
من: هییییین الان یکی میاد تو، زشته به خدا....
آرشام: نترس نمیاد....
گوشیش زنگ خورد، نگاه کرد و خندید و گفت
آرشام: ساحله...
خیلی مظلوم گفتم
من: جواب نده.
آرشام: مجبورم
اخم کرد و جدی جواب ساحل رو داد.
آرشام: بله....آره قراره امشب سرجاشه؟....خیلخب...فعلا.
گوشیو قطع کرد و گفت
آرشام: اه نکبت.
من: مجبوری؟ چرا نکبت؟ امشب کاریش نداشته باشیا.
با یه لحن مظلوم گفتم. روی پاش راحت نبودم بشینم، دم به دیقه وول میخوردم.
آرشام: نکبت چون ازش خوشم نمیاد، باشه بابا کاریش ندارم. راحت نیستی وول میخوری؟
من: عمو عصبانی نباش دیگه.
یه وری روی پاش نشستم که بتونم ببینمش.
من: الان میتونم ببینمت دیگه وول نمیخورم. آخه حسودیم میشه.
با یه لحنی که دلم قنج رفت گفت
آرشام: خانوم حسود من!! اون به من کار داره که همیشه هم ضایع میشه پس نگران نباش.
بعد حرفش بینیمو کشید
من: چشم آقایی!!
خندیدم و دوباره زبون درازی کردم، کرمم گرفته بود!!
یکدفعه یکی درو زد و صداش اومد! یهو با ترس و لرز پاشدم.
من: آرشام من برم.
از حالتم خندش گرفته بود و گفت
آرشام: اوکی برو، بفرمایید.
یکی از کارمندا بود که اومد داخل تا یه سری گذارش کار به آرشام بده.
منم از دفترش رفتم بیرون.
ادامه دارد.....
شنبه 13 مرداد 1397 - 23:10
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش



تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: