تبلیغات در اینترنتclose
اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش - 3
زمان جاري : پنجشنبه 02 خرداد 1398 - 7:50 بعد از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
ارسال پاسخ جديد
negin1998 آفلاين

ارسال‌ها : 46

عضويت:28 /4 /1397

پاسخ 21 : اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت نوزدهم
[آیرین]
به دیوار زیرزمین تکیه داده بودم و تو فکر بودم که دره زیرزمین باز شد و یه مرد قد بلند و هیکلی اومد تو. به گمونم حامده!
حامد: آیرین خانوم بلندشین وقتشه!
من: باشه الان پا میشم.
به آرامی هر چه تمام تر دستمو گذاشتم روی زمین و پا شدم، ساق پام هنوز درد میکرد.
گوشی حامد زنگ خورد، جواب داد و مشغول صحبت شد.
یکدفعه رو به من گفت
حامد: خانوم، آقا میگن قرصتونو خوردین؟
وااای یادم رفت. البته حالم از حرفاش گرفته شده بود. با یه لحن قاطع گفتم
من: بهشون بگین نخیر!
گوشیو گرفت سمتمو گفت
حامد: بفرمایید خودتون باهاشون حرف بزنید.
گوشیو گرفتم و خواستم مخالفتم رو اعلام کنم که آرشام پیش دستی کرد و گفت
آرشام: آیرین قرصتو بخور بعد برو.
حالا واسه من دکتر شده، ول کنم نیست.
من: نمیخوام خوبم.
آرشام عصبی شد و با داد گفت
آرشام: آیرین عصبیم نکن کاریو که گفتم انجام بده!
با خونسردی و بی تفاوتی هرچه تمام تر گوشیو دادم به حامد و گفتم
من: بگیرین لطفا.
حامدم شروع کرد با آرشام حرف زدن و گزارش دادن. رئیس ذلیل بدبخت!! میمردی بگی قرصشو خورده؟!
اومد جلوی من و گفت
حامد: خانوم، آقا فرمودن اگه به حرفاشون گوش ندادین به زور متوصل بشه!! تو غلط کردی به زور متوصل بشی!! اون بی غیرتم‌ غلط کرد فرمود!!
قرص و بطری آب رو از دستش گرفتم و گفتم
من: ای بابا چه زورگوییه ها!!
قرصو خوردم. حامد گفت
حامد: خب خانوم ته این راهرو در پشتیه که میرسه به حیاط. از همین طرف برین میرسین به جایی که آقا منتظرن. منم اینجارو جوری درست میکنم که انگار فرار کردین.
من: باشه فقط اگه نتونستم چی؟؟
با وجود مسکن و این چند ساعت خواب هنوزم ضعیف بودم. ساق پامم که به لطف آقا سیاوش از کار افتاده. اگه نگهبانا میدیدنم صد در صد هم من هم آرشام بدبخت میشدیم!!
حامد خیالمو راحت کرد چون گفت
حامد: میتونین، الان همه نگهبانا رفتن تمرین الا دو نفر که اون طرفن.
من: باشه پس من برم.
از در زیرزمین رفتم بیرون. بعدم راهرو رو رد کردم تا رسیدم به در پشتی. اگه ضعیف نبودم دو دیقه ای میرسیدم ولی هم حواسم به دور و برم بود هم این که درد ساق پام اذیتم میکرد. الهی بگم چی بشی سیاوش!!
بالاخره رسیدم تو حیاط، اواسط حیاط که رسیدم صدای آرشامو شنیدم.
آرشام: کجا با این عجله خانوم، بودیم در خدمتتون!
منم اعتنایی نکردم ولی یکدفعه دستپاچه شدم و خواستم قدمامو تندتر کنم که تا دوییدم کله پا شدم و دردم تشدید شد.
صدای قدمای آرشامم شنیدم که داشت بهم نزدیک میشد. داشتم پامو ماساژ میدادم و درد میکشیدم که آرشام آروم گفت
آرشام: چیکار میکنی؟؟ یواشتر بابا.
خدایی این سوالی بود که واسه خودمم پیش اومده بود! یکی بگه مجبور بودی بدویی تیمور لنگ!!
آرشام: فقط تابلو نکن دوربین داره.
یکدفعه بلند داد زد.
آرشام: تو اینجا چه غلطی میکنی؟؟ چجوری فرار کردی؟؟
خودمونیما خوب میره تو حس!! جواب اصلی سوال دومشم همونجوری که خودتون فرمودین!! ولی منم داد زدم و گفتم
من: دوس داشتم فرار کنم.
بعدم آروم از جام بلند شدم که دستمو گرفت و کشید و رفت سمت ساختمون.
آرشام: پس از شانس بدت به من برخوردی نه؟!
با زور و تلاش و تقلای زیاد سعی در آزاد کردن خودم داشتم ولی نشد. سفت دستمو گرفته بود ولم نمیکرد!!
من: ولم‌ کن عوضی!
یهو من عین گونی سیب زمینی انداخت رو کولش!!
آرشام نکن اینجور یه دفعه حالم بد میشه مراعات لباسای تورو نمیکنما، گفته باشم!!
آرشام: انقدر وول نخور وگرنه مجبور میشم یه جور دیگه باهات برخورد کنم.
حتما هم با کتک!! داشتیم آقا آرشام؟! چه بهشم چسبیده که بازم میخواد بزنه، دلخور شدم و محکم میزدم به کتفش!
من: ولم کن، بزارم زمین.
آرشام: خفه شو و انقدر تکون نخور!
سرگیجه شدید گرفته بودم و حالمم داشت بد میشد. وقتی رسیدیم توی خونه یکدفعه آرشام چنان دادی زد که فکر کنم کم شنوا شدم!
آرشام: سیاوش....سیاوش...
منم کم نیاوردم و کنار گوشش جیغ زدم
من: بزارم زمییییییییییییین!!!!!
صدای سیاوش اومد که گفت
سیاوش: چیشده؟؟ چرا داد میزنی؟؟
آرشامم با حرص و عصبانیت گفت
آرشام: این بود مراقب بودنتون؟؟ این جوجه که داشت فرار میکرد!
چی شنیدم؟ این به من گفت جوجه ؟ جوجه خودتی، غول بیابونی وحشی!! بذار از اینجا بریم یه حالی ازت بگیرم!!
سیاوش با تعجب گفت
سیاوش: مگه میشه؟ غیر ممکنه...
آرشام: حالا که شده، اگه من تو حیاط نبودم که این الان فرار کرده بود!
خیلی ناگهانی بعد از حرفش منو پرت کرد رو مبل. درد پام بدتر شد، عجب گیری کردیما!!!
دیگه نتونستم تحمل کنم و آخم در اومد.
من: آخ....
خواستم پاشم که دست آرشام نشست رو شونم و آنچنان فشاری داد که فکر بلند شدنو برای سالیانی دراز از ذهن خودم دور کردم!!
آرشام رو به سیاوش گفت
آرشام: من اینو از اینجا میبرم، فکر میکردم از پسش برمیای ولی مثل اینکه نمیشه.
سیاوش داد و بیداد راه انداخت.
سیاوش: یعنی چی آرشام؟ ما که هیچی ازش بدست نیاوردیم!
آرشامم خیلی ریلکس گفت
آرشام: به خودم مربوطه!
با اخم و جدیت زل زد به من و گفت
آرشام: پاشو بریم.
خواستم پاشم که دوباره دستمو کشید و با یه حرکت از جا بلندم کرد. زور که نیست به آرنولد گفته داداش تو برو با بچه های محل گل کوچیک بزن به بدن، من خودم جات وایمیستم!!
من: آی بابا ولم کن دستم داغون شد.
آرشام با تحکم گفت
آرشام: خفه شو راه بیا.
رفتیم بیرون و سیاوشم هنوز داشت داد و هوار میکرد. این عوضی فرصت طلب میخواست من بهش خدمات بدم، کفتار پیر!!!
با سرعتی که آرشام داشت احتمال زمین خوردنم زیاد بود، چون زورم بهش نمیرسید که دستمو آزاد کنم فقط حواسمو جمع کرده بودم که زمین نخورم.
بین خودمون بمونه هر از گاهیم غر میزدم.
من: آروم تر حداقل، الان کنده میشه.
آرشامم آروم جواب داد.
آرشام: کوفت بچه انقدر چِرت و پِرت نگو خندم میگیره.
من دارم واقعیتو میگم بهش، نمایش کمدی که اجرا نمیکنم!! خندم میگیره چیه؟؟!!
بعد آرشام دوباره داد زد.
آرشام: بِبُر صداتو رو اعصابمه!!
خیلی دلخور شدم، دیگه داشت زیادی تو نقشش فرو میرفت. که صدای من رو اعصابه؟!
فقط از اینجا بریم بیرون، من میدونم و تو آرشام!
با داد گفتم
من: نمیخوام!
بعدشم جوری که دلخوریمو نشون بدم گفتم
من: خوشت اومده هی کوفت کوفت کنیا.
وقتی رسیدیم به ماشین در ماشینو باز کرد و منو انداخت روی صندلی بغل راننده و خودشم سوار شد و گفت
آرشام: خب یه داد و هواری بکن، انقدر مطیع نباش!
منم با یه جیغ ماوراء بنفش هر چی تو دلم بود گفتم
من: عوضی، کثافت، آشغال، روانی، وحشی، میخوام برم.
آرشام چپ چپ نگام کرد و گفت
آرشام: تو دلت مونده بود نه؟!
من: اوهوم!!
آرشام: کاملا مشخصه!!
استارت زد و با سرعت زیاد شروع به رانندگی کرد.
منم سوالاتی که برام ایجاد شده بود و شروع کردم به پرسیدن.
من: کجا میریم حالا؟
خیلی شیک گفت
آرشام: هتل! راستی یادم باشه به بابات زنگ بزنم.
بعدشم گوشیشو دستش گرفت که به یکی زنگ بزنه. فهمیدم به حامد ذلیله زنگ زده!!
آرشام: الو...حامد...نصف بچه هارو جمع کن هتل....نصف دیگه رو هم بفرست ویلای لواسون....آره آره...بیا بهت میگم.
منم با تعجب بعد از اینکه قطع کرد گفتم
من: چی؟؟ اونام بیان؟؟!! راستی بابام برای چی؟؟
آرشام خیلی خونسرد گفت
آرشام: آره بیان دیگه! بابات واسه اینکه بدونم باید با دخترش چیکار کنم. زنده بمونه یا....
برگشت سمتمو چشمک زد. پررووووو!!!!
عصبانی شدم و گفتم
من: یا؟؟؟؟ مَردی منو بکش ببین چیکارت میکنم!!
یکی نیست بگه تهدید بیخود نکن، این همه کاری از دستش برمیاد ولی حرصم گرفته با این کاراش، کاری جز اعتراض و داد و هوارم از دستم برنمیاد. فقط حالم خوب بشه، زندت نمیزارم آرشام. دلمم نمیاد بدبختی!!!
خندید و گفت
آرشام: قاعدتاََ وقتی بمیری کاری نمیتونی بکنی!!
پس جدی گرفته، باشه باشه، با حرص گفتم
من: پس میخوای بُکُشی!!! باشه، باشه. امیدوارم دستگیر بشی!!
باز خندید! عه عه عه نگاش کن!! غش کرد!! آرشام میکشمت!
آرشام: باشه!!
بعد ماشینو نگه داشت. وا؟! اینجا کجاست؟ بعدم روشو کرد سمت من و یه بطری آب دستش بود.
آرشام: بیا بگیر، صورتتو بشور.
آخ اصلا یادم به صورت داغونم نبود. اوه اوه حامدم منو دیده. کیفمو از روی صندلی عقب برداشتم و از توش یه دستمال مرطوب برداشتم.
با آب خالی که پاک نمیشه آرشام نابغه اگه میشد تا الان روحت پشت فرمون نشسته بود!!
از ماشین پیاده شدم و رفتم نشستم‌ روی سنگ‌ جدول و شروع کردم به پاک کردن هنر خودم!! الانم اگه جلوی هتل حامد منو ببینه چقدر بهم بخنده! آبروم رفت!!
کارم که تموم شد دستمال و بطری خالی آب رو انداختم توی سطل زباله کنار جدول و رفتم سوار شدم .
برای اینکه اذیتش کنم زبون درازی کردم و گفتم
من: خوبه؟
آرشام: عالیه، خب اول بریم یه چیزی بخوریم بعد بریم هتل یا بریم‌ هتل همونجا ناهار بخوریم؟!
واااای آرشام خوب شد گفتی. چقدر خوبه که‌ به نکات ظریف پیش رو توجه میکنی!! حالا که نظرخواهی منم نظرمو گفتم
من: بریم‌ هتل، من دیگه نا ندارم.
آرشام: اوکی بریم.
و راه افتاد. چه مطیع شده!! آخی!! نه نباید همین الان دلم به رحم بیاد زوده!! هنوز انتقامای اون چند وقته رو نگرفتم، من‌ عقب نمیکشم!! خب نکش!! به تو چه وجدان فضول!!! بازم بحثو کش دادم،گفتم عقب نمیکشم حالام ببینین!!
من: که تو میخوای منو بکشی، ها؟؟!!
یه پوزخندی زد و گفت
آرشام: آره مشکلی داری؟
نه مثل اینکه این دو روز بهش ساخته. با بغض گفتم
من: چقدرم دلت میخواد!
بعدم سرمو انداختم پایین. نامرد بچه یتیم گیر آورده!!
یهو با یه لحن عصبی گفت
آرشام: اگه دلم میخواست الان اینجا نبودی، تو سردخونه بودی خب!! پس چرت نگو خواهشا!!!
چقدرم راحت میگه. خیلی دلخور شدم خدایی حقم این نیست. گریم‌ گرفت ولی همون دو قطره اشکی هم که ریختمو پاک کردم.
فعلا باهاش حرف نزنم بهتره. بدتر وقتی جوابشو بدی پرروتر میشه. باشه آقا آرشام نوبت منم میرسه.
از پنجره بیرونو نگاه کردم تا برسیم که فهمیدم ایستاد. خدا از این به بعد ماجرارو به خیر بگذرونه!!!
ادامه دارد....


دوشنبه 05 شهریور 1397 - 00:09
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
negin1998 آفلاين

ارسال‌ها : 46

عضويت:28 /4 /1397

پاسخ 22 : اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت بیستم
[آرشام]
باز ناراحت شد!! خدایا من چه گِلی به سرم بگیرم؟ ماشین رو کنار خیابون نگه داشتم و کامل برگشتم سمت آیرین و گفتم
من: آیرین‌ منو نگاه کن.
برگشت و منو نگاه کرد، از چشماش معلوم بود که گریه کرده و من نفهمیدم.
من: آیرینم، عشقم تو چرا همیشه شوخی های منو جدی میگیری که بعدش بحث کنیم که جفتمون ناراحت بشیم؟
آیرین: آخه میدونی چیه، تو از خداته منو بکشی!
من: جاااانم؟؟؟!!!! من از خدامه؟؟؟!!! منی که حاضرم جونمو بدم ولی تو حتی یه خار تو پات نره، منی که حاضرم کل زندگیم رو بدم فقط برای اینکه تو بخندی، من از خدامه؟!
آیرین: پس چرا هی حرفای حرص درار میزنی؟ چرا هی میگی میکشمت؟
من: شوخیم به من نیومده؟
آیرین: شوخیم حدی داره.
من: خیلخب بگم غلط کردم حله؟
آیرین: نخیر، قول بده دیگه از این شوخیای بی مزه نکنی!!
من: چشم قول میدم. خوبه؟
آیرین: اوهوم. حالام زودتر راه بیوفت من خستم!
من: چشم.
بعدم راه افتادم. هنوز مسیر زیادی نرفته بودم که یه چیزی یادم‌ افتاد.
من: آیرین شناسنامت کجاست؟
آیرین: معلومه خونمون!
با لبخند گفتم
من: خوبه پس یه فقره دزدی هم به پرونده جرایمم اضافه شد!!
آیرین که از حرفای من تعجب کرده بود گفت
آیرین: وا؟! چرا؟!
من: باید بریم شناسنامتو بدزدم دیگه. نمیتونم برم دم خونتون به سرهنگ پارسا بگم که بی زحمت شناسنامه دخترتونو بدین لازمش دارم که!!
آیرین: حالا شناسنامه میخوای چیکار؟
من: میخوایم بریم عقدت کنم!!!
آیرین: چیییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟!!!!!
کر شدم فکر کنم!!! برای همین گفتم
من: قربون صدات برم که گوش فلک رو کر میکنه!! شوخی کردم بابا واسه هتل رفتن شناسنامه میخوایم همینطوری خالی خالی، بی هیچی که نمیشه!
راهو به سمت خونه آیرین کج کردم و گفتم
من: معمولا بابات این ساعت روز کجاست؟
آیرین: معمولا اداره اما الان رو نمیدونم.
یکم‌ فکر کردم و گفتم
من: الان میفهمیم.
گوشیم رو درآوردم و گفتم
من: شماره خونتون رو بده.
اونم شماره رو گفت و منم زنگ زدم. سر بوق اول گوشی برداشته شد و مامانش با گریه گفت
مهناز: الو آیرین....
من: سلام خانوم من حبیبی هستم، با جناب سرهنگ کار واجبی داشتم هستن؟
آیرین داشت با دهن باز نگام میکرد. میتونستم بگم من کیَم اما دلم نمیخواست بیشتر از این مادرش رو نگران کنم.
مهناز: بله ببخشید جناب شرمنده اشتباه گرفتمتون. نه خونه نیستن اما شب میان اگه خواستین تماس بگیرین.
من: خیلی ممنون با موبایلشون تماس میگیرم. ببخشید مزاحم شدم خدانگهدار.
مهناز: خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و رو به آیرین گفتم
من: بزن بریم‌ دزدی!!!
تا خونشون دیگه حرفی زده نشد. رو به روی خونشون ماشین رو پارک کردم و رو به آیرین گفتم
من: شناسنامت دقیقا کجاست؟
آیرین: تو اتاقم تو کمد.
من: اوووف سخت شد که....
بعد از چند لحظه گفتم
من: اتاقت تِراس داره؟
آیرین: آره اما اون طرف ساختمونه.
من: اَاَاَاَیییی بابا....چرا من هرکاری میخوام بکنم کلی دردسر باید بکشم؟
آیرین قیافه حق به جانبی گرفت و گفت
آیرین: خیلی ممنون حالا من شدم دردسر؟؟
برای جلوگیری از بحث و دعوا گفتم
من: من غلط بکنم‌ بگم شما دردسری عشقم!
بعدم لپشو کشیدم و از ماشین پیاده شدم. کتمو درآوردم و انداختم تو ماشین و رفتم سمت ساختمون.
ساختمون رو دور زدم تا رسیدم به دیوار اون طرف، یه نگاه به اطراف انداختم، خب خبری نبود. دقیقا همونطوری که از دیوار خونه افرومن بالا رفتم، از این دیوار هم بالا رفتم. به این فکر کردم که شلوارم جر نخوره صلوااااات!!!
با بدبختی و سلام‌و صلوات از دیوار رد شدم و طول حیاطو طی کردم تا رسیدم‌ به تراس اتاق آیرین.
علییییییییییییییییییییییی!!!! این چرا انقدر بلنده؟؟؟!! حالا چه غلطی بکنم؟؟؟!! تو همین فکرا بودم که نگاهم افتاد به نردبون اون طرف! نیشم باز شد و سرم رو گرفتم رو به آسمون و گفتم
من: خیلی نوکرتم!!
رفتم و نردبون رو برداشتم و گذاشتم جلوی تراس. خلاصه ازش بالا رفتم و رفتم تو اتاق آیرین و خیلی سریع و بی سر و صدا رفتم سراغ کمدش و درشو باز کردم.
خوشبختانه یه ساک کوچیک قرمز پایین کمدش بود. ساک رو برداشتم و چند دست لباس و وسایل شخصیشو گذاشتم داخلش. از توی کشوی کمد هم‌ شناسنامه و کارت ملیشو برداشتم.
میخواستم برگردم که صدای قدمای کسیرو از بیرون شنیدم. حتما مادرشه، چیکار کنم؟!!
سریع دراز کشیدم و رفتم زیر تخت، ساک رو به همراه خودم بردم. از زیر تخت داشتم نگاه میکردم که مادرش اومد داخل و همونطور که گریه میکرد نشست روی تخت.
اوه اوه این حالا حالاها قصد نداره بره به گمونم!!! خدایا همین دو دیقه پیش گفتم نوکرتم، اینه رسمش؟!
با بدبختی گوشیم رو از توی جیب شلوارم درآوردم و یه sms به آیرین دادم که زنگ بزنه خونشون و قطع کنه که مامانش از اتاق بره بیرون و من بتونم فرار کنم. فقط خداکنه ببینه!!!
چند لحظه بعد تلفن خونه زنگ خورد، ایول پس دیده!! مامانش از توی اتاق بیرون رفت و درم بست. منم بدون فوت وقت از زیر تخت اومدم بیرون و رفتم تو تراس و از نردبون رفتم پایین و به این فکر کردم از در برم یا از دیوار؟
دنبال دردسر نمیگشتم واسه همین، همونطور که از دیوار اومدم از دیوار هم برگشتم و به دو خودمو رسوندم به ماشین و سوار شدم.
آیرین داشت با نگرانی نگاهم‌ میکرد، بعد از چند لحظه گفت
آیرین: دیدت؟؟
من: نه خداروشکر
آیرین: تونستی برش داری؟
ساک رو نشونش دادم، بعدم گذاشتمش صندلی عقب و گفتم
من: هم شناسنامتو برداشتم هم چند دست لباس.
بعدم حرکت کردم به سمت هتل. تا خوده هتل حرفی زده نشد.
ماشین رو تو پارکینگ هتل پارک کردم و پیاده شدم. ساک خودمو که قبلا گذاشته بودم تو صندوق عقب و ساک آیرین رو برداشتم و باهم وارد هتل شدیم.
آیرین: حالا چجوری اتاق بگیریم؟
من: من یه فکری دارم فقط خدا کنه جواب بده.
جلوی پذیرش که یه خانوم جوون ایستاده بود، ایستادیم و سعی کردم لبخند بزنم و عادی برخورد کنم.
من: سلام خانوم‌، خسته نباشید، دو تا اتاق میخواستم‌.
زن: سلام‌ ممنون، دو تا به نام های؟
من: آرشام اصلانی و آیرین پارسا.
بعدم شناسنامه هارو گذاشتم جلوش که نگاهی به اونا انداخت و گفت
زن: چه نسبتی باهم دارین؟
من: دختر داییم هستن البته نامزمم محسوب میشن ولی چون نه صیغه نامه داریم نه عقدنامه دو تا اتاق میخوایم. اگرم بشه کنار هم باشه که چه بهتر!
زن: پدر این خانوم خبر دارن؟
خیلی با اطمینان لبخند زدم و گفتم
من: معلومه خبر دارن خانوم این چه حرفیه.
انگار بیخیال گیر دادن شد چون اسمامون رو وارد سیستم کرد، بعدم دو تا کارت گرفت جلومون و گفت
زن: اتاق ۵۲ و ۵۳، طبقه هفتم.
کارتارو گرفتم و بعد از تشکر با آیرین رفتیم سمت آسانسور. وارد آسانسور که شدیم، آیرین گفت
آیرین: وای خدا داشتم سکته میکردم، اگه میفهمید بدبخت بودیم!
من: حالا که نفهمید، الانم آروم باش!
رسیدیم به طبقه هفتم که کارت شماره ۵۲ رو دادم بهش و گفتم
من: یه دوش بگیر و بخواب. ۲،۳ ساعت دیگه خبرت میکنم بریم لابی حرف بزنیم.
سرشو تکون داد، ساکشو دادم بهش که رفت تو اتاقش. منم رفتم تو اتاق خودم.
خودمو روی تخت انداختم، خسته شدما!!! ولی می ارزه، اگه همه چیر اونطور که من میخوام پیش بره، دیگه هیچ نگرانی ندارم و تمام بدبختیام تموم میشه و من میمونم و ایرین و خوشبختی!
گوشیم رو از جیبم درآوردم و یه زنگ به حامد زدم.
حامد: بله آقا؟
من: چخبر؟
حامد: بچه ها جمعن، تو راهیم اقا. چیکار کنم؟
من: بیارشون اطراف هتل مستقرشون کن.
حامد: چشم امر دیگه آقا؟
من: همین فقط خیلی مراقب باشین.
حامد: چشم آقا خدافظ
گوشی رو قطع کردم و از جام بلند شدم. رفتم و یه دوش گرفتم و برگشتم‌ داخل اتاق.
لباس پوشیدم و فکر کردم که باید زنگ بزنم به پاکمهر هم اون مدارک رو بیاره هم بیاد و با آیرین آشنا بشه. البته الان حس هیچ کاریو ندارم، برای همین روی تختم دراز کشیدم و از خستگی زیاد به سه شماره خوابم برد.
ادامه دارد....

سه شنبه 06 شهریور 1397 - 00:28
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
negin1998 آفلاين

ارسال‌ها : 46

عضويت:28 /4 /1397

پاسخ 23 : اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت بیست و یکم
[آیرین]
تازه دو ساعت بود که خوابیده بودم که صدای موبایلم بدجوری روی اعصابم رفت. با بدبختی و چشمای بسته موبایلم رو پیدا کردم و جواب دادم.
من: بله؟
آرشام: سلام‌ خانوم خوابالوی من.
من: عه آرشام تویی؟! یه دو ساعت دیگه زنگ‌ بزن! خدافظ!
میخواستم گوشی رو قطع کنم که صدای آرشام رو شنیدم.
آرشام: وایسا قطع نکن، پاشو آماده شو بیا لابی هتل باید باهم حرف بزنیم.
من: بیخیال جان عزیزت، من خوابم میاد.
آرشام: بسه هرچی خوابیدی. بجنب بیا کار داریم.
میدونستم کار داریم ولی مگه میشد غر نزنم!!
من: آرشام من خسته ام.
آرشام خیلی جدی گفت
آرشام: آرشام بی آرشام. تا ۱۰ دقیقه دیگه پایین بودی که هیچی، نبودی من میام بالا و اون وقت قول نمیدم همین جوری خوش اخلاق بمونم!!
بعدم گوشیرو قطع کرد!! بیشعور، رو من تلفن قطع میکنی؟! منو تهدید میکنی؟! آره دیگه تهدیدت کرد! تو ساکت وجدان! چشم!! آفرین!!!
بلند شدم و رفتم داخل سرویس بهداشتی اتاق و دست و صورتم رو شستم. موهامم یه دور باز و بسته کردم و اومدم بیرون‌.
از بین لباسایی که آرشام واسم آورده بود، یه شلوار لوله تفنگی مشکی برداشتم و پوشیدم، یه مانتو هم که بیشتر شبیه پیراهن مردونه، به رنگ صورتی بود برداشتم و پوشیدم. شال مشکیم رو هم انداختم روی سرم و همون صندلای مشکیم رو که قبلا پام بود پوشیدم و گوشیم رو برداشتم و رفتم بیرون.
وارد آسانسور شدم و دکمه همکف رو زدم. هه...مثلا من گروگانم....چه ریلکس و چه شیک واقعا....الان مامان و بابام فکر میکنن من تو یه وضعیت اسف بار گیر کردم اما من اینجا تو راحتی کاملم.
با به یادآوردن مادر و پدرم اشک به چشمام هجوم آورد ولی سریع پسشون زدم و از آسانسور که تازه رسیده بود طبقه همکف بیرون اومدم.
نگاهم رو دور تا دور لابی چرخوندم و آرشام رو به همراه یه آقایی دیدم که داشتن باهم حرف میزدن.
آرشامم منو دید و به همراه اون پسر از جاشون بلند شدن و منم هرچی نزدیک میشدم راحت تر میتونستم پسره رو آنالیز کنم. قده نسبتا بلند که البته از آرشام کوتاهتر بود، هیکل ۴ شونه با موهای قهوه ای و چشمای عسلی. به چشم برادری خوش قیافه بود، ولی هیشکی آقامون نمیشه.
دیگه رسیده بودم بهشون که آرشام گفت
آرشام: سلام آیرین، معرفی میکنم سینا پاکمهر.
سینا: سلام شما همون آیرین خانومی هستین که دل و دین و دنیا و خلاصه همه چیز این رفیق مارو برده؟؟!!
داشتم با ذوق به آرشام نگاه میکردم که به حالت هشدار رو به سینا گفت
آرشام: سینا....بسه
من: سلام بله من همون آیرینم.
بعدم سه تاییمون نشستیم‌. خدایا نکنه اینم مثل سیاوش و سهند باشه؟ من دیگه تحمل ندارم که یه خلافکار دیگه ام تو زندگیم ببینم.
تو‌ همین فکرا بودم که آرشام شروع کرد به حرف زدن با سینا.
آرشام: خب چخبر؟؟
سینا: هیچی روانی شدم از بس که این تلفن زنگ خورد و من خودمو جای زند جا زدم. داری چیکار میکنی آرشام؟
آرشام: کار همیشگیمو!!
سینا: آخه...
آرشام: دیگه آخه و اما و اگر نداره....درضمن دیگه احتیاج نیست خودتو جای زند جا بزنی. ما....
دیگه خسته شدم. هیچی از حرفاشون نمیفهمیدم، واسه همین پریدم وسط حرف آرشام و گفتم
من: میشه بگین اینجا چخبره؟
آرشام که از عکس العمل من خندش گرفته بود، تک خنده ای کرد و گفت
آرشام: بله، چرا نشه. این آقایی که میبینی وکیل پایه یک دادگستریه. تمام کارای شرکت و کارخونه قراره بعده من بیوفته دست ایشون.
من: پس آقای زند چی؟؟
آرشام: آقای زندی در کار نیست. زند فقط یه هویت بود نه یه شخص حقیقی. واسه رد گم کنی بود، شخص اصلی سیناست که قراره کارارو بعده من ادامه بده.
بدون اینکه فکر کنم "این" به درخت نزدیک میگن، گفتم
من: یعنی شرکت و کارخونت میشه مال این؟؟!!
انگار به سینا برخورد چون با یه لحن حق به جانبی گفت
سینا: نخیر خانوم، نمیشه مال این!!
با دست به خودش اشاره کرد و ادامه داد.
سینا: این قراره فقط نقش یه مدیر رو بازی کنه و کارارو آرشام از راه دور انجام میده و تمام سود و پول شرکت و کارخونه میرسه به خودش و فقط یه درصد خیلی کمی به اصرار خوده آرشام مال این میشه!!
قشنگ زد دهنم رو بست!! به عنوان دلجویی گفتم
من: ببخشید آقا سینا، من یکم گیج شدم واسه همین اون طوری گفتم، شرمنده.
سینا خواهش میکنم اشکالی نداره.
بعدم رو به آرشام گفت
سینا: خب دیگه کاری با من‌ نداری؟ من برم؟
آرشام: نه فقط از فردا برو شرکت و به همه بگو که شرکت به تو واگذار شده.
سینا از جاش بلند شد و گفت
سینا: باشه میرم ولی اگه با تیپا انداختنم بیرون من برنمیگردما، گفته باشم.
آرشامم از جاش بلند شد و با خنده گفت
آرشام: نگران نباش نمیندازنت بیرون.
منم از جام بلند شدم و با سینا خداحافظی کردم و سینا هم با آرشام دست داد و رفت.
آرشام: خب بریم یه چیزی بخوریم، من گشنمه!
آخ قربون دهنت آرشام، من عاشقتم که به نکته های ظریف اشاره میکنی.
من: بریم چون منم دارم از گشنگی میمیرم.
باهم رفتیم سمت رستوران هتل و نشستیم. داشتیم غذا میخوردیم که گوشی آرشام زنگ خورد. نگاهی به گوشیش انداخت و گفت
آرشام: ساحله!
ای بابا، بازم ساحل! اشتهام کور شد اصلا، واسه همین دست از غذام کشیدم و تمام حواسمو دادم به آرشام که داشت با ساحل حرف میزد.
آرشام: بله؟....خوبم، چیشده؟؟ تونستی؟؟.....واسم پستشون کن.......نه خودت نیا.....آدرس رو sms میکنم.
بعدم گوشیش رو قطع کرد و یه نفس راحت کشید و گفت
آرشام: آخیش، اینم از این....
من: چیشده؟
آرشام: یه سری مدارک علیه سیاوش قراره به دستم برسه که اعدامش صد در صدیه.
وااااای خدا، مرسی خدا جونم....یعنی میشه از دست اون سیاوش که عین یه کفتار پیر میمونه راحت بشیم؟!
آرشام: خب بزار یه زنگ به بابات بزنم که زودتر پیدامون کنن.
من که تعجب کرده بودم با گیجی گفتم
من: هان؟ چی؟ پیدامون کنن؟
آرشام: آره پیدامون کنن تا راحت بتونم با بابات معامله کنم.
بعدم گوشیش رو دستش گرفت و زنگ زد.
آرشام: سلام سرهنگ چخبر؟؟.......اوه اوه سرهنگ قبلا خوش اخلاقتر بودیا، نذار کارت رو اخلاقت تاثیر بزاره، اصلا خوب نیست.....میخوای با دخترت حرف بزنی؟.....گوشی.
بعدم گوشی رو گرفت سمت منو آروم گفت
آرشام: کوتاه صحبت کن.
اشکام همینجوری سرازیر بود، گوشیرو از دستش گرفتم.
من: الو....بابا....
صدای نگران بابام تو گوشم پیچید.
بابام: سلام دخترم خوبی؟ این پسره که اذیتت نکرده؟
من: من خوبم بابا شما خوبین؟ مامان خوبه؟
بابام: ما خوبیم دخترم..نترس من خودم نجاتت میدم.
من: بابا...مامان خیلی ناراحته؟؟
بابام: تو نگران ما نباش دخترم.....
آرشام اشاره کرد که گوشی رو بهش بدم، منم بدون حرف گوشی رو دادم بهش.
آرشام: خب دیگه بسه سرهنگ....شنیدی که حال دخترتم خوبه...خیلی زود میبینمت.
بعدم گوشیشو قطع کرد و رو به من گفت
آرشام: فکر میکنم مکالممون به اندازه کافی طولانی بود که بخوان ردیابیم کنن. آیرین تورو جون من گریه نکن. آیرین تورو جون من گریه نکن. اعصابم میریزه بهم، از خودم بدم میاد وقتی اینجوری میبینمت.
سعی کردم به زور جلوی اشکامو بگیرم.
آرشام: خب بریم؟
بدون حرف از جام بلند شدم و همراه آرشام رفتیم سمت آسانسور و واردش شدیم.
جلوی اتاقامون آرشام دستمو گرفت و به نشونه اطمینان فشار خفیفی بهش آورد و گفت
آرشام: نگران نباش. همه چیزو درست میکنم، الانم برو استراحت کن اگه خبری شد بهت میگم.
بعدم لبخند زد، منم به نشونه تایید حرفش سرم رو تکون دادم و زودتر وارد اتاقم شدم تا برم یکم بخوابم.
این چند وقته بدجور کمبود خواب داشتم. مانتو و شالمو درآوردم و همراه با تاپ و همون شلوار لی روی تختم دراز کشیدم.
فکرم درگیر مامان و بابام بود....یعنی الان مامانم چه حالی داره؟! بابام چی؟! اگه بفهمن همه اینا نقشه بوده چی میشه؟!....
انقدر به این چیزا فکر کردم که خوابم برد.
ادامه دارد.....

چهارشنبه 07 شهریور 1397 - 22:31
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
negin1998 آفلاين

ارسال‌ها : 46

عضويت:28 /4 /1397

پاسخ 24 : اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت بیست دوم
[آرشام]
خیالم از بابت مدارک راحت شد. من موندم ساحل چطوری تونست به این راحتی مدارک رو پیدا کنه؟! ولی فعلا اینا مهم نیست، مهم اینه که اون مدارک قراره به دستم برسه و منم با خیال راحت میتونم اونارو با سرهنگ معامله کنم.
گوشیم رو درآوردم و یه زنگ به حامد زدم‌.
حامد: بله رئیس؟
من: حامد مطمئنا تا چند ساعت دیگه پلیس میریزه اینجا، بهتره که چند نفر، چند نفر وارد هتل بشین و مستقرشین، من تو طبقه هفتمم.
حامد: چشم رئیس، ولی اگه نشد یا شک کردن بهمون چی؟
من: تهدید، گروگانگیری، این کارارو که میتونی بکنی، نمیتونی؟
حامد: یعنی کل هتل رو گروگان بگیریم؟؟
من: مشکلی داری؟
حامد: نه آقا ببخشید که دخالت کردم.....
من: بسه دیگه تمومش کن و کاریو که گفتم بکن.
بعدم گوشی رو قطع کردم و آدرس هتل رو واسه ساحل sms کردم. گوشه موبایلم رو گذاشتم رو لبم و فکر کردم. اگه نقشم بگیره و سرهنگ پیدامون کنه و بیاد اینجا میتونم باهاش معالمه کنم. مدارک علیه سرکرده باند بزرگ خلافکارا به ازای آزادی خودم و رفتنم با دخترش. یعنی میشه؟ امیدوارم بشه، من دیگه تحمل این بدبختیارو ندارم. من هم حق یه زندگی آروم رو دارم، ندارم؟ پس خدایی که تازه دارم حس میکنم اون بالاها هستی و حواست بهم هست، کمکم کن همه چیزو به خوبی و خوشی تموم کنم.
روی تخت دراز کشیدم و به این فکر کردم که از کجا رسیدم به کجا...چی بودم و چی شدم. من...آرشام اصلانی حاضر بودم هرکاری بکنم که کسی سد راهِ کارم و خلافام نشه، بعد الان به خاطر یه دختر همه چیزو میخوام فدا کنم.
اما این دختر تمام زندگیه منه، بعد از مادرم اولین زنیه که دوسش دارم و حاضرم جونمو واسش بدم.
تو همین فکرا بودم که تلفن اتاقم زنگ خورد، از رو همون تخت دستم رو دراز کردم و گوشیو برداشتم.
من: بله؟
زن: آقای اصلانی؟
من: خودم هستم بفرمایید.
زن: شما منتظر بسته بودین؟
از جام بلند شدم و گفتم
من: بله خانوم.
زن: پس لطف کنین تشریف بیارین پایین بسته رو تحویل بگیرین. میگن حتما باید به خودتون تحویل بدنش.
من: بله الان میام.
بعدم گوشیرو گذاشتم و از جام بلند شدم. اسلحم رو گذاشتم پشت کمرم و پیراهنمو کشیدم روش. گوشیم رو برداشتم و از دره اتاق بیرون رفتم.
وارد آسانسور که درست رو به روی اتاقم بود شدم و دکمه طبقه همکف رو زدم و منتظر شدم.
فقط خدا کنه اون مدارک به اندازه کافی به درد بخور باشه، البته وقتی با مدارکی که خودم دارم جمع بشه راحت میتونه سر سیاوش رو بکشه بالای دار!!!
تو همین فکرا بودم ‌که آسانسور ایستاد و من ازش بیرون رفتم و مستقیم رفتم سمت پذیرش.
من: سلام خانوم من اصلانی هستم، یه بسته داشتم.
زن: بله، ایشون براتون بسته رو آوردن.
بعدم اشاره کرد به یه پسر ۲۲،۲۳ ساله که کنار من ایستاده بود و یه بسته رو گرفت جلوم. بعدم یه رسید رو گذاشت روش و گفت
پسر: این خدمت شما، اگه میشه اینم امضا کنید.
رسید رو امضا کردم و تحویلش دادم. داشت از دره هتل میرفت بیرون که نگاهش کردم و درست پشت سرش حامد با دو_سه تا از بچه ها رو دیدم.
ای خاک بر سرتون!! حالا امروز لباس فرم نمیپوشیدین نمیشد؟ همه یک دست کت و شلوار و پیراهن و کفش مشکی!! هیکلاشونم که هر کدوم ۴ تای من!!! خب احمقا اینطوری که بهتون شک میکنن!!!
حامدم منو دید اما به روی خودش نیاورد، منم خیلی عادی رفتم تو لابی و روی نزدیک ترین صندلی به پذیرش نشستم تا ببینم چیکار میکنن!
حامد: سلام خانوم دو تا اتاق میخواستم.
زن: امروز اینجا چخبره؟ هی دسته دسته آدم میاد اینجا؟
اوه اوه پس گند زدن!!
حامد: من نمیدونم خانوم یعنی اتاق نمیدین؟
زن: چرا ولی اول باید به پلیس زنگ بزنم ببینم اینجا چخبره!
بعدشم رفت سمت تلفن که از جام بلند شدم و گفتم
من: بهتره این کارو نکنی!
زن: چرا؟
به حامد اشاره کردم که بره بقیه بچه هارو بیاره، بعدم اسلحمو از پشت کمرم بیرون آوردم و گفتم
من: چون اونطوری خیلی بد میشه.
رنگش پرید، همون لحظه حامد با حدود ۲۰ نفر از بچه ها اومدن داخل هتل، حدود ۱۵ نفری هم از راه پله و آسانسور اومدن تو لابی، خب خوبه اوضاع به نفع مائه!!!
من: حامد برو درارو ببند، حواست به دره پشتی هم باشه. اون نگهبانای جلوی در رو هم دست بسته بیار اینجا!
بعدشم صدامو بردم بالا تا هرکسی که توی لابی و رستوران و پذیرش بود بشنوه!
من: خوب گوش کنین، همونطور که میبینین ما هممون مسلحیم، اگه خطایی از کسی سر بزنه یا بخواد زیر آبی بره و به پلیس خبر بده همتون میمیرید.
بعدم رو به رضا که درست کنارم بود و اسلحه به دست حواسش به همه جا بود گفتم
من: من میرم بالا، یه کدوم از اینا جُم بخورن از چشم تو میبینم.
بعدم رفتم سمت آسانسور و واردش شدم.
توی آسانسور بودم که گوشیم زنگ خورد، نگاه کردم بابای آیرین بود.
من: بله؟
سعید: خیلی بی فکری کردی که جا به جا نشدی جناب اصلانی.
من: چیشد؟ پیدام کردی؟
سعید: توقع داشتی پیدات نکنم؟
من: نه اتفاقا منتظرت بودم سرهنگ، فکر میکردم که زودتر بیای، بیا که سورپرایزای بزرگی برات دارم.
بعدم گوشی رو قطع کردم، دیگه رسیده بودم به طبقه هفتم. از آسانسور رفتم بیرون و مستقیم رفتم جلوی در اتاق آیرین و در زدم. یکم طول کشید تا درو باز کنه.
درو باز کرد و با تعجب به من و اسلحه تو دستم نگاه کرد.
آیرین: آرشام چیشده؟ این چیه تو دستت؟ چخبر شده؟
من: بابات تو راهه داره میاد.
آیرین: یعنی چی آخه؟ خب بگو چیشده؟
من: هتل رو انحصاری واسه خودم کردم، حالا خوب شد؟! گفتم!!
آیرین دوتا دستشو گرفت جلوی دهنشو گفت
آیرین: هییییییین.....یعنی چی؟ یعنی گروگان گرفتیشون؟
من: آره. حالام بجنب تو لباساتو بپوش بیا.
بدون حرف رفت داخل و درو بست. منم همون جا زنگ زدم به سینا که یه چیزی رو یادآوری کنم.
سینا: بله؟
من: الو سینا، ویزا و پاسپورت آیرین چیشد؟ من یک ماه پیش بهت گفته بودم.
سینا: آمادس فقط یادم رفت امروز بیارمشون.
من: خسته نباشی واقعا!! پاشو همین الان بیارشون هتل.
سینا: الان؟؟؟؟؟!!!!!! حالا نمیشه فردا بیارم؟
من: نه نمیشه، همین الان بیارشون!
بعدم گوشی رو قطع کردم و رفتم تو اتاق خودم. از توی ساکم چنتا خشاب پر و یه اسلحه دیگه برداشتم و بیسیم رو هم برداشتم و روشنش کردم.
اینطوری راحت تر با حامد و رضا در ارتباط بودم.
من: حامد چخبر؟
حامد: هیچی آقا، همه خیلی ترسیدن، بدبختا حتی میترسن نفس بکشن!
من: خیلخب این طوری بهتره، کسی آسیب نمیبینه!
حامد: امر دیگه آقا؟
من: هیچی، فقط اینکه دست به هیچ کس نمیزنید فقط تهدید، نهایتا تیر هوایی، کسی نباید صدمه ببینه. مفهومه؟
حامد: بله اقا.
از اتاق بیرون رفتم که دیدم آیرین بیرون اتاق ایستاده و منتظر منه!
من: حاضری؟ بریم؟
آیرین که حالت مضطربی داشت گفت
آیرین: آره بریم.
برای اینکه آرومش کنم دستشو گرفتم و باهم وارد آسانسور شدیم و تو طبقه همکف ازش بیرون اومدیم.
وقتی رسیدیم، رضا خودشو بهم رسوند.
من: رضا بچه هارو چند نفر، چند نفر تقسیم کن و پخش کن تو طبقات، بقیه هم همینجا بمونن.
داشتم میرفتم که یهو یه چیزی یادم افتاد و دوباره برگشتم و گفتم
من: اهان، چند نفر رو هم بزار روی پشت بوم. همه بیسیم دارن دیگه؟
رضا: بله آقا، همه هم اسلحه دارن هم بیسیم.
من: خوبه
بعدم همونطور که دست آیرین تو دستم بود رفتم سمت لابی و آیرین رو نشوندم روی صندلی که قبلا خودم نشسته بودم و مدارک هنوز اونجا بود.
من: آیرین همین جا بشین، حواستم به این مدارک باشه.
داشتم از کنارش رد میشدم که دستمو گرفت، برگشتم سمتش که با بغض گفت
آیرین: آرشام من....میترسم.
برای اینکه خیالشو راحت کنم یه لبخند اطمینان بخش زدم و گفتم
من: نترس عزیزم. هیچ اتفاقی قرار نیست بیوفته، حتی قرار نیست خون از دماغ کسی بیاد، پس نگران نباش.
آیرین: پس این همه آدم و اسلحه برای چیه؟
من: برای اینکه پلیس گمراه بشه همین. بهم اعتماد کن. من نمیزارم اتفاقی بیوفته.
بعدم برای اینکه کمی آرامش بهش بدم خم شدم و پیشونیشو بوسیدم و از کنارش رد شدم.
وقتی برگشتم سمت در دیدم سینا پشت دره اما حامد نمیزاره بیاد داخل واسه همین بلند داد زدم.
من: حامد بذار بیاد تو خودیه!
با این‌ حرف من حامد درو باز کرد و سینا اومد تو، بُهت تو صورتش مشهود بود. با همون ترس و اضطراب اومد سمت من.
سینا: اینجا چخبره آرشام؟
خندیدم و گفتم
من: سلامتی، مهمونی گرفتیم، اتفاقا مهمونای ویژه هم تو راهن!
سینا که از حرفای من گیج شده بود با کلافگی گفت
سینا: یعنی چی؟ چی میگی؟ مهمونی با اسلحه؟؟!! اینجا چخبره؟؟
من: خبر خاصی نیست، این کارو کردم پلیسارو بکشونم اینجا تا راحت بتونم باهاشون معامله کنم. اینارو ول کن. آوردیشون؟
سینا: آره آوردم.
من: قانونیه دیگه؟ نمیخوام مشکلی پیش بیاد.
سینا: خیالت راحت قانونیه.
من: خیلخب برو اونجا پیش آیرین بشین تا وقتش.
سینا: یعنی چی؟ من میخوام برم.
من: شرمنده نمیتونم اجازه بدم بری.
عصبانی شد و اخماشو کشید تو هم و گفت
سینا: یعنی منم گروگانم؟
دستمو گذاشتم روی شونش و گفتم
من: نه گروگان نیستی، به خاطر امنیت خودت میگم بمون. سیاوش رو که یادت نرفته؟
سینا دستم رو کنار زد و گفت
سینا: از دست کارای تو آرشام همش دردسره!
بعدم از کنارم رد شد و رفت سمت آیرین. منم با خیال راحت رفتم پیش بچه ها تا ببینم چخبره؟؟!!
ادامه دارد......
یکشنبه 11 شهریور 1397 - 21:09
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
negin1998 آفلاين

ارسال‌ها : 46

عضويت:28 /4 /1397

پاسخ 25 : اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت بیست و سوم
[آیرین]
خدایا من دارم سکته میکنم. اینجا چخبره؟ این همه آدم مسلح! ماشالا ماشالا هیکلاشونم که اندازه غوله!!
همین جوری تو ترس و استرس بودم که دیدم سینا داره میاد طرفم، از جام بلند شدم که بهم رسید.
من: سلام تو اینجا چیکار میکنی؟
سینا: یه سری مدارک واسه آرشام آوردم.
من: آهان بشین.
بعدم به مبل پشت سرش اشاره کردم. اونم بدون حرف نشست و بعد از چند لحظه خیلی بی مقدمه گفت
سینا: تو میدونی اینجا چخبره؟ این کارا برای چیه؟
من: همش تقصیر منه.
سینا که از حرف من جا خورده بود با تعجب پرسید
سینا: تقصیر تو؟؟ یعنی چی؟؟
من که به خاطر اتفاقاتی که افتاده بود خودم رو مقصر میدونستم بغض کردم و با همون بغض گفتم‌
من: یعنی آرشام همه این کارارو داره به خاطر من میکنه.
سینا که مشخص بود از حرفای من سر در نیاورده به جلو خم شد و گفت
سینا: آیرین میشه درست توضیح بدی من بفهمم چی میگی؟؟
اشکام سرازیر شد و با گریه گفتم
من: یعنی آرشام برای اینکه ما دوتا بتونیم با هم باشیم داره این کارو میکنه. چون بابای من سرهنگه.
سینا هم مثل دفعه اول آرشام دادِش رفت آسمون!!
سینا: چیییی؟؟؟!!!! بابات سرهنگه؟! بعد آرشام....اینجا....اینجوری....
بعدم دیگه نتونست حرف بزنه، منم دیگه بحث رو ادامه ندادم و سرم رو انداختم پایین و واسه خودم آروم آروم اشک ریختم.
یه نیم ساعتی گذشته بود. آرشام رو میدیدم که با همون اسلحه تو دستش و اخمی که تو صورتش بود، این طرف و اون طرف میرفت و به این و اون دستور میداد. جالبه آرشام که انقدر واسه من خوب و مهربونه، با یه اخم و لحن جدی همه رو مجبور میکنه ازش حساب ببرن.
همین جوری داشتم اطراف رو نگاه میکردم که صدای آژیر پلیس رو شنیدم. آرشامم صدارو شنید، چون داشت وسط سالن راه میرفت که یکدفعه ایستاد و به من نگاه کرد.
بعدم یه چیزی به اون دو تا گنده ای که کنارش بودن و یکیشون حامد بود گفت.
اومد سمتم که از جام بلند شدم و رفتم سمتش که با همون اخم توی صورتش گفت
آرشام: بابات اومده، حالا میخوای چیکار کنی؟
من که نفهمیدم منظورش چیه گفتم
من: هان؟ منظورت چیه؟
آرشام یه نفس عمیق کشید بعدم گفت
آرشام: یعنی بازم میخوای نقش یه گروگان رو بازی کنی یا میخوای نشون بدی با منی؟؟
من که کاملا گیج شده بودم با مِن مِن گفتم
من: من...من نمیدونم....نمیدونم باید چیکار کنم.
آرشام یه دست عصبی به پیشونیش کشید و وقتی خواست حرف بزنه صدای بابام رو از پشت بلندگو شنیدم.
بابام: اینجا در محاصره پلیسِ، به نفعتونِ که تسلیم بشین این طوری جرمتون کمتر میشه.
پشت سر آرشام رو نگاه کردم، بابام بود که درست رو به روی در بسته هتل ایستاده بود و داشت حرف میزد.
آرشام با همون دستش که اسلحه توش بود به پشت سرش اشاره کرد و گفت
آرشام: خیلی وقت نداری واسه تصمیم گرفتن، حالا بگو چیکار میکنی؟
گیج شدم خدایا، چیکار کنم؟ اگه نشون بدم با آرشامم بابام از ناراحتی نابود میشه، اگر هم نقش گروگانارو بازی کنم آرشام رو چیکار کنم؟!
اما اشکال نداره تا کی نقش بازی کنم؟ راستش رو به بابام میگم!
عزمم رو جزم کردم و سرم رو گرفتم بالا و رو به آرشام گفتم
من: بهش میگم که با توام و تا تهشم هستم.
آرشامم سرش رو تکون داد و رفت سمت در، کنار حامد و همون یکی پسره.
از فرط استرس و اضطراب داشتم با انگشتام بازی میکردم. دیگه نتونستم تحمل کنم، واسه همین
رفتم سمت در و آرشام رو که داشت حرف میزد صدا زدم.
من: آرشام؟
برگشت سمت منو گفت
آرشام: جانم؟
من: میخوای چیکار کنی؟ من دیگه تحمل این وضعیت رو ندارم. مگه نمیخواستی باهاش حرف بزنی؟ پس بذار بیاد تو دیگه...
آرشام که دید کلافه ام دستمو گرفت و گفت
آرشام: باشه....خیلخب هرچی تو بگی، فقط آروم باش.
بعدم گوشیش رو درآورد و زنگ زد به بابام.
آرشام: سرهنگ...خودت تنها بدون اسلحه و نیرو بیا تو تا باهم حرف بزنیم.
همون لحظه اون یکی پسره اومد نزدیک آرشام.
آرشام: چیشده رضا؟
رضا: آقا چند نفر سعی دارن از پشت بوم وارد بشن.
آرشام سرشو تکون داد و به حرف زدن با بابام ادامه داد.
آرشام: سرهنگ بهتره به اون نیروهات که سعی میکنن از پشت بوم بیان تو هتل بگی عقب بکشن چون اونطوری به به نتیجه نمیرسیم. حالام فکراتو بکن و تصمیم بگیر در ضمن خیلی وقت نداری.......اوه اوه خوب نیست انقدر خشن.....ببین سرهنگ من نمیدونم چیکار میخوای بکنی، از حالا بدون نیم ساعت یکبار یکی از این آدمایی که میبینی کشته میشه، دیگه میل خودته....
بعدم برگشت سمت در و ساعت مچیشو نشون داد و گفت
آرشام: نیم ساعتتم از همین الان شروع شد.
بعدم گوشیرو قطع کرد و برگشت طرف من. من که بابت تهدیدی که کرده بود ترسیده و عصبانی بودم. با حرص گفتم
من: آرشام مگه نگفتی اتفاقی واسه کسی نمیوفته؟ بعد الان میخوای نیم ساعت یکبار یکی رو بکشی؟؟
آرشام: هیییششش....یواشتر بابا، بالاخره باید یه جوری تهدید میکردم که بابات بیاد داخل با نه؟ این طوری کار ما راحت تر راه میوفته.
من که تقریبا خیالم راحت شده بود با آسودگی گفتم
من: یعنی قرار نیست کسی رو بکشی دیگه، آره؟؟
لپمو کشید و گفت
آرشام: معلومه که نمیخوام کسی رو بکشم. درسته قاتلم ولی نه دیگه در این حد که نیم ساعت یکبار یکی رو بفرستم اون دنیا.
بعد از این حرف رفت سمت لابی و رو یه صندلی نشست بعدم به من اشاره کرد برم پیشش. منم قبل از رفتن از پشت در شیشه ای یه نگاه به بابام انداختم معلوم بود که از رفتار آرشام با من تو شوک رفته و با تعجب به من نگاه میکرد اما من خیلی عادی رفتم سمت آرشام و رو به روش نشستم و منتظر موندم تا ببینیم بابام بالاخره چیکار میکنه.
ادامه دارد.....

سه شنبه 13 شهریور 1397 - 00:27
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
negin1998 آفلاين

ارسال‌ها : 46

عضويت:28 /4 /1397

پاسخ 26 : اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت بیست و چهارم
[آرشام]
الان دقیقا ۲۰ دقیقه از وقتی که به سرهنگ دادم میگذره، پس چرا اینا کاری نمیکنن؟! اگه اینطوری بگذره که مجبور میشم واقعا یکی رو بکشم. جون یه آدم انقدر بی اهمیته که اینا کاری نمیکنن؟!
داشتم الکی حرص میخوردم که گوشیم زنگ خورد، نگاه کردم سرهنگ بود.
من: بله؟
سعید: به این نوچه هات بگو درو باز کنن.
من: زشته سرهنگ نوچه چیه؟ بگو همکار. باشه فقط یه چیزی، گفتم که تنها بدون اسلحه.
سعید: باشه درو باز کن.
گوشیو قطع کردم و به حامد و رضا اشاره کردم که درو باز کنن. تمام بچه های توی سالن هم یه نیم دایره دور من تشکیل داده بودن، اسلحه هاشون فقط یک نفر رو نشونه گرفته بود؛ سرهنگ سعید پارسا.
خودم رو خیلی خونسرد نشون دادم و رفتم سمتش.
من: به به...جناب سرهنگ، مشتاق دیدار، منتظرتون بودم.
دیگه رسیده بودم بهش که اخمای گره خوردش رو دیدم.
سعید: آرشام اصلانی....اولین بار که دیدمت حدس زدم واسم خیلی آشنایی اما فکر نمیکردم دفعه بعد اینجا ببینمت.
من: اینارو ول کن سرهنگ نمیخوای با دخترت احوال پرسی کنی؟
بعدم کنار رفتم که آیرین از پشت من بیرون اومد و رفت سمت پدرش.
آیرین: سلام بابا جون.
سعید: آیرین اینجا چخبره؟ تو داری چیکار میکنی؟؟
آیرین میخواست جواب بده که پیش دستی کردم و گفتم
من: بهتر نیست این مسائل خانوادگی رو ببریم یه جای خلوت؟ بریم بالا تو اتاق من بهتره.
بعدم رومو کردم سمت بچه ها و رو به حامد گفتم
من: حامد با من بیا بالا.
بعدم رفتم سمت آسانسور و آیرین و سرهنگ و حامدم پشت سر من. توی آسانسور حرفی زده نشد تا رسیدیم به طبقه هفتم، همه رو بردم تو اتاق خودم.
من نشستم رو صندلی و سرهنگم نشست رو به روم، آیرین هم روی تخت نشست و حامد بالا سر من ایستاد.
پوزخندی زدم و گفتم
من: یادته سرهنگ دعوتم کردی خونتون، واسه این که روتو زمین نندازم اومدم ولی شما نبودین....
با دستم به آیرین اشاره کردم و گفتم
من: میبینی که یه یادگاری هم از خونتون آوردم. دیدم دور از ادبه که شمارو دعوت نکنم. دیگه شرمنده اگه اسباب پذیراییمون تکمیل نیست. نمیدونم این چه حسیه سرهنگ، شاید باورت نشه ولی حس میکنم میتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم.
مشخص بود عصبانی شده، کلافگی از سر و روش میبارید، قصدمم همین بود که کلافش کنم. خسته و بی حوصلش کنم که به حرفام گوش کنه.
سعید: حرفتو بزن، از مقدمه چینی بدم میاد.
من: خب حرف اصلیم رو میزنم. اول از همه چیزیو واست میگم که خودتم شک کردی، همون طور که میبینی آیرین گروگان من نیست، یعنی از اولم نبود. آیرین به خواست خودش پیش من موند، من ازش خواستم اونم قبول کرد، فقط و فقط به یک دلیل چون دوسم داره، همون طور که من دوسش دارم.
از حرفم کُپ کرده بود. با عصبانیت شروع کرد به حرف زدن.
سعید: محاله....معلومه که تو مجبورش کردی، معلومه به زور تهدید کنارت مونده، من مطمئنم!
من: سرهنگ من انقدرام بد نیستما، هرچند باور نمیکنی!! پس از خوده آیرین بپرس.
با این حرف من از جاش بلند شد و رفت سمت آیرین، آیرینم از روی تخت بلند شد.
سعید: این چی میگه؟ اینجا چخبره؟
آیرین که معلوم بود استرس داره و داشت با انگشتاش بازی میکرد سرشو آورد بالا و گفت
آیرین: راست میگه بابا جون من به خواست خودم پیشش موندم، خودم خواستم تنهاش نذارم.
عصبانیت آقا سعید فکر کنم به ۱۰۰ رسیده بود چون با صدای بلندی گفت
سعید: چی میگی آیرین؟ تو اصلا اینو میشناسی؟ میخوای کنار کی بمونی؟؟ کنار یه خلافکار؟ یه قاچاقچی؟ یکی که خلاف کوچیک کوچیکش قتله؟
آیرین که میخواست از من طرفداری کنه گفت
آیرین: میدونم بابا، تا به حال هرکاری رو کرده خبر دارم، ولی بهم قول داده که دست از کاراش برداره، منم کمکش میکنم چون دوسش دارم. منم حاضرم به خاطرش جلوی هرکسی وایسم، هر کسی بابا حتی شما...
دست پدرش رو دیدم که بالا رفت تا روی صورتش پایین بیاد ولی قبل از اینکه اتفاقی بیوفته گفتم
من: حواست باشه سرهنگ دستت بهش بخوره زنده از اینجا بیرون نمیری!
دیدم که با عصبانیت دستشو مشت کرد و پایین آورد. برای همین گفتم
من: حالا بهتر شد، الانم بشین باهم حرف بزنیم.
با حرص و عصبانیت اومد و سرجاش نشست و با پاش روی زمین ضرب گرفت.
سعید: خب میشنوم.
من: بیا باهم معامله کنیم سرهنگ، تو میذاری من و آیرین با خیال راحت از کشور خارج بشیم، در عوضم من یه سری کارا برات میکنم.
سعید: مثلا؟! اینطوری که فقط به نفع توئه! چی به من و افرادم میرسه؟
من: یه سری مدارک علیه سیاوش کامفر، رئیس باند ما، تا راحت بتونی دستگیرش کنی. جون‌ گروگانا و یه خاطره خوب از همکاری مشترکمون!!
پوزخندی زد و گفت
سعید: فکر کردی خیلی زرنگی؟! من عمرا همچین کاریو بکنم!
به جلو خم شدم و با لحن آروم و خونسردی که تمام امروز ازش استفاده کرده بودم گفتم
من: بعد اونطوریم ممکنه من عصبانی بشم، بعد کل اینجارو با تمام آدماش بفرستم هوا!!
بعدم رومو کردم سمت حامد، و اشاره کردم که اون بمب دست ساز رو نشون بده.
اونم چمدون نقره ای رنگی که بمب داخلش بود رو روی میز برداشت و درشو باز کرد.
سعید با دیدن اون بمب دیگه کاملا قانع شد که من شوخی ندارم اما با این حال گفتم
من: اینو میبینی سرهنگ، سه تا از این بمب توی هر طبقه کار گذاشته شده، یکی از این بمبا واسه از بین بردن یه ساختمون کافیه. حالا حساب کن ۳ تا تو هر طبقه!!! استخونای آدمای اینجام دست خانواده هاشون نمیرسه، چه برسه به جسد!! مهارت منم که تو استفاده از بمب دیدی، میدونی با کسی شوخی ندارم. پس فکر کن ببین چیکار میخوای بکنی!
چند لحظه مکث کرد و گفت
سعید: من باید فکر کنم اما تو مدارک رو بده به من.
من: دِ نشد سرهنگ، با بچه که طرف نیستی، هروقت کاریو که گفتم انجام دادی و راهِ رفتن من و دخترت به فرودگاه رو باز گذاشتی اون وقت مدارکم میگیری!
بعدم‌از جام بلند شدم و رفتم سمت در و درو باز کردم اما دیدم آقا سعید غرق در فکر نشسته.
واسه همین گفتم
من: دوست نداری بری سرهنگ؟
انگار به خودش اومد و از جاش بلند شد و رو به روی من گفت
سعید: تو باید تسلیم بشی، اینو مطمئن باش.
پوزخند صدا دار و حرص دراری زدم و گفتم
من: ببین سرهنگ اینجا کنامِ شیره و توام طعمشی، پس اینجا من دستور میدم نه کس دیگه!
اون که از حرفای من بیش از اندازه کفری شده بود، با عصبانیت از در رفت بیرون.
یه نگاه به آیرین انداختم و گفتم
من: همین جا بمون برمیگردم.
بعدم رفتم دنبال پدرش و با هم رفتیم تو سالن طبقه همکف، وقتی میخواست از دره هتل بره بیرون گفتم
من: سرهنگ یک ساعت وقت داری، فکراتو بکن وگرنه اینجا و تمام آدماش هوار میشن رو سر تو و همکارات!!
بدون اینکه حرفی بزنه از در هتل بیرون رفت.
فقط امیدوارم این تهدیدای الکی روشون کار ساز باشه و به حرفم گوش بدن.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××[آیرین]
خدایا، من با این حرفام پدرم رو از بین بردم. اعصابم خورده و نشستم و واسه خودم گریه میکنم. میدونم کارم اشتباه بود، میدونم پدرم رو با حرفام آزار دادم اما چیکار کنم واسه داشتن آرشام مجبور بودم. تقصیر من نیست که مردی که عاشقشم خلافکاره و پدرم سرهنگ!!
تو همین فکرا بودم که دره اتاق باز شد و آرشام اومد تو و درو پشت سرش بست.
بدون حرف اومد و طبق عادتش مقابل من روی زمین زانو زد و نشست. دستای سردم رو تو دستاش گرفت و با لحنی که آرامش رو به وجودم سرازیر کرد گفت
آرشام: خانومم چرا داری گریه میکنی؟
با هق هق جواب دادم.
من: آرشام تو نمیدونی، زدن اون حرفا چقدر واسم سخت بود. بابام دق میکنه باور کن. الان رو نگاه نکن آروم بود و چیزی نگفت، من موندم جواب مامانم رو چی میخواد بده. من از دستشون دادم آرشام، دیگه هیشکیو ندارم، دیگه تنها شدم!
دیگه گریه بهم اجازه نداد حرف بزنم و با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن. آرشامم که حال منو دید، منو توی بغلش گرفت و کنار گوشم نجوا کرد.
آرشام: عشق من، نفس من، همه زندگی من، من نباشم که همه کس من بخواد اینجوری گریه کنه.
بعدم منو از خودش جدا کرد و همونطور که اشکامو پاک میکرد گفت
آرشام: مگه من‌ مُردم؟! من هستم یعنی چی که میگی تنها شدم؟ پس من کیم؟! من تا ته ته دنیا هستم، انقدر میمونم تا خسته شی!
دوباره خودمو تو آغوشش انداختم، به آرشام آغوشش احتیاج داشتم. آغوشی که گرماش بهم آرامش میداد، آغوشی که بهم میگفت من هستم تا تهش، هستم تا کسی اذیتت نکنه.
آرشامم: محکمتر بغلم کرد و موهامو از روی شال نوازش میکرد.
چند دقیقه بدون اینکه حرفی زده بشه تو بغلش موندم و به سمفونی آرامش بخش قلبش گوش کردم، بعدم ازش جدا شدم که با چشمای خیس از اشک آرشام رو به رو شدم. تعجب کردم، هنوزم بعد از اینکه چند بار جلوم گریه کرده به اشکاش عادت نکردم. اولین بار که جلوم گریه کرد و فهمیدم بعده ۱۲ سال داره گریه میکنه هم تعجب کردم هم فهمیدم این مرد چقدر سخت و سنگی بوده و با اومدن من کلی عوض شده.
دستمو روی صورتش گذاشتم و پرسشگرانه نگاهش کردم که همونطور که دستم رو صورتش بود سرشو چرخوند و کف دستمو بوسید و گفت
آرشام: اونجوری نگام نکن دلم میلرزه!
با مِن مِن شروع کردم به حرف زدن.
من: آرشام...چی...چیشده؟؟ چرا گریه میکنی؟
آرشام: وقتی تورو اینجوری میبینم که به خاطر من انقدر عذاب میکشی، نمیتونم تحمل کنم.
بعدشم با خنده ای که از صدتا گریه تلخ تر بود گفت
آرشام: خودتم که بهم گفتی نغ نغوام، پس تعجب نداره.
بعدشم بلند شد و رو به روی پنجره ایستادم و از توی جیب شلوارش پاکت سیگارش درآورد و یکی برداشت و روشنش کرد. باز این پسر رفت سراغ این سیگار کوفتی که خودشو آروم کنه.
خدایا مگه من اینجا نیستم که بهش کمک کنم؟ مگه من نگفتم که میخوام زندگیشو از این منجلابی که توش گیر کرده نجات بدم؟ پس چرا کمکم نمیکنی؟ چرا همه چیز داره روز به روز بدتر میشه؟ مگه نمیگن اگه بخوای به کسی کمک کنی خدا پشتته؟! پس چرا پشتم نیستی خدا؟ دارم کم میارم....اگه من کم بیارم آرشام از دست میره....
خدایا چیکار کنم؟ یه راهی جلو پام بزار.....
ادامه دارد.....
سه شنبه 13 شهریور 1397 - 21:35
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
negin1998 آفلاين

ارسال‌ها : 46

عضويت:28 /4 /1397

پاسخ 27 : اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت بیست و پنجم
[آرشام]
همون طور که سیگارم رو میکشیدم، چون به عملی شدن نفشم اطمینان کامل داشتم، زنگ زدم به حامد تا یه چیزیو بهش بگم. صدامو صاف کردم و منتظر شدم تا گوشیشو جواب بده.
حامد: بله آقا؟
من: حامد چنتا ماشین آوردین؟
حامد: ۶ تا.
من: کجان؟
حامد: تو پارکینگ.
من: خیلخب ماشین منم همون جاست، با دو سه تا از بچه ها برو پارکینگ، ماشین منو با سوئیچ یدکش که دست خودتونه، با ماشینای خودتون رو بیار جلوی دره پارکینگ، شیشه هاشون رو با روزنامه بپوشونین، پلاکاشونم باز کنین.
حامد: چشم ولی مگه میخوایم از اینجا بریم؟
من: فکر نمیکنی خیلی داری سوال میکنی؟؟ کاریو که گفتم بکن.
بعدم گوشی رو قطع کردم و برگشتم سمت آیرین که زل زده بود به من و حرفی نمیزد، دیدن اون تو این وضعیت داغونم میکرد ولی چاره ای نداشتیم. بدون اینکه حرفی بزنم از اتاق بیرون رفتم و رفتم سمت آسانسور.
واردش شدم و دکمه طبقه همکف رو زدم اما تازه یادم افتاد چیزی رو که میخواستم برنداشتم. دره آسانسور داشت بسته میشد که با دستم مانع شدم و از آسانسور رفتم بیرون و رفتم سمت اتاقم.
وارد اتاقم شدم و کیفم رو از روی تخت برداشتم و انداختم روی دوشم و از اتاقم رفتم بیرون. ایستاده بودم و منتظر آسانسور که دیدم مثل اینکه دلش نمیخواد بیاد بالا واسه همین از پله ها رفتم پایین. پله هارو دو تا یکی میکردم که زودتر برسم.
بالاخره رسیدم به لابی هتل، چشم چرخوندم و سینا رو دیدم که پشت یه میز نشسته بود و سرشو تکیه داده بودم به پشتی مبل.
رفتم سمتش، بسته ای رو که ساحل فرستاده بود و من سپرده بودم دست آیرین روی میز بود. بسته رو برداشتم و داخلش رو نگاه کردم، یه سری عکس و چنتا سند و یه CD هم بود. بدون حرف نشستم رو به روی سینا و با تک سرفه ای حواسشو به خودم جلب کردم چون چشماشو بسته بود.
سینا: چیشده؟
مدارکو گذاشتم جلوش و سندایی هم که تو کیف خودم بود بیرون آوردم و گذاشتم روی بسته مدارکا.
سینا: اینا چیه؟؟
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم
من: سینا الان از دره پشتی هتل میری بیرون، دوتا از بچه ها همراهت میان. جلوی در خونت کشیک میدن، اینارو با خودت ببر و مثل چشمات مراقبشون باش. من که از کشور خارج شدم بهت خبر میدم اینارو ببر بده به پلیس همین.
سینا که از حرفای من سر درنیاورده بود اخمی کرد و گفت
سینا: چرا؟ اصلا اینا چی هست؟؟
من: با سرهنگ پارسا معامله کردم، اگه جواب بده خلاص میشم. اینا هم یه سری مدارکه علیه سیاوش و سهند. وقتی موقعش شد خودم خبرت میکنم برای پلیس پستشون کنی.
سینا: باشه حتما.
داشت بلند میشد که یه برگه از کیفم درآوردم و گرفتم جلوش و گفتم
من: اینم وکالت نامه من.
سوالی نگام کرد.
من: واسه شرکت و خونه و ماشینا و بقیه چیزا.
پوزخندی زد و گفت
سینا: میدونی با این وکالت نامه میتونم تمام داراییتو بفروشم و بالا بکشم، یه آبم روش؟!
متقابلا پوزخندی زدم و گفتم
من: آره میدونم ولی اینکارو نمیکنی، چون بعد از فروش اموالم زنده نمیمونی که بخوای با پول من خوش بگذرونی!!
اخم مصلحتی کرد و گفت
سینا: خیلی ممنون علنا تهدید کردی دیگه!!
من: دقیقا....آهان راستی، ویزا و پاسپورت آیرین.
از توی کیفش درآورد و داد بهم، منم گذاشتمشون داخل کیفم و با بیسیم شروع کردم به حرف زدن با رضا.
من: رضا؟
رضا: بله رئیس؟
من: دو تا از گردن کلفت ترین افرادمون رو بفرست این طرف.
بعدم دستمو بلند کردم که ببینه کجام.
رضا: چشم همین الان رئیس.
یه چند دقیقه طول کشید که حمید و ناصر اومدن.
من: این آقارو میبرین خونش، تا زمانی که خبرتون نکردم دم خونش نگهبانی میدین. یه مو از سرش کم بشه دودمانتون رو به باد میدم، درضمن از در پشتی برین پارکینگ. مفهومه؟؟
هر دو بله ای گفتن و منتظر شدن تا سینا آماده رفتن بشه.
قبل از اینکه بره برگشت و منو بغل کرد و گفت
سینا: دلم برات تنگ میشه کله خراب!!
بعدم ازم‌ جدا شد که لبخندی زدم و گفتم
من: منم‌ مدیر بعد از این!
بعدم فرستادمش که بره و با sms به حامد خبر دادم با یه ماشین ردشون کنه برن.
عصبی داشتم توی سالن قدم میزدم و حواسم نبود که چقدر از وقتی که به سرهنگ دادم گذشته که گوشیم زنگ خورد، نگاه کردم، دیدم ساحله.
من: بله؟
ساحل: سلام‌ عزیزم، چیشده گرد و خاک کردی!
اصلا تعجب نکردم که ساحل از کار من خبر داره، سیاوش تا الان صد در صد فهمیده قضیه چیه.
من: خب که چی؟ زنگ زدی روحیمو تشویق کنی یا تضعیف؟!
صدتی خندش توی گوشی پیچید و گفت
ساحل: هیچ کدوم فقط زنگ زدم یه سوال بپرسم.
من: بگو.
ساحل: چرا پلیسارو دور خودت جمع کردی؟ نقشت چیه؟
من: نقشه ای ندارم، خودشون گیرم انداختن.
ساحل: اینو نگو که خندم میگیره، خودتم خوب میدونی آرشام تو به هیچ عنوان آدمی نبودی که گیر بیوفتی. تو همه مارو اندازه موهای سرت از دست پلیس نجات دادی حالا خودت گیرشون افتادی؟؟!!! محاله!!! پس بگو قضیه چیه؟ بهم اعتماد کن.
من: سر چه حسابی باید بهت اعتماد کنم؟
صداشو پایین آورده بود و گفت
ساحل: سر اون حسابی که کلی مدرک علیه سیاوش بهت دادم، کمه؟
خیلی جدی گفتم
من: کم نیست اما کافی هم نیست!
کلافه گفت
ساحل، آرشام میفهمی چی میگی؟؟ اینجا اوضاع خیلی خرابه، سیاوش دستور داده گیرت آوردن بکشنت، اسم و عکستو بین آدماش پخش کرده، من نگرانتم....
خیلی خونسرد گفتم
من: نباش، اگه به فرض محال از دست آدمای سیاوش نجات پیدا کنم، گیر پلیس میوفتم پس جایی افتادم که دو سر باخته، پس فرقی به حالم نداره.
انگار بیخیال شد اما یهو پرسید.
ساحل: راستی آرشام قضیه این دختره چیه؟
همون لحظه آیرین از آسانسور اومد بیرون.
من: کدوم دختره؟
آیرین اومد پیش من و با سر پرسید کیه، منم با حرکات لبم گفتم ساحله!
ساحل: آیرین، آیرین پارسا. دختر سرهنگ پارسای معروف که پروندمون دستشه.
پوزخند صدا داری زدم‌و گفتم
من: خوبه خودت جواب خودتو دادی، در ضمن وقتی سیاوش اینارو بهتون گفته حتما گفته که گروگان گرفته بودمش.
ساحل: آره گفته، اینم گفته که کلی به خاطرش با سیاوش دعوا کردی، آخرشم از خونه بردیش. جریان چیه؟
من: اونجا امن نبود!
خیلی بی مقدمه و با بغضی که کاملا تو صداش معلوم بود گفت
ساحل: دوسش داری آرشام؟
متعجب گفتم
من: چه ربطی داره؟
با همون بغض جواب داد
ساحل: کجا واسه یه گروگان امن تر از خونه رئیس بانده؟ مگه اینکه خوده رئیس بشه یه خطر واسه گروگان!
من: خب که چی؟
ساحل: پس دوسش داری!!
کلافه گفتم
من: گیریم که داشته باشم به تو ربطی داره؟!
صداش تقریبا به هق هق تبدیل شده بود و فقط تونست بگه.
ساحل: آرشام...
گوشی رو آوردم پایین و کلافه گفتم
من: خدایا....
بعدم دوباره گوشی رو آوردم بالا و گفتم
من: ساحل گریه نکن، بلند شو همین الان تنها بیا به همون آدرسی که واست sms کردم. فهمیدی؟ تنها. در ضمن کسیم نفهمه، برو پشت ساختمون و به من زنگ بزن تا بهت بگم چیکار کنی، باشه؟
فقط صدای هق هقش میومد که بلند تر گفتم
من: باشه؟
ساحل با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفت
ساحل: باشه الان میام.
بعدم گوشیو قطع کردم و روی نزدیک ترین مبل به خودم نشستم. آیرین اومد رو به روم ایستاد و پرسشگرانه نگاهم کرد که گفتم
من: چیزی شده؟
با اخمی که بین دو ابروش بود گفت
آیرین: چرا گفتی ساحل بیاد اینجا؟
من: چون نمیخوام اون گیر بیوفته.
آیرین: چرا؟
کلافه توضیح دادم.
من: چون گناهی نداره، کلیم منو کمک کرده و علیه سیاوش بهم مدرک داده.
عصبانی شد و گفت
آیرین: که چی؟! میخوای بیاریش اینجا که چی بشه؟ نکنه میخوای با خودمون ببریمش؟ هان؟! جواب بده.
عصبی از جام بلند شدم و رو به روش ایستادم و گفتم
من: نه قرار نیس با خودمون ببریمش ولی نمیذارم اینجا بمونه و گیر پلیس بیوفته. اگرم گیر پلیس نیوفته به دست آدمای سیاوش کشته میشه. تو اینو میخوای؟!
آیرین: اون به من هیچ ربطی نداره. تو چرا نگرانشی؟ نکنه دوسش داری؟!
دیگه عصبانی شدم و ولوم صدام دست خودم نبود، واسه همین با داد بلندی گفتم.
من: آیرین چرت و پرت نگو خواهشا، فقط به این فکر کن اگه دیشب ۵ دقیقه فقط ۵ دقیقه دیر تر رسیده بودم تو جای اون بودی، فهمیدی؟! تو تو دستای اون کفتار بودی و داشتی به اون و آدمای مثل اون سرویس میدادی. فهمیدی؟!
در واقع این "فهمیدی" رو سرش فریاد زدم. با عصبانیت از کنارش رد شدم و رفتم سمت اون طرف سالن. انقدر عصبانی بودم که دست خودم نبود، میدونم حرفای خوبی بهش نزدم اما دست خودم نبود، عصبانیتم خیلی زیاد بود.
ادامه دارد....
چهارشنبه 14 شهریور 1397 - 21:27
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
negin1998 آفلاين

ارسال‌ها : 46

عضويت:28 /4 /1397

پاسخ 28 : اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت بیست و ششم
[آیرین]
اه اعصابم رو خورد کرد، اصلا که چی مثلا انقدر نگران ساحله؟! که چی ازش طرفداری میکنه؟! به خاطر ساحل سره من داد زد!!!
خب عصبانیش کردی آیرین!! عصبانی بشه باید سر من داد بزنه؟! نمیدونم اما توام زیاده روی کردی!! اون نکرد؟! چرا اما خب میخواد به ساحل کمک کنه!! چرا باید به اون کمک کنه؟! شنیدی که ساحل هم به آرشام کمک کرده و بهش مدرک داده!! هرچی، آرشام فقط باید نگران من باشه، فقط باید حواسش به من باشه!! تو که حسود نبودی آیرین!! چرا سره آرشام حسودم اونم خیلی!!!!
وای خود درگیری گرفتم، نیم ساعته دارم با خودم دعوا میکنم!! همون طوری که پامو میکوبیدم زمین رفتم سمت یه صندلی و نشستم روش و زل زدم به آرشام که اون‌ طرف سالن بود و عصبی پامو تکون میدادم!
نمیدونم چقدر گذشته بود که گوشی آرشام زنگ خورد، از این فاصله نمیشنیدم کیه. یکم با گوشی حرف زد و رفت سمت پشت ساختمون.
خیلی دوست داشتم بلند بشم و برم دنبالش اما نمیخواستم یه آدم فضول جلوه کنم!!
حدود ۵ دقیقه بعد، آرشام همراه یه دختر که شلوار جین سفید با مانتوی قرمز آتیشی و شال سفید و کیف و کفش ورنی قرمز تیپشو تکمیل میکرد، اومد.
موهای بلوندش آزادانه روی شونه هاش رها بود، شال فقط کف سرش بود.
اومدن سمت من که بلند شدم، نزدیک تر که اومد چشمای درشت و سبزشو دیدم که به خاطر گریه قرمز شده بود، آرایشی نداشت اما واقعا زیبا بود.
دیگه رسیده بودن بهم که چند قدم باقی مونده رو خودم رفتم و رو به روشون قرار گرفتم. اخم غلیظی بین ابروهای آرشام بود که نشون میداد اصلا اعصاب نداره!!!
آرشام: معرفی میکنم ساحل!
بعدم رو به ساحل گفت
آرشام: ایشونم آیرین پارسا!
ساحل با همون صدایی که به خاطر گریه گرفته بود گفت
ساحل: پس تو اونی هستی که تونستی آرشامو عاشق خودت کنی!
فکر میکردم باید با نفرت این جمله رو بگه اما به جای نفرت غم عجیبی تو صداش بود!!
آرشام که دید ما سکوت کردیم گفت
آرشام: شما اینجا منتظر بمونین تا ببینم چیکار باید بکنم.
بعدم رفت. منم رفتم سرجام نشستم، یکم بعده منم ساحل اومد و رو به روم نشست. داشت آروم آروم اشک میریخت!!!
ساحل: چجوری باهم آشنا شدین؟
نمیدونستم باید راستشو بگم یا نه، اما به نظرم وقتی آرشام ساحل رو آورده اینجا پس بهش اعتماد داره، واسه همین گفتم
من: تو خیابون!!
به وضوح جا خورد.
ساحل: یعنی چی تو خیابون؟
من: یعنی همین، داستانش مفصله ولی زمانی باهم دوست شدیم که منشیش بودم.
ساحل: آهان.
بعدم سرشو انداخت پایین، جوری که انگار داره با خودش حرف میزنه شروع کرد به حرف زدن.
ساحل: اولین بار خونه سیاوش دیدمش. از همون روز اول اخمو و بداخلاق و مغرور بود. یکی بود عین سیاوش فقط با این تفاوت که سیاوش تو دست و بالش پر بود از دخترای رنگارنگ اما آرشام به دخترا نگاهم نمیکرد. تو مهمونیا محال ممکن بود دخترا دورش جمع نشن و نخوان باهاش باشن اما آرشام حتی بهشون افتخار رقص رو هم نمیداد، دختری نبود که آرشامو ببینه و عاشقش نشه. کم کم ازش خوشم اومد، واسم عجیب بود اما اصلا بهم روی خوش نشون نمیداد، انگار اصلا منو نمیدید، همینم بیشتر منو به سمت خودش میکشوند. غرورش واسم جذاب بود، اما فکر میکردم حسم بهش دیگه یه حس زودگذر و کنجکاوی نیست، واقعا عاشقش شده بودم. هیچی ازش نمیدونستم فقط میدونستم یه جورایی دست راست سیاوشه، حتی نمیدونستم چرا وارد این کار شده. عشقمو بهش ابراز کردم اما بهم گفت تمایلی به زنا نداره و پسم زد، شکستم! منی که مردا واسه با من بودن سر و دست میشکستن حالا توسط بهترین مردی که میشناختم پس زده شدم! سعی کردم بهش نزدیک بشم که شاید به خاطر رابطه بینمون باهام بمونه اما حتی بهم اجازه نداد ببوسمش!!
سرشو آورد بالا و زل زد تو چشمام و گفت
ساحل: هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی اون آرشام سخت و سنگی عاشق بشه، اونم عاشق کی؟ دختر یه سرهنگ!!!
نمیدونستم چیکار باید بکنم. بخندم چون آرشام دوسم داره، یا دلم واسه ساحل بسوزه و به حالش گریه کنم!! ترجیح دادم سکوت کنم.
چند دقیقه گذشته بود که داشتم نگاش میکردم، بینیشو کشید بالا کشید و گفت
ساحل: من گفتم چجوری عاشق آرشام شدم، توام بگو دیگه!
اول یه دستمال کاغذی از روی میز برداشتم و گرفتم سمتش که گرفت و تشکر کرد. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم
من: چی بگم؟ یعنی از کجا بگم؟ منم عین تو از دفعه اول که دیدمش ازش خوشم‌ اومد. خودم نمیدونستم اما ناخواسته تو قلبم جا باز کرده بود. کاراش واسم عجیب و غریب بود. روزی که اسلحشو دیدم، همون روز بهم ابراز علاقه کرد، فکر میکردم خوش بخت ترین دختر روی زمینم، گذشت تا روزی که از زندگیش سر درآوردم. قبلش خیلی واسم مبهم بود، کلی سوال تو سرم بود که هیچ جوابی واسشون نداشتم، تا روز تولدم!! همه چیز رو بهم گفت، یه آن حس نفرتم ازش تو قلبم شعله ور شد. گذاشتمش و رفتم، اما وقتی اومد دنبالم، بعده ۲ روز، فهمیدم عین قبل هم عاشقشم هم وابستشم. الانم اگه اینجاییم به خاطر اینه که بتونیم راحت از کشور خارج بشیم، حالا فهمیدی قضیه چیه؟
ساحل داشت با دهن باز منو نگاه میکرد.
ساحل: یعنی نمیدونستی اون خلافکاره و عاشقش شدی؟!
من: اوهوم خبر نداشتم!
جفتمون سکوت کرده بودیم که آرشام با همون اخمی که مسببش خودم بودم اومد سمتمون.
آرشام: ساحل پاشو کارت دارم.
ساحل یه نگاه به من کرد، بعدم بدون حرف بلند شد و رفت. آرشامم بدون حرف بلند شد و رفت. آرشامم بدون اینکه حتی یه نیم نگاه بهم بندازه رفت. خیلی دلم میخواست دنبالشون برم اما خب آرشام اگه میخواست منم بدونم به منم میگفت دنبالشون برم.
پس همونجا نشستم و سعی کردم حس فضولیمو با نگاه کردن به در و دیوار هتل سرکوب کنم. سخت بود اما کمی تا قسمتی موفق بودم!!!
ادامه دارد...
پنجشنبه 15 شهریور 1397 - 13:47
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
negin1998 آفلاين

ارسال‌ها : 46

عضويت:28 /4 /1397

پاسخ 29 : اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت بیست و هفتم
[آرشام]
با ساحل رفتیم اون طرف سالن و ایستادیم‌. قبل از اینکه حرفی بزنم رضا رو صدا کردم که اومد نزدیکم و گفتم
من: رضا این خانوم رو میبری یه مکان امن، چند تا از بچه هارم با خودت میبری، عین چشمات مراقبشی. وقتی من از کشور خارج شدم، خبرت میکنم از مرز زمینی ردش میکنی ترکیه. میسپریش دست جمشید، حله؟
رضا: بله آقا چشم. با اجازتون من برم بچه هارو جمع کنم.
سرمو تکون دادم و برگشتم سمت ساحل که با بغض نگاهم میکرد. با همون اخم گفتم
من: این دستگاه آبغوره گیریت خراب نشد؟
ساحل: چرا کمکم میکنی؟
من: به چند دلیل.
ساحل: خب بگو منم بدونم.
من: چون خودتم کمکم کردی، اینجا برات امن نیست یا ممکنه گیر پلیس بیوفتی یا به دست آدمای سیاوش کشته بشی. و دلیل آخر و مهمترین دلیل، نمیخوام بیشار از این تو دست مردای هوس باز بچرخی، سوال دیگه ای نمونده؟!
ساحل که آروم آروم اشک روی صورتش میچکید گفت
ساحل: واقعا ممنونتم.
من: خواهش میکنم، وقتی من رفتم رضا ردت میکنه بیای ترکیه، منم همونجام، شاید همدیگه رو ببینیم اگرم ندیدیم که یکی به اسم جمشید کمکت میکنه از ترکیه به هرجا که میخوای بری.
رضا رو دیدم که با چنتا از بچه ها چند قدم دورتر از ما ایستاده بودن، واسه همین به ساحل گفتم
من: وقتشه باید بری.
خواست بره اما دوباره برگشت و با لحن مظلومی گفت
ساحل: میشه....میشه یکبار واسه آخرین بار بغلت کنم؟ میدونم بدت میاد اما خواهش میکنم.
خیلی مظلوم این حرفو زد، دلم واسش سوخت. دستامو باز کردم که خودشو انداخت تو بغلم و دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد. منم دستامو گذاشتم روی شونه هاشو گفتم
من: آروم باش ساحل، خیلیم مراقب باش، تو این چند روزم از خونه بیرون نمیری.
از خودم جداش کردم و همونطور که تو چشمای سبزش نگاه میکردم گفتم
من: قبول؟
ساحل: قبول اما اگه نشد چی؟
من: میشه نگران نباش. من اگه خودمم گیر بیوفتم تورو از مرز رد میکنم پس خیالت راحت باشه، الانم برو.
ساحل همونطور که ازم دور میشد گفت
ساحل: تنها مردی هستی که دیدم آرشام، بقیه فقط نر بودن اما تو مردی.
بعدم پشتشو به من کرد و سریع با رضا و اون چند نفر رفت سمت در پشتی.
با نگاهم بدرقش کردم و برگشتم سمت آیرین که اون طرف سالن نشسته بود. رفتم رو به روش نشستم که گفت
آیرین: ساحل رو کجا فرستادی؟
من: یه جای امن.
آیرین: یعنی با ما نمیاد؟
من: نه نمیاد.
سکوت کرد که گوشیم زنگ خورد، سرهنگ بود. تماس رو برقرار کردم.
من: بله سرهنگ؟ تصمیمتو گرفتی؟
سعید: آره میتونید برید!
پوزخندی زدم و گفتم
من: توقع داری باور کنم؟
سعید: ما تصمیم گرفتیم نقشه تورو اجرا کنیم، باور کردن یا نکردنش پای خودته!
یکم فکر کردم و گفتم
من: خیلخب، پس جلومون رو نمیگیرین؟!
سعید: نه اما تو هم شرطت رو فراموش نکن.
من: باشه مشکلی نیست.
بعدم گوشی رو قطع کردم، رو به آیرین گفتم
من: پاشو جمع کن بریم.
بعدم خودم از جام بلند شدم که آیرینم بلند شد گفت
آیرین: کجا؟
من: فرودگاه.
بعدم دستشو گرفتم و با هم رفتیم داخل آسانسور. طبقه هفتم، آیرین رفت تو اتاق خودش، منم تو اتاق خودم که وسایلا و اسلحه هامو جمع کنم.
همه وسایلامو تو کیفم جا دادم و رفتم بیرون، آیرین منتظرم بود. باهم رفتیم پایین البته این دفعه جای طبقه همکف رفتیم پارکینگ و از آسانسور اومدیم بیرون.
حامد و بچه ها کار ماشینا رو تموم کرده بودن و ایستاده بودن. دیدم تعدادشون کمه، رو به حامد گفتم
من: یه تعداد دیگه از بچه هارو خبر کن میخوایم بریم.
حامد: چشم آقا.
بعدم با بیسیم بچه هارو خبر کرد. چند دقیقه طول کشید که دو گروه از بچه ها با آسانسور و بعضیا هم از پله اومدن پایین.
همه جمع شده بودن رو به روی من، یه نگاه به همشون انداختم، بعضیاشونم ترسیده بودن اما از قبل ثابت کرده بودن که اهل جا زدن نیستن.
صدامو بلند کردم و گفتم
من: حرکت میکنیم.
سوار ماشینا شدیم، دو تا از بچه ها هم با ماشین من اومدن، خوب شد با پرادو اومدم، راحت تریم. بچه ها عقب نشستن و بقیه هم باقی ماشینارو پر کردن. دره پارکینگ سنسور داشت و با حضور ماشین جلوش درش باز میشد. دو تا ماشین جلوی من بود، دوتام عقب.
با سرعت زیادی از پارکینگ بیرون رفتیم و در مقابل چشم پلیسا وارد خیابون شدیم، به محض ورودمون به خیابون آرایش ماشینا عوض شد. ماشین من وسط بود، یه ماشین که رانندش حامد بود جلوی من، دو طرف چپ و راستم هر کدوم یه ماشین، پشت سرمم یه ماشین بود. یه جورایی ۴ تا ماشین سپر من شده بودن.
به محض سرعت گرفتنمون صدای آژیر پلیس رو شنیدم. گفتم اینا آدمایی نیستن بزارن من راحت در برم!! یه نگاه به آیرین انداختم که از ترس چسبیده بود به صندلی و با دستش کمربند ایمنیشو فشار میداد، چیزی نگفتم و با چراغ دادن به حامد فهموندم چی تو سرمه!!!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
[آیرین]
وای خدا دارم سکته میکنم!! میترسم پلیسا ولمون کنن ولی با این سرعتی که ما داریم تصادف کنیم یه بلایی سرمون بیاد.
دیگه داشتیم از شهر خارج میشدیم. واااا مگه اینا نمیخواستن برن فرودگاه؟! ماشین جلوییمون پیچید توی یه جاده خاکی، به طبع ما و بقیه ماشینا هم همین کارو کردیم. اینجا چخبره؟؟؟؟!!!!!
یه نگاه به پشت سرمون انداختم‌ اما شیشه رو با روزنامه پوشونده بودن. روزنامه روی شیشه سمت خودمو یکم پاره کردم و از آینه بغل پشت سرمون رو نگاه کردم، در اصل دنبال پلیسا میگشتم اما اثری ازشون نبود!!
به آرشام نگاه کردم که داشت با اخم رانندگی میکرد.
من: آرشام پلیسا پشتمون نیستن.
با یه حرکت روزنامه شیشه سمت خودشو پاره کرد و از آینه بغل نگاه کرد و با تعجب گفت
آرشام: به این زودی ولمون کردن؟؟!! محاله!!!!!
یهو ماشین جلوییمون زد رو ترمز که اگه آرشام ترمز نمیکرد میخوردیم بهش!!
کسی که پشت فرمون بود و به گمونم‌ حامد بود با دست اشاره کرد بریم عقب، آرشامم با عصبانیت دنده رو عوض کرد و زیر لب یه "لعنتی" گفت.
همزمان سه تا ماشین که تو یه راستا بودن، یعنی ماشین ما و دوتا ماشین چپ و راستیمون، درجا دور زدن و شروع کردن به گاز دادن.
من فقط نگاه میکردم، قلبم داشت تو دهنم میزد.
آرشام: مسعود روزنانه پشت رو بِکَن.
یکی از اون‌مردایی که همراهمون بود روزنامه رو پاره کرد.
من همونطور که از ترس چسبیده بودم به صندلی و با دستم محکم دستگیره رو گرفته بودم گفتم
من: آرشام‌ چیشده؟
آرشام: از جلومون دراومدن.
من: یعنی راه فرار نداریم؟
آرشام: چرا داریم نگران نباش.
بعدم بیشتر گاز داد و سرعتش رو بیشتر کرد، گوشیش زنگ خورد.
آرشام: بله؟...برو سمت ویلای سیاوش، طبق نقشه عمل کنین، میریم اونجا شما پلیسارو تو ویلا گیر میندازین منم با موتور از اونجا فرار میکنم. حله؟!.....خوبه.
بعدم گوشی رو قطع کرد. من که با شنیدن اسم سیاوش ترسیده بودم گفتم
من: آرشام پیش سیاوش داریم میریم؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت
آرشام: نه میریم ویلاش که الان خالیه، نگران نباش ما فرار میکنیم. همه چیز داره درست پیش میره.
دیگه حرفی نزدم که حواسش پرت نشه.
نمیدونم چقدر گذشته بود که رسیدیم به یه ویلا که تا چشم کار میکرد دیوارای ویلا بود.
راننده جلوییمون چنتا بوق زد که درا براش باز شد و ما و تمام ماشین رفتیم داخل و درا بسته شد.
آرشام: آیرین بجنب پیاده شو.
بعدم خودش پیاده شد، منم سریع پیاده شدم. آرشام دویید سمت حامد و یه چیزایی بهش گفت که من از این فاصله نشنیدم. بعدم اومد سمت من و بدون اینکه به من فرصت حرف زدن بده دستمو گرفت و شروع کرد به دوییدن، منم همراهش میدوییدم.
رفتیم پشت ساختمون که چنتا موتور پارک بود. آرشام دو تا کلاه‌ کاسکت برداشت و یکیشو داد به من که بدون حرف سرم کردم. خودشم کیف همراهشو یه طرفی انداخت رو دوشش و کلاهشو سرش کرد. یکی از اون موتورا که اسمشو نمیدونم، از همین گنده ها، مدلش رو قبلا دیده بودم و بابام گفته بود اینا عبورشون غیر قانونیه!! خلاصه از همونا برداشت و سوار شد و روشنش کرد.
آرشام: سوارشو آیرین بجنب.
سوار شدم که آرشام گفت
آرشام: منو سفت بگیر چون قراره سرعتمون خیلی زیاد بشه.
دستامو دور کمرش حلقه کردم که آرشام حرکت کرد، جوری که فکر کنم بادم به گرد پامون نمیرسید....

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
[آرشام]
سرعتم سرسام آور بود، بچه ها قرار بود تو ویلا سره پلیس رو گرم کنن تا ما بتونیم راحت به فرودگاه برسیم.
فقط خدا خدا میکردم همه پلیسا توی ویلا گیر بیوفتن، از یه بابت خیالم راحت بود چون میدونستم پلیس اونقدری وقت نداشته که بره و حکم بگیره د ممنوع الخروحم کنه.
تو همین فکرا بودم که حلقه دست آیرین دور کمرم تنگ تر شد و بیشتر خودشو بهم چسبوند. یه لحظه دستمو گذاشتم روی دستش و نوازش کردم. بعدم سرعتم رو بیشتر کردم که زودتر برسیم.
نمیدونم چقدر گذشت که رسیدیم به فرودگاه. سریع موتور رو پارک کردم و پریدم پایین، کلاهمو درآوردم و گذاشتم روی موتور. کمک کردم آیرینم پیاده شد و دستشو گرفتم و رفتیم داخل.
آیرین: آرشام کجا میخوایم بریم؟
من: فعلا ترکیه.
آیرین: اما من پاسپورت ندارم.
من: نگران نباش من برات گرفتم.
رسیدیم به قسمت تحویل بلیط.
من: سلام دوتا بلیط رزرو کرده بودم.
زن: سلام‌ به نام؟
من: اصلانی.
یه نگاه به سیستمش انداختم....بجنب زودباش. یه نگاه به ساعتم انداختم.
زن: بله درسته، بفرمایید هواپیما داره پرواز میکنه.
بلیطارو گرفتم و رفتیم قسمت چک کردن بلیطا. آیرین که هیچی نمیگفت ولی از لرزش دستش توی دستم میفهمیدم استرس داره. فشار خفیفی به دستش آوردم که حداقل یکم از استرسش کم بشه.
فقط خدا کنه هواپیما تاخیر نداشته باشه.
بعد از پروسه مسخره چک کردن بلیطا و بازرسی و رفتن داخل باند فرودگاه و این مزخرفات، وارد هواپیما شدیم و نشستیم. خوب شد اسلحه هامو گذاشتم تو ماشین‌.
بجنب دیگه بپر....برو از این کشور....
میخوام‌ برم و آیرین رو خوشبخت کنم پس زودتر برو از اینجا!!!
ادامه دارد....


جمعه 16 شهریور 1397 - 10:41
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
negin1998 آفلاين

ارسال‌ها : 46

عضويت:28 /4 /1397

پاسخ 30 : اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت بیست و هشتم
[آیرین]
وای باورم نمیشه....یعنی الان ما تو آسمون ترکیه هستیم؟؟؟!!!! به همین راحتی؟؟!!
هواپیما تو فرودگاه ترکیه نشست و ما پیاده شدیم. خب الان باید چیکار کنیم؟!
من: آرشام؟
آرشام: جونم؟
من: ما الان تو ترکیه باید چیکار کنیم؟
لبخند جذابی زد و گفت
آرشام: بریم میفهمی.
از فرودگاه بیرون رفتیم که آرشام شروع کرد دور و اطراف رو نگاه کردن، انگار دنبال کسی میگشت. بعد از ۵ دقیقه دست منو گرفت و دنبال خودش کشید. رفتیم کنار یه ماشین که یه آقایی کنارش ایستاده بود.
مرد: سلام آقا، خوبین؟ راحت اومدین؟
آرشام: راحت که نه ولی اومدیم. همه چیز مرتبه جمشید؟
اون مردی که حالا فهمیده بودم اسمش جمشیده لبخندی زد و گفت
جمشید: معلومه آقا مرتبه مرتبه. خونتون آمادست، البته خیلی نزدیک مرکز شهر نیست، یه ۱۰ دقیقه ای فاصلست، اشکالی که نداره؟
آرشام: نه بهترم هست، من حوصله شلوغی ندارم، ماشین چی؟
جمشید به همون ماشینی که کنارش ایستاده بود اشاره کرد و گفت
جمشید: ماشینتون همینه آقا.
یه نگاه به سرتاسر ماشین انداختم ولی تا حالا مدلشو تو ایران ندیده بودم، ولی قشنگ بود، رنگشم سرمه ای بود.
آرشام: خب بریم خونه که ما خسته ایم.
بدون حرف سوار ماشین شدیم. جمشید راننده بود و من و آرشام عقب نشستیم. واسم عجیب بود، آرشام چطوری تو ترکیه خونه و ماشین خریده بود؟! با کدوم پول؟! آرشام که همه پولاش تو ایران بود!!!
واسه همین برگشتم سمت آرشام و گفتم
من: تو چجوری خونه و ماشین خریدی؟!
آرشام لبخندی زد و گفت
آرشام: منو دست کم گرفتی؟
سرمو خاروندم و گفتم
من: هان؟! نه ولی خب تو که همه پولات ایرانه پس چجوری....
پرید وسط حرفم و گفت
آرشام: کی گفته همه پولای من تو ایرانه؟؟
من: خب حساب شرکت و حسابای شخصی خودت تو ایرانن.
آرشام با انگشت اشارش کنار لبش رو خاروند و گفت
آرشام: تو ایران بودن. من وقتی فهمیدم قضیه قراره جور دیگه ای پیش بره تمام پولامو به دلار و لیره تبدیل کردم و انتقالش دادم به حسابای اینجا. بعدشم که مشخصه جمشید همینجا واسمون خونه و ماشین گرفته.
من که از این همه دقت و حسابرسی آرشام تعجب کرده بودم با چشمای گرد شده گفتم
من: تو دیگه کی هستی؟ فکر همه جاشو کردی.
پوزخند جذابی زد و گفت
آرشام: آرشام اصلانی همیشه فکر همه جاشو میکنه.
در جوابش فقط لبخند زدم و چیزی نگفتم. سرمو گذاشتم رو شونه آرشام و نمیدونم کِی خوابم برد.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نور تو صورتم میخورد و چشمامو اذیت میکرد. پتو رو کنار زدم و روی تخت نشستم. چی؟! پتو؟! تخت؟!
یه نگاه به سرتاسر اتاق انداختم. یه اتاق با رنگ های آبی آسمونی و صورتی ملیح. یه تخت گرد با روتختی آبی که الان من روش نشسته بودم، پرده های آبی با طرح های صورتی، رو به روی تختم یه میز توالت آبی بود که جلوش یه صندلی گرد صورتی بود.
اون سمت هم یه کمد بزرگ صورتی بود که خطای آبی داشت و یه در که احتمالا سرویس بهداشتی و حمام بود. در کل اتاق خوشگلی بود.
از روی تخت بلند شدم و رفتم جلوی پنجره و پرده هاشو کنار زدم و به بیرون نگاه کردم. سرسبز بود، فکر کنم خونه ای که آرشام گرفته بود حیاط داشت راستی گفتم آرشام، آرشام کجاست؟!
از دره اتاق بیرون رفتم، حالا کجا برم؟!
من که این خونه رو نمیشناسم. اتاق من توی راهرو بود. یه نگاه به سرتاسر راهرو انداختم، یه اتاق رو به روی اتاق من و یه اتاقم انتهای راهرو بود. خب میرم اتاقارو نگاه میکنم.
رفتم جلوی دره اتاق رو به رویی و در زدم، جوابی نیومد!!! آروم دستگیره رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم. مدل این اتاق شبیه اتاق من بود با این تفاوت که به جای میز توالت میز کار بود و یه آینه قدی هم کنار دیوار بود. سِت این یکی اتاق سورمه ای بود، همه چیزش، یعنی یه نقطه روشن تو این اتاق پیدا نمیشد، واسه همین حدس زدم که این اتاق، اتاق آرشام باید باشه.
ولی خب تو اتاق نبود، اومدم برم بیرون که گوشام تیز شد و صدای آب رو شنیدم، پس حمام بود.
بذار منم برم یه دوش بگیرم، دوباره برگشتم تو اتاقم. در کمد رو باز کردم که ببینم چیزی پیدا میشه یا نه.
خوشبختانه دو دست لباس داخلش بود، دوتا حوله هم توی طبقه دوم کمد بود و توی طبقه آخرشم یه جفت صندل و یه جفت کفش بود.
یه دست لباس رو که به تی شرت آستین سه ربع سفید ساده بود که چند کلمه انگلیسی مشکی روش نوشته شده بود با یه شلوار راسته مشکی بود با حوله برداشتم و رفتم تو حمام اتاق تا دوش بگیرم.
##############################
[آرشام]
حوله رو دور کمرم پیچیدم و از حمام بیرون اومدم. بازم دم جمشید گرم دو دست لباس گرفته بود گذاشته بود تو کمد.
رفتم جلوی آینه قدی ایستادم، موهام روی پیشونیم ریخته بود که موهامو زدم بالا تا چشمام دیده شد. خوش حال بودم، خیلیم خوش حال بودم. الان دیگه میتونستم یه زندگی آروم و بی دردسر رو واسه خودم و آیرین بسازم.
نیشمو واسه خودم تو آینه باز کردم که سرفم گرفت، خوبه والا بذار بخندیم دیگه!!
از جلوی آینه کنار رفتم و رفتم یه دست از لباسای توی کمد رو که بولوز آستین بلند مشکی بود با شلوار جین مشکی، برداشتم و پوشیدم و آستینای لباسم رو دادم بالا.
حولمو انداختم روی سرم و شروع کردم به خشک کردن موهام. این آیرین کجاست؟ ینی هنوز خوابه؟! با همون حوله روی سرم از اتاقم‌ بیرون رفتم و رفتم جلوی در اتاقش و تقه ای به در زدم که برخلاف تصورم صداشو شنیدم.
آیرین: بیا تو.
دره اتاقشو باز کردم که دیدم رو به روی آینه نشسته و موهای خیسشو خشک میکنه، پس آیرینم رفته بود حمام.
من: سلام خانوم خانوما. خوبی؟ خوب خوابیدی؟ عافیت باشه.
آیرین از توی آینه لبخندی به روم پاشید و گفت
آیرین: سلام مرسی تو خوبی؟ توام عافیت باشه.
بعدم نا امیدانه به موهاش نگاه کرد و گفت
آیرین: حالا من این خرمنو چجوری شونه کنم؟
دره اولین کشوی میزشو باز کردم ببینم چیزی پیدا میشه یا نه، که خداروشکر یه شونه چوبی بود. برش داشتم و شروع کردم آروم آروم موهاشو شونه کردن. کارم که تموم شد موهاشو واسش بافتم و با کش خودش که روی میز بود پایینشو بستم.
آیرین از جاش بلند شد و با ذوق پرید بغلم و گفت
آیرین: وای عاشقتم آرشام، مرسی خیلی خوشگل شدم.
از خودم جداش کردم که دستش رفت روی حوله و شروع کرد موهای منو خشک کردن، حالا نوبت اون بود مثل اینکه!!
با دستش موهامو بالا زد و گفت
آیرین: اینجوری بهتره، اون چشمای خوشگل و مغرورت که همه رو مجذوب خودش میکنه دیده میشه‌.
لبخندی به روش زدم و گفتم
من: خب بریم بیرون که باید کلی خرید کنیم.
یه نگاه به خودش انداخت و گفت
آیرین: همین جوری بیام دیگه؟ از نظر تو که اشکالی نداره؟
نگاهش کردم، یقه لباسش کیپ بود، آستیناشم سه ربع بود و خیلی کوتاه نبود. برای همین گفتم
من: آره خوبه بریم.
دستشو گرفتم و باهم از دره اتاقش بیرون رفتیم. خونه ای که جمشید خریده بود یه خونه دو طبقه بود که طبقه بالا سه تا اتاق خواب بود و طبقه پایین هم سالن و یه آشپزخونه نقلی بود. خونه همه چی داشت، تمام وسایلش تکمیل بود، اما باید میرفتیم لباس و مواد غذایی بخریم.
جلوی خونه هم یه باغچه کوچیک بود، از دو طرف به فاصله ۵۰ متر خونه های بعدی بودن.
من قبلا حدود یک سالی اینجا بودم و تقریبا راه های ترکیه رو بلد بودم.
باهم رفتیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت اولین مرکز خریدی که اون اطراف میشناختم.
ماشین رو یه گوشه پارک کردم و از توی داشبورد کیف پولی که جمشید گذاشته بود رو برداشتم و داخلشو نگاه کردم. ۴ تا عابر بانک بود و به گفته جمشید رمز هر ۴ تاشم، ۴ تا یک بود.
دست آیرین رو گرفتم و باهم وارد مرکز خرید شدیم.
هر چیزی که میدیدم و خوشم میومد رو انتخاب میکردم و واسه آیرین میخریدم. سعی میکردم یقه لباسایی که انتخاب میکنم کیپ باشه و آستیناشم کوتاه نباشه. البته اینم بگم که دور از چشم آیرین چند دست لباس خیلی باز با رنگ های جیغ برداشتم که بعدا که شد خانوم خونم واسه خودم تو خونه بپوشه!!!
داشتیم همینجوری میگشتیم و دستای منم پر از خرید بود و صد البته که همش واسه آیرین بود!! که چشمم خورد به مغازه لباس زیر زنونه فروشی!! یه نگاه به آیرین انداختم یه نگاه به مغازه انداختم، آیرینم متوجه شد ولی به روش نیاورد!!!
لبخند زدم و گفتم
من: بریم داخل خرید کنیم.
یهو چشماش گرد شد و گفت
آیرین: نه نمیخواد.
به واکنشش خندیدم و گفتم
من: اتفاقا اینا لازمتره!!
بعدم داشتم میرفتم داخل مغازه که آیرین دستمو گرفت و گفت
آیرین: تو کجا؟! خودم میرم.
من: وا...قراره واسه من بپوشیا، پس خودم باید انتخاب کنم.
دوباره چشماش گرد شد و گفت
آیرین: خیلی پررویی آرشام. خودم میرم میخرم، نمیای داخل، گفته باشم!!
بعدم کیف پولو از دستم کشید و رفت داخل و بعد از ۱۰ دقیقه اومد بیرون که با خنده گفتم
من: قرمز و فسفری هم میخریدی، من دوست دارم!!
یه چشم غره توپ بهم رفت و راه افتاد.
ادامه دارد....

شنبه 17 شهریور 1397 - 12:41
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: