تبلیغات در اینترنتclose
اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش - 4


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 31 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت بیست و نهم
[آیرین]
ای رو تو برم بشر!! چقدر این آرشام پرروئه!! هی من هیچی نمیگم!!
ولی خب بین خودمون بمونه هم قرمز خریدم هم فسفری!!! ^_^
دستای آرشام دیگه جا نداشت. رفتیم خریدارو گذاشتیم تو ماشین و دوباره برگشتیم تو پاساژ تا واسه آرشام خرید کنیم.
کلی لباس واسش انتخاب کردم، همشم رنگ روشن ولی آرشام میرفت همون مدل ولی رنگ تیرشو میخرید!! یعنی چی آقا؟! نظر منم که کشک!!
خب من دوست دارم لباس روشن بپوشه، یعنی چی؟؟!! هرچی اصرار کردم قبول نکرد!! اه لوس!!
خلاصه آرشامم خریداشو کرد و رفتیم به عنوان عصرونه بورک با چایی خوردیم، خوشمزه بود، جاتون خالی!!! خخخخخخخ!!!
خرید لباس که تموم شد، باید میرفتیم وسایل تو یخچال رو میخریدیم. رفتیم به یه فروشگاه خیلی بزرگ و کلی خرید کردیم، فکر کنم کل حساب بانکیه آرشام خالی شد!!
شب موقع برگشتن به خونه به پیشنهاد آرشام رفتیم لب ساحل و ساندویچ کوفته خوردیم. عالی بود خیلی چسبید، مخصوصا مزه پرونی های وقت و بی وقت آرشام!!
توی راه برگشت به خونه بودیم، دستم تو دست آرشام بود و سرم رو تکیه داده بودم به پشتی صندلی و فکر میکردم.
دیگه ناراحتیا تموم شد؟! دیگه بدون هیچ ترسی، بدون دغدغه فکری و ذهنی میتونیم زندگی کنیم؟ خدایا چجوری باید ممنونت باشم، هر چند کم بدبختی نکشیدیم اما بازم الان اینجا، کنار آرشام....
برگشتم و با عشق به نیم رخ جذابش خیره شدم و به افکارم ادامه دادم.
کنار آرشام...بدون ترس...تو راه خونه خودمون...زندگی دوتایی با عشق کنار آرشام....خدایا باورش برام سخته... اگه الان آرشام دستمو نگرفته بود فکر میکردم خوابه.
تو فکر بودم که با صدای آرشام به خودم اومدم.
آرشام: تو صورتم عیب و ایرادی هست؟
خندیدم و گفتم
من: نه چطور مگه؟
آرشامم خندید و گفت
آرشام: آخه نیم ساعته زل زدی به من. من فکر میکردم پسرا هیزن، تو که بدتری بابا، خوردیم!!!
اخم کمرنگی کردم که دوباره خندید و گفت
آرشام: فدای اخمت خانومم، ولی اخم نکن که دلم میگیره.
بعدم پشت دستمو بوسید که لبخند زدم. تنها کسی که میتونه به همین راحتی اخممو باز کنه مرده خودمه، عشقمه، آرشامه....
ماشین رو جلوی در پارک کرد و جفتمون از ماشین پیاده شدیم. آرشام کلیدارو داد به من و رفت دره صندوق رو باز کنه، منم رفتم درو باز کنم که یه نفر از خونه بغلی اومد بیرون.
یه دختر حدود ۲۴_۲۵ ساله با موهای بلند قهوه ای و چشمای آبی اقیانوسی کشیده، قده بلندی داشت و هیکل متناسب. یه تیشرت به رنگ قرمز پوشیده بود با شلوار جین و کتونی.
چشمش که به من افتاد اومد جلو و به زبان ترکی چیزی گفت که من نفهمیدم و به انگلیسی گفتم
من: من ترکی متوجه نمیشم، شما انگلیسی متوجه میشید؟
لبخند زد و به انگلیسی جواب داد.
دختر: البته. من دِنیزم شما همسایه جدیدین؟
لبخندی زدم و گفتم
من: منم آیرینم، بله با...
داشتم حرف میزدم که آرشام اومد و گفت
آرشام: درو باز کن بابا دستم افتاد!!!
نگاهش که به دنیز افتاد گفت
آرشام: سلام شما همسایه ما هستین؟
دنیز: بله، شما ترک نیستین درسته؟ در ضمن اسمم دنیزه.
آرشام: منم آرشامم بله ما ایرانی هستیم.
دنیز با من دست داد و آرشامم که دستش وسایل بود.
دنیز: من الان باید برم عجله دارم، شیفت کاریم تا نیم ساعت دیگه شروع میشه، بعدا باهم حرف بزنیم؟
چون روی صحبتش مشخص نبود، من جواب دادم.
من: حتما عزیزم، برو که به کارت دیر نرسی.
آرشام: به تکون دادن سرش اکتفا کرد. دنیز واسمون دست تکون داد و رفت.
آرشام: دو دیقه تنهات گذاشتم چه سریع دوست پیدا کردی!!
قِری به سر و گردنم دادم و گفتم
من: بله دیگه، مگه بده؟!
خندید و گفت
آرشام: نخیر فقط درو باز کن بابا، دستم فلج شد!
نگاهش کردم، دیدم الهی بمیرم هنوز وسایلا تو دستشه که درو باز کردم و رفتیم داخل.
آرشامم وسایل رو گذاشت رو مبل و دوباره رفت بیرون تا باقی وسایل رو بیاره. منم رفتم تو آشپزخونه و چایی ساز رو زدم به برق، بعدم رفتم تو سالن و پاکت های مواد غذایی رو برداشتم و بردم تو آشپزخونه و شروع کردم به جا به جا کردنشون و چیدنشون.
داشتم کارمو میکردم که آرشام اومد بالا سرم.
آرشام: ولش کن صبح جا به جا میکنیم.
همونطور که به کارم ادامه میدادم گفتم
من: نه صبح لباسارو میخوام جا به جا کنم، اینا خراب میشه تا صبح.
اومد کنارم و گفت
آرشام: باشه، بذار منم کمک کنم که زودتر تموم بشه.
لبخندی به روش زدم و چیزی نگفتم و مشغول کار شدیم. فکر کنم تا نصف شب کار کردیم. من که دیگه از خستگی نا نداشتم.
روی صندلی میز ناهارخوری ۶ نفره توی آشپزخونه نشستم و سرم رو گذاشتم روی میز و نمیدونم کِی خوابم برد.
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
[آرشام]
یک ماهی میشه که اومدیم ترکیه. یک هفته که از اومدنمون میگذشت ساحل اومد ترکیه و از اینجا رفت آلمان زندگی کنه.
تو هفته سوم هم به سینا خبر دادم که مدارک رو برای پلیس فرستاد و یکی دو روز بعدش بهم خبر داد که سیاوش و سهند و همه هم ردیفاشونو گرفتن و همشون منتظر حکم اعدامشونن!!
از همه این حرفا بگذریم، تو این چند وقته سرفه های پی در پی میکنم. گاهی اوقات جوری به سرفه میوفتم که نفسم بالا نمیاد، به خاطر همینم به اصرار آیرین رفتم دکتر.
اونجا بود که فهمیدم رفیق فابریک آیرین یعنی دنیز که اینجا باهم آشنا شدن و همسایه بغلیمون بود توی بیمارستان پرستاره.
خلاصه رفتم دکتر و آزمایش دادم الانم سوار ماشینم دارم میرم جواب رو بگیرم ببرم پیش دکتر ببینم چه مرگمه!!
جلوی بیمارستان که رسیدم ماشین رو بردم تو پارکینگ و بعد از پارک کردنش پیاده شدم و رفتم داخل بیمارستان.
رفتم و جواب آزمایشمو گرفتم و یه نگاه بهش انداختم، من که سر در نمیاوردم چی به چیه، برای همین رفتم پیش متخصص ریه ببینم چخبره. قبلا ازم سی تی اسکن گرفته بود و دست خودش بود.
تقه ای به در زدم و رفتم داخل، خوبیه اینجا این بود که تقریبا همه انگلیسی بلد بودن و من راحت بودم.
من: سلام آقای دکتر.
دکتر: سلام، خوبی آرشام جان؟
تو این یک ماه انقدر رفتم و اومدم دکتره منو میشناسه دیگه!!
من: ممنون دکتر، آزمایشمو آوردم.
نشستم روی صندلی رو به روی میزش و آزمایش رو گذاشتم جلوش. اونم عکسامو از توی کشوی میزش برداشت و نگاهی بهش انداخت. بعد از چند دقیقه آزمایشمم نگاه کرد و اخماش جمع شد.
حوصلم از این همه انتظار سر رفت، واسه همین گفتم
من: خب؟!
دکتر: واضح بگم یا میخوای واست مقدمه چینی کنم؟
من: برو سر اصل مطلب دکتر.
دکتر: عفونت حاده ریوی، به خاطر سیگاره، خطرناکه اما زود فهمیدیم درمان میشه.
الان من باید خوش حال بشم یا ناراحت؟ عفونت حاده ریوی دیگه چه صیغه ایه؟! خدایا تا خواستم طعم زندگی خوش رو بچشم، مریضی اومد سراغم؟!
من: یعنی چی؟ دقیقا چجوریه؟ مثل سل؟ سرطان؟ چیه دکتر؟
دکتر: نه سل، نه سرطان. فقط عفونت اما چون زیاده خطرناکه، تنها شانسی که آوردی اینه که عفونت به خونت نرسیده و میشه درمانش کرد.
من: چقدر طول میکشه که درمان بشه؟ چقدر احتمالش هست که کامل درمان بشم؟
دکتر: موتش بستگی به واکنش بدنت داره و درمانت....خب.... ۵۰_۵۰ اما من خوش بینم.
با اخمایی تو هم از جام بلند شدم و گفتم
من: نباش دکتر، نباش!
بعدم از دره اتاقش اومدم بیرون که با دنیز رو به رو شدم.
دنیز: سلام آرشام جان، چیشده اومدی اینجا....اممم شما ایرانیا چی میگین؟؟
بعدم یکم فکر کرد و بعد از چند لحظه با لهجه خاصی به فارسی گفت
دنیز: آها...خدا بد نده.
بعد دوباره به انگلیسی گفت
دنیز: درست گفتم؟
خندیدم و گفتم
من: سلام آره درست گفتی. در ضمن خدا بد نمیده ما بنده هاش بدیم.
دنیز: خب نگفتی اینجا چیکار میکنی؟
من: واسه چکاپ اومدم.
به سر در اتاق اشاره کرد و گفت
دنیز: واسه چکاپ اومدی پیش متخصص ریه؟
دوباره خندیدم و واسه پیچوندنش گفتم
من: ما کلاس کارمون بالاست واسه چکاپ ساده میریم پیش متخصص ریه!!
دنیزم خندید که گفتم
من: خب من برم دیگه آیرین خونه تنهاست.
دنیز: باشه برو، اما یادت باشه نگفتی.
من: گفتم که خوبم مشکلی نیست. خدافظ
دنیز: هر طور خودت مایلی، خدافظ.
از دره بیمارستان بیرون اومدم و رفتم و سوار ماشینم شدم.
هه...تازه میخواستم بیوفتم دنبال کارای عروسیمون اما حالا باید دنبال کارای کفن و دفن واسه خودم باشم.
آیرینو چیکار کنم؟! تو کشور غریب! باید برش گردونم ایران، اما چجوری؟ با چه بهونه ای؟ آیرین منو ول نمیکنه برگرده....خدایا چیکار کنم؟!
تو همین فکرا بودم که رسیدم به خونه. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم. درو با کلید باز کردم و رفتم تو که دیدم آیرین تو آشپزخونه پشت به من ایستاده.
رفتم و از پشت بغلش کردم که "هییییییییین" بلندی گفت، بعدم گفت
آیرین: خدا نکشتت، ترسیدم آرشام. چیشد دکتر رفتی؟
گونشو بوسیدم و گفتم
من: اولا سلام، دوما هیچی گفت سرما خوردم همین! زود خوب میشم!
جووون عمه نداشتم!!
همین جوری تو بغلم بود که گفت
آیرین: خوشگله؟
بعدم به کیک تزئین شده ای که جلوی دستش روی کابینت بود اشاره کرد. خواستم انگشتمو بزنم به خامَش که زد رو دستم و گفت
آیرین: ناخنک موقوف!!
همونطور که دستمو که مثلا درد گرفته بود تکون میدادم گفتم
من: خب دلم‌ میخواد!!!
آیرین: یکی، دو ساعت صبر کن بعدش میخوریمش!
بعدم از بغلم بیرون اومد و کیک به دست رفت سمت یخچال.
من: چخبره؟ مهمون داریم؟
همون طور که کیک رو میذاشت تو یخچال گفت
آیرین: آره، تُرکان خانوم و آقا طَیار و دنیز رو دعوت کردم واسه عصرونه، اشکالی که نداره؟
من: نه گلم چه اشکالی. خوب با این دنیز رفیق شدیا!!
آیرین خندید و گفت
آیرین: اوره!! خب تو خونه حوصلم سر میره، یا دنیز و ترکان خانوم میان اینجا، یا من میرم. سرمونم گرم میشه. توام که معلوم نیست روزا کجا میری!!
تو اون لحظه و اون حال بدم بیشتر از هر زمان دیگه ای بهش نیاز داشتم. همونطور که سرفه میکردم رفتم جلوش و از کمر گرفتمش و بلندش کردم و نشوندمش رو اُپِن و گفتم
من: دارم برنامه ریزی میکنم اینجا یه شرکت بزنم خانومم.
دستاشو بهم زد و گفت
آیرین: وااای چه خوب دوباره منشیت میشم.
نه دیگه عشقم، این دفعه دیگه نه!!
من: آره خانومی شاید.
تو همون حالت بغلش کردم و سرشو بوسیدم و نوازشش کردم.
میدونستم که دیر یا زود باید از این فرشته زمینی که همه زندگیم شده دل بکنم.
ادامه دارد......
یکشنبه 18 شهریور 1397 - 12:52
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 32 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت سی ام
[دانای کل(دنیز)]
بعد از رفتن آرشام با تردید وارد اتاق دکتر شد‌.
دنیز: سلام دکتر چند دقیقه وقت دارین؟
دکتر: آره بیا تو.
رفت داخل و روی صندلی رو به روی دکتر نشست. نمیدونست کارش درسته یا نه اما میدونست که آرشام راستشو نگفته.
دنیز: دکتر میخواستم در مورد این مریضتون که الان رفت سوال کنم.
دکتر: کی؟ همین پسر ایرانیه که الان رفت؟ آرشام؟
دنیز: بله دکتر، میخواستم بدونم مشکلش چیه؟
دکتر خندید و گفت
دکتر: دنیز نامزد داره ها.
دنیزم لبخند تلخی زد و گفت
دنیز: میدونم دکتر، آرشام همسایمونه.
اما خودش تو قلبش میدونست که آرشام واسش خیلی بیشتر از یه همسایس!
دکتر: حالش زیاد خوب نیست. ریَش خیلی شدید عفونت کرده و هر آن ممکنه عفونت وارد خونش بشه و اون موقع دیگه کاری ازم برنمیاد.
با هر کلمه که از دهن دکتر درمیومد قلب دنیز فشرده تر میشد. عشق ممنوعش تو یک قدمی مرگ بود. بدون اینکه متوجه بشه قطره اشکی روی گونش چکید که سریع با پشت دست پاکش کرد و گفت
دنیر: الان چی دکتر؟ الان میشه کاری کرد؟
دکتر یکم فکر کرد و گفت
دکتر: شدن که میشه اما به خودشم گفتم درمانش ۵۰_۵۰ ئه.
دنیز از جاش بلند شد و بدون گفتن هیچ حرفی از اتاق بیرون اومد. دکتر از رفتار دنیز تعجب کرد اما خب فکر کرد به خاطر اینه که آرشام همسایشونه.
و اما دنیز، حالش بد بود، خیلی بد!!
همینجوریش تحمل این عشق که میدونست مال اون نیست، میدونست این عشق نباید باشه اما هست واسش سخت بود و حالا....
به قدری اعصابش بهم ریخته و ذهنش مشغول بود که چند ساعت باقی مونده از شیفت کاریشو مرخصی گرفت و از بیمارستان بیرون رفت.
رفت لب ساحل و به حال خودش و قلب سادش که عاشق یه مرد ایرانی شده که معتقد به نامزدش، به عشقش، به آیرین بود، گریه میکرد.
خودشم نمیدونست کِی این عشق ممنوعه پا گرفت، اما میدونست شاید از همون لحظه اول که آرشامو دید یه چیزی تو قلبش فرو ریخت.
وقتی رفتار آرشام با آیرین میدید قلب و روحش زخمی میشد اما‌ برای اینکه آرشامو ببشتر ببینه و بهش نزدیک باشه دوستیشو با آیرین صمیمی تر کرد.
قصدش این نبود که زندگی آیرین رو خراب کنه، فقط میخواست به عنوان یه دوست کنار آرشام بمونه، همین!!! همینم راضیش میکرد!
اتفاقا امروز عصر هم با مامان و باباش اونجا دعوت بود، خونه عشقش!
دلش طاقت نمیداد این مدت رو صبر کنه برای همین اشکاشو پاک کرد و رفت خونه.
جلوی خونه آرشام ایستاده بود، صدای جیغ و قهقهه آیرین میومد، پس معلوم بود آرشام چیزی بهش نگفته.
دستشو دراز کرد و زنگشونو زد. چند لحظه بعد آیرین نفس نفس زنان و با صورت خندون و گل انداخته درو باز کرد. آرشامم سرفه کنان پشت سرش اومد.
نگاهش که به آرشام افتاد چشمه اشکش جوشید اما اشکاشو پس زد و لبخندی زد و با آیرین سلام و احوال پرسی کرد.
دنیز: سلام ببخشید من زودتر اومدم، اشکالی که نداره؟
همونطور که با آیرین روبوسی میکرد آیرینم جوابشو داد.
آیرین: سلام، نه عزیزم چه اشکالی!
آرشامم که سرفه بهش اجازه نمیداد حرف بزنه فقط سرشو تکون داد.
باهم وارد خونه شدن و روی مبل نشستن. آرشام رفت داخل آشپزخونه و همچنان مشغول سرفه کردن بود.
لیوان آبی پر کرد و یه نفس سر کشید اما سرفش قطع نمیشد.
آیرین: چیشدی تو؟ تقصیر خودته میخواستی دنبالم نکنی.
آیرین به شوخی خودش خندید اما دنیز...دل دنیز با هر سرفه آرشام زیر و رو میشد.
آیرین پشت به آشپزخونه و دنیز رو به آشپزخونه نشسته بود.
آیرین مشغول میوه گذاشتن برای دنیز بود اما دنیز فقط حواسش به آرشام بود که از دهن آرشام خون اومد!!
آرشام دستی به لبش کشید و وقتی فهمید خونیه سریع رفت داخل سرویس بهداشتی کنار سالن که آیرین و دنیز نفهمن. اما دنیز اون لحظه رو دیده بود، دلش آشوب شد. ضربان قلبش بالا رفته بود. جوری بود که انگار خودش مریض بود و داشت نفسای آخرشو میکشید.
دنیز: آیرین آرشام چش شده؟ چرا انقدر سرفه میکنه؟
آیرین: سرما خورده، امروز دکتر بود که بهش گفته چیزی نیست و یه سرما خوردگی سادس!
دنیز پیش خودش فکر کرد " پس به تو گفته سرما خوردگیه تو انقدر آرومی، خبر نداری آیرین عشقمون داره میمیره!!"
هرچی فکر میکرد میدید که باید یه جوری به آیرین بفهمونه به خاطر همین گفت
دنیز: مطمئنی؟ آخه این همه سرفه برای یه سرماخوردگی عجیبه!
تا آیرین خواست جواب بده آرشام اومد و گفت
آرشام: نه عجیب نیست، گلوم متورم شده و درد میکنه، سرفم به خاطر همونه.
بعدم اومد و کنار آیرین نشست.
چند دقیقه ای تو سکوت گذشت، دنیز مات آرشام بود و آرشامم مشغول نوازش کردن موهای بلند و فِر آیرین بود. فکر اینکه مجبوره آیرین رو تنها بذاره یک لحظه از ذهنش بیرون نمیرفت.
زنگ در به صدا در اومد و آیرین رفت که درو باز کنه. دنیزم از این فرصت استفاده کرد و رو به آرشام گفت
آرشام: آرشام من میدونم تو چته، چرا به آیرین نگفتی؟
آرشام اخمی کرد و گفت
آرشام: لزومی نداره اون بدونه.
دنیز: باید بدونه آرشام. تو بهش نگی من میگم.
آرشام با اخم وحشتناکی که وقتی سر کار پیش سیاوش بود ازش استفاده میکرد به جلو خم شد و زل زد به دنیز و گفت
آرشام: تو این کارو نمیکنی، چون اون موقع اون روی منو میبینی دنیز.
دنیز خواست چیزی بگه که آیرین همراه ترکان خانوم و آقا طیار اومدن داخل. تو دستای آیرین یه ظرف شیرینی بود که رو به آرشام گفت
آیرین: ببین آرشام، ترکان خانوم زحمت کشیدن برامون قُرابیه (یه نوع شیرینی ترکی) پختن.
آرشام خندید و از جاش بلند شد. همونطور که با ترکان خانوم و آقا طیار دست میداد گفت
آرشام: چرا این کارو کردین، تو زحمت افتادین ممنون.
ترکان خانوم که یه جورایی آرشام و آیرین رو بچه های خودش میدونست خندید و گفت
ترکان: این چه حرفیه پسرم زحمتی نبود.
جمع گرم شده بود و همه مشغول حرف زدن بودن اما دنیز اصلا اینجا نبود. با هر بار صدای سرفه تپش قلبش تند میشد و وقتی میدید که اون سرفه پدرش یا کسی جز آرشام بوده قلبش آروم میگرفت.
درد بدی بود براش این درد عشق....اونم درد عشق ممنوعه!!!
ادامه دارد....

دوشنبه 19 شهریور 1397 - 01:15
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 33 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت سی و یکم
[آیرین]
خیلی وقته که از سرفه های آرشام میگذره، یعنی چی؟! یعنی یه سرماخوردگی انقدر طول کشیده؟! یه حسی بهم میگه این قضیه چیزی غیر از سرما خوردگیه!!
الانم که آرشام بالا تو اتاقش خوابه، بزار برم بیدارش کنم و یکم باهاش حرف بزنم.
تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم طبقه بالا. دره اتاق آرشام رو به آرومی باز کردم و رفتم داخل، به پهلو خوابیده بود و پشتش به در بود.
با قدمای کوتاه رفتم و لبه تختش نشستم و خیلی آروم صداش کردم.
من: آرشام...آرشام جان نمیخوای بیدار شی؟
دیدم نخیر بیدار نمیشه. آروم تکونش دادم.
من: آرشام، آقایی پاشو دیگه!
دیدم نه بیدار بشو نیست، دستمو گذاشتم رو صورتش و خواستم برش گردونم که حس کردم دستم خیس شد! ایییی فکر کنم آب دماغش بود خخخخخ!!!
دستمو نگاه کردم....خ.....خو......خون؟؟؟؟؟!!!!!
آرشامو برگردوندم سمت خودم. یه رد خون از گوشه لبش روی صورتش بود، اشکام سرازیر شد.
من: آرشام....آرشام تورو خدا چشماتو باز کن....آرشام.
هی تکونش میدادم، هی صداش میکردم. اما نه جواب میداد نه چشماشو باز میکرد. بدون معطلی دوییدم بیرون و رفتم در خونه دنیز. با تمام توانم در میزدم و صداشون میکردم.
من: ترکان خانوم......آقا طیار....دنیز....
هر سه تاشون باهم اومدن بیرون.
ترکان: چیشده دخترم؟
درست نمیتونستم حرف بزنم.
من: آرشام....آرشام....
اولین کسی که دویید دنیز بود. ماهم دنبالش، دویید تو خونه و یکراست رفت بالا، ماهم پشت سرش رفتیم.
دنیز سریع نبض آرشام رو گرفت.
من: تورو خدا یه کاری کن دنیز.
دنیز: برو زنگ بزن اورژانس، بیهوشه.
برگشت و دید من هنوز ایستادم برای همین گفت
دنیز: دِ برو دیگه.
سریع رفتم و تلفن خونه رو برداشتم و زنگ زدم به اورژانس بیاد و آرشام رو ببره.
ما هم همگی با ماشین آقا طیار رفتیم بیمارستان. خدایا تورو به بهترین آدمات قسم میدم یه کاری بکن، آرشامو ازم نگیر.
توی بیمارستان آرشام رو برده بودن داخل یک اتاق و دنیزم همراهش رفته بود، من و ترکان خانوم و آقا طیارم پشت در اتاقش بودیم.
ترکان خانوم که پا به پای من اشک میریخت و آقا طیارم زیر لب ذکر میگفت که دره اتاق باز شد و دکتر به همراه دنیز که از چشمای قرمزش معلوم بود گریه کرده اومدن بیرون.
دوییدم سمتشون و گفتم
من: دکتر چیشده؟ حالش خوبه؟
دکتر: بهش گفته بودم باید هر چه زودتر بیاد واسه درمان اما نیومد، الانم که....
با جیغ گفتم
من: الانم که چی؟ چی دکتر بگو. من نمیدونم آرشام چش بوده، به من نگفته بود.
دکتر: ریَش عفونت کرده بود، الانم عفونت وارد خونش شده.
من: میشه نجاتش داد دیگه، درسته؟
دکتر سری تکون داد و گفت
دکتر: ما هرکاری از دستمون برمیومد انجام دادیم، باقیش دست ما نیست، براش دعا کنید.
نفهمیدم چیشد، فقط یه لحظه همه جا سیاه شد.
◇◇◇◇◇◇◇◇◇◇◇◇◇◇◇◇◇◇◇
با احساس سوزش توی دستم چشمامو‌ باز کردم. چیزایی که شنیده بودم توی ذهنم تداعی شد و اشکام سرازیر شدن.
‌کنارم رو نگاه کردم و دنیز رو دیدم.
من: دنیز...دنیز...آرشام....
دنیز: آروم باش، بیهوشه.
من: میخوام ببینمش، خواهش میکنم.
دستمو گرفت و گفت
دنیز: نمیشه آیرین، دکتر اجازه نمیده.
روی تخت نشستم و همونطور که اشک میریختم گفتم
من: خواهش میکنم، فقط چند دقیقه.
دنیز که حال خراب منو دید، سر تکون داد و از در رفت بیرون.
چند دقیقه طول کشید تا اومد تو اتاق و سِرم منو جدا کرد که بریم تو اتاق آرشام.
آرشام رو تخت خوابیده بود و دستگاه اکسیژن و چند مدل دستگاه دیگه بهش وصل بود. دنیز از اتاق بیرون رفت و من موندم و آرشام.
رفتم جلو و دستمو تو موهای خوش حالتش فرو کردم.
من: آرشام....مگه قول ندادی؟ مگه قول ندادی همه چیزو درست میکنی؟ مگه نگفتی باهم خوش بخت میشیم لعنتی؟!
صدام کم کم داشت اوج میگرفت، اما دست خودم نبود، آرشام نباید منو تنها میذاشت!
من: آرشام تو باید خوب بشی، تو باید دوباره زندگی کنی. تو باید...میشنوی باید برگردی!
دست خودم نبود، جیغای عصبی میکشیدم که دنیز و چنتا دکتر و پرستار دیگه اومدن تو اتاق و منو به زور از اتاق بیرون کردن.
داشتم از پنجره آرشامو نگاه میکردم که یه پرستار پرده پشت پنجره رو کشید و نذاشت چیزی ببینم.
خدایا من نمیخوام آرشامو از دست بدم. نمیخوام!!!
نشستم روی صندلی و سرم رو تکیه دادم به دیوار و نمیدونم کِی خوابم برد.
نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای دوییدن دکترا و پرستارا و هجومشون به اتاق آرشام از خواب پریدم.
یا خدا، یعنی چیشده؟! دوییدم تو اتاق و فقط یه چیز دیدم که دنیا روی سرم خراب شد.
داشتن به آرشام شوک میدادن!!!
یعنی....آرشام.....
دیگه نه چیزی میدیدم نه چیزی میشنیدم. فقط فهمیدم که افتادم روی زمین.
##############################
[دانای کل]
همه جا پارچه سیاه زده بودن، صدای جیغ و گریه همه رو کلافه کرده بود.
این صدای جیغ برای دختری بود که بی نهایت عشقشو، مرد زندگیشو دوست داشت.
خودشو روی یه تپه خاکی انداخته بود و گریه میکرد.
عکس بالای قبر، عکس عشقش بود، عکس عشقش بود، عکس کسی که همه رو به خاطرش فدا کرده بود اما الان اون زیر خروارها خاک خوابیده بود و آیرین داشت سر قبرش زار میزد.
اون طرف تر یه دختر دیگه داشت بی صدا ضجه میزد، کسی حال اونو نمیفهمید، چون کسی نمیدونست که دنیز عاشق بود. عاشق آرشام!!
صدای گریه آیرین تنها چیزی بود که فضای اون اطراف رو پر میکرد.
آیرین: آرشام چرا رفتی؟ مگه بهم قول ندادی؟ حالا من بدون تو چیکار کنم؟ من بدون تو کجا برم؟ کجا زندگی کنم؟
صداش دیگه به اوج خودش رسیده بود.
آیرین: مگه قول ندادی تنهام نذاری لعنتی؟ مگه نمیخواستی خوش بختم کنی، اینجوری؟! با لباس سیاه تنم میخواستی خوش بختم کنی؟ تو تا حالا زیر قولت نزده بودی. چرا حالا؟! چرا حالا که دیگه جز تو کسی واسم نمونده؟! چرا الان که همه کسم تو شدی؟! چرا حالا آرشام؟؟؟؟؟!!!!!!!!
ادامه دارد.....
دوشنبه 19 شهریور 1397 - 01:16
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 34 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت سی و دوم
[آرشام]
با جیغ اسممو صدا زد که دوییدم سمتش.
من: جانم؟ جانم آیرینم؟ جانم؟ بالاخره بهوش اومدی عشقم.
همونطور که به صورتم دست میکشید گفت
آیرین: تو....تو زنده ای؟!
برای اینکه جو رو عوض کنم گفتم
من: توقع داشتی مرده باشم؟!
آیرین: آخه...آخه داشتن بهت شوک میدادن.
خندیدم و گفتم
من: اون قضیه شوک که دیگه قدیمی شده. شما ۴ روزه بیهوشی خانوم خانوما، همشم کابوس میدیدی.
خودش رو انداخت تو بغلم و همونطور که گریه میکرد گفت
آیرین: ازت متنفرم!!
موهاشو نوازش کردم و با خنده گفتم
من: ممنون ولی چرا؟
آیرین: میخواستی تنهام بذاری!
از خودم جداش کردم و زل زدم تو چشماش و گفتم
من: من غلط بکنم.
آیرین: یعنی الان حالت خوبه؟ دیگه مشکلی نداری؟
من: فعلا خوبم عزیزم، نگران نباش!
یه نگاه به لباسای بیمارستان که تنم بود انداخت و گفت
آیرین: اگه خوبی پس اینا چیه تنت؟
من: گفتم خوبم، نگفتم که مرخص شدم. ما جفتمون با هم تو یه اتاق بستری بودیم.
یه نگاه به خودش و لباساش انداخت و گفت
آیرین: بقیه کجان؟
من: اگه منظورت از بقیه خانواده دنیزه که بیرونن. همه رو نگران کردی دختر خوب!
از جام بلند شدم و رفتم درو باز کردم و رو به ترکان خانوم و آقا طیار که رو به روی در نشسته بودن گفتم
من: اگه میخواین آیرین رو ببینین بیاین داخل، بهوش اومده.
هر دوشون از جاشون بلند شدن و اومدم داخل، منم پشت سرشون رفتم تو و درو بستم.
ترکان: آیرین، دخترم خیلی نگرانمون کردی.
آیرین خجالتزده سرشو پایین انداخته بود و به حرفای بقیه گوش میداد.
رفتم و روی صندلی کنار تختش نشستم و طبق معمول این چند وقته به سرفه افتادم که آیرین نگران برگشت سمتم.
من: نگران نباش، تحت درمانم دارم خوب میشم.
آیرین: مطمئن؟ دیگه چیزی رو پنهون نمیکنی؟
دستشو گرفتم و گفتم
من: نه چیزی رو پنهون نمیکنم.
چند دقیقه ای گذشته بود که دنیز به همراه دکتر من اومدن تو اتاق.
دکتر: خوبی آرشام جان؟
من: ای بد نیستم دکتر.
دنیز یه نگاه به من انداخت و لبخند زد. بعدم رفت و کنار آیرین ایستاد و شروع کرد باهاش حرف زدن.
دکتر: خب پاشو بریم اتاق اون سمت واسه اینکه داروهاتو بگیری.
سرمو تکون دادم و بلند شدم و خواستم برم که آیرین دستمو گرفت.
برگشتم سمتش که گفت
آیرین: کجا میری؟
لبخندی زدم و گفتم
من: یه اتاق دیگه واسه دارو گرفتن.
آیرین: چرا میری یه اتاق دیگه؟
یه نگاه به دکترم انداختم، یه جورایی میخواستم تاییدشو بگیرم. چشماشو بست و باز کرد، منم دوباره نشستم کنار آیرین و گفتم
من: داروهایی که میگیرم....یعنی درمان من....یه جورایی شیمی درمانیه. واسه همون.
آیرین ناباورانه نگاهم کرد و گفت
آیرین: نه....چرا؟! آخه مگه....سرطان....موهات میریزه...چرا؟!
بی سر و ته حرف میزد بلند شدم و بغلش کردم و گفتم
من: نه خانومم سرطان ندارم، موهامم نمیریزه، نگران نباش.
یهو بغضش ترکید و با هق هق گفت
آیرین: دروغ نگو. من مامان بزرگم سرطان داشت، شیمی درمانی کرد همه موهاش ریخت. آرشام نمیخوام...
خودشو بیشتر تو بغلم جا کرد، منم به خودم فشردمش و گفتم
من: هیییشششش....آروم باش، چیزی نمیشه بهت قول میدم. درمان من فرق داره، نگران نباش.
صدای هق هقش ببشتر شد. خدایا چیکار کنم؟ نمیخوام عذابش بدم.
از خودم جداش کردم و ملتمس به دکترم به دکترم نگاه کردم تا اون بیاد واسه آیرین توضیح بده. منظور نگاهمو فهمید و اومد جلو و شروع کرد با آیرین صحبت کردن.
بغض تو گلوم اذیتم میکرد، بدون اینکه حرفی بزنم از در اتاق بیرون اومدم و به دیوار کنار در تکیه دادم.
خدایا یعنی خوب میشم؟! یعنی منم زندگیم درست میشه؟! یعنی منم طعم خوشبختی خالص رو کنار عشقم میچشم؟!
یعنی میشه خدا؟!
ادامه دارد.....
سه شنبه 20 شهریور 1397 - 09:55
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 35 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت سی و سوم
[آیرین]
یک ماه دیگه هم از اومدنمون به ترکیه میگذره. آرشام ۲۰ جلسه شیمی درمانی داشت که انجام شد و خداروشکر موهاشم نریخت و هنوز همونطور جذاب مونده!!
درمانش نتیجه ۱۰۰ درصد مثبت داد و در حال حاضر هیچ عفونتی تو ریَش نیست و دیگه ام لب به سیگار نمیزنه. همیشه هم میگه یه دلیل خیلی محکم واسه زنده موندن داره!! اون دلیلم منم!! قربونش برم الهی!!
بهمون خبر رسید که سیاوش و سهند بعد از یک ماه زندان بودن، اعدام شدن خداروشکر!!
آرشامم بدجوری دنبال این بود که شعبه دوم شرکت آرشانا رو تو ترکیه بزنه! اوایل قصدش این بود از ترکیه بریم و کانادا زندگی کنیم اما با اصرار من به خاطر دنیز و خانوادش بیخیال رفتن شد و قرار شد همینجا زندگی کنیم.
همه چیز عالیه و زندگیمون فوقالعادس اما الان یه چیزی که منو اذیت میکنه اینه که ما چرا عروسی نمیکنیم؟! ما که الان زندگیمون به امید خدا بدون مشکله پس چرا ازدواج نمیکنیم؟!
تو همین فکرا بودم که زنگ در دوبار پشت سر هم زده شد. خب آرشامه چون اون همیشه این مدلی زنگ میزنه!!
بلند شدم و رفتم درو باز کردم، به خاطر فکرایی که داشتم اخمام تو هم بود.
آرشام: سلام خانومم خوبی؟
اومد داخل و درو پشت سرش بست.
من: سلام.
بعدم رفتم و روی مبل نشستم، اومد کنار نشست و همونطور که کتشو درمیاورد گفت
آرشام: خانوم خوشگل من چرا اخم کرده؟!
من: چون که...
بعد فکر کردم زشته بگم چون هنوز ازدواج نکردیم به خاطر همین سرمو انداختم پایین و گفتم
من: هیچی...
بدون مقدمه گفت
آرشام: دو تا خبر دارم، یه خوب و یه بد! مجبورم خبر خوب رو اول بگم چون خبر بد به همون مربوطه!!
سرمو آوردم بالا و کنجکاوانه نگاهش کردم که گفت
آرشام: آخر هفته دیگه عروسی دعوتیم!
ابروهامو بالا انداختم و گفتم
من: عروسی کی؟
آرشام: عروسی خودمون خانومم!!!
یک لحظه هنگ کردم....الان آرشام چی گفت؟؟!! عروسی خودمون؟؟!!
من: چی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
در واقع این "چی" رو جیغ کشیدم!!!
آرشامم خندید و منو یک طرفی گرفت تو بغلشو گفت
آرشام: به نظرم خیلیم دیر شده، باید زودتر دست به کار میشدم!!
داشتم با دکمه‌ پیراهنش بازی میکردم، اونم داشت موهامو نوازش میکرد که گفتم
من: خب خبر بد چی بود؟!
آرشام: خب ما اول باید بریم سفارت عقد کنیم بعدش بیایم خونه جشن بگیریم، مشکل اینجاست که سفارت واسه عقد کردن ما اجازه پدرتو میخواد، کتبی با امضاش!!
بیخیال گفتم
من: این که مشکلی نیست!
از خودش جدام کرد و متعجب زل زد تو چشمام و گفت
آرشام: چطور مشکلی نیست؟! من اجازه بابای تورو از کجا بیارم؟!
خندیدم و گفتم
من: تو با دست خط خودت یه برگه بنویس، منم امضای بابامو پاش میزنم.
امضاشو بلدم. اینم کاری داره دیگه؟!
یهو سفت بغلم کرد و گفت
آرشام: قربونت برم من خب!!
خندم بیشتر شد و گفتم
من: خدانکنه دیوونه ایا!!
از خودش جدام کرد، منم بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه تا چایی بیارم. از همونجا گفتم
من: کیارو میخوای دعوت کنی حالا؟ ما که اینجا کسی رو نمیشناسیم.
از جاش بلند شد و همونطور که آستینای پیراهنشو میزد بالا اومد و به اُپن تکیه داد و گفت
آرشام: از ایران میگم سینا بیاد. اینجا هم فقط همسایه ها همین. آخه دعوت نکنیم زشته، باهاشون سلام و علیک داریم.
دوتا فنجون چایی رو گذاشتم روی میز ناهارخوری. از روی اُپن هم بشقاب بیسکوئیتی که آرشام دستشو دراز کرده بود سمتش برداشتم که متعجب نگاهم کرد و گفت
آرشام: میخواستم بخورما!!
خندیدم و گفتم
من: بیا اینجا بشین با چایی بخور.
لبخند جذابی زد و اومد رو به روم نشست. احساس کردم یه چیزی میخواد بگه اما حرفشو میخوره، واسه همین گفتم
من: آرشام جانم چیزی میخوای بگی؟!
خیلی بی مقدمه گفت
آرشام: میخوام ساحل رو هم دعوت کنم.
گارد گرفتم و خواستم حرف بزنم که سریع گفت
آرشام: میخوام با سینا آشناش کنم، نزن منو!!!
انگشتمو تهدیدوار گرفتم جلوش و گفتم
من: ببینم دور و برت میپلکه اون وقت من میدونم و تو!! گفته باشم!!
آرشام: چشم هرچی خانومم بگه!!
بعدم خندید و شروع کرد چاییشو خوردن، منم محو حرکات تنها عشق زندگیم شدم!!
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اوووف خدا پدرمون دراومد!!! دو روز مونده به عروسیمون و ما تو این چند روزه گذشته تقریبا کل استانبول و زیر پامون گذاشتیم!!
جالبه اما من گفتم که لباس عروس نمیخوام، یه پیراهن سفید میپوشم اما آرشام گفت اِلا و بِلا باید لباس عروس بپوشی. مگه بیوه ای که نمیخوای؟! هر جفتمون بار اولیه که ازدواج میکنیم پس باید تمام و کمال کارارو انجام بدیم!!
منم که عمرا میتونستم جلوی این مرد جدی و جذاب رو بگیرم!!
به خاطر همین با دنیز و ترکان خانوم رفتیم واسه خرید لباس عروس، هرچی من گفتم آرشامم بیاد، اون دوتا نداشتن و گفتن شگون نداره!!! وا....
خلاصه رفتیم و بعد از کلی گشتن یه لباس عروس قشنگ‌ که به سفارش آقای اصلانی پوشیده بود خریدیم.
بذارین مدلش رو براتون بگم.
جنس لباسم از ساتن سفید بود اما روش تماما گیپور داشت، یقه گرد یکم باز با آستینای سه ربع گیپور. تا کمرش فیکس تنم بود و از کمر به پایین یه دامن کلوش داشت. تور روی سرمم دقیقا گیپوری بود که روی لباسم کار شده بود.
رفتیم ک یه کفش پاشنه بلند سفید که یه پاپیون روی مچ پاش میخورد خریدیم. مطمئن بودم من این کفشارم بپوشم باز هم قده آرشام نمیشم!
لباسمم به آرشام نشون ندادم تا دلش بسوزه!!! خخخ!!
الانم دارم آماده میشم باهم بریم حلقه بخریم. موهامو بُرِس کشیدم و دم اسبی بستم و رفتم پایین.
آرشام رفته بود بیرون و تو ماشین نشسته بود، منم بعد از قفل کردن در، رفتم و کنارش نشستم که سریع راه افتاد.
جلوی مرکز خرید ایستاد و پیاده شدیم. رفتیم داخل و رفتیم طبقه ای که فقط طلا و جواهرات داشت.
همینجوری داشتیم میچرخیدیم و جواهرفروشی هارو نگاه میکردم که آرشام جلوی یه مغازه ایستاد.
زدم به بازوش و با سر پرسیدم چیشده؟ اونم به یه سرویس جواهر اشاره کرد. واقعا عالی بود، بی نظیر بود!!!
جواهرای درخشان داشت و روش زمردهای سبز اشک مانند داشت. گردنبند، دستبند، انگشتر و گوشواره!!
خیلی قشنگ بود اما خب معلوم بود خیلی گرونه به خاطر همین گفتم
من: نه آرشام...نمیخوامش!
اخمی کرد و گفت
آرشام: من که میدونم خوشت اومده و به خاطر قیمتش میگی پس بیا بریم.
دستمو گرفت و خواست منو دنبال خودش بکشه که از جام تکون نخوردم. سوالی نگاهم کرد که گفتم
من: نه آرشام بیا بریم.
بعدم دنبال خودم. کشیدمش! حرفی نزد اما بدجوری اخم کرده بود.
رفتم جلوتر و داشتیم ویترین یه مغازه دیگه رو نگاه میکردیم که یه حلقه نظرمو جلب کرد.
در اصل حلقه و پشت حلقه باهم بود. پشت حلقش یه رینگ ساده بود که سرتاسر روش نگین کار شده بود و حلقه اصلی هم یه الماس وسطش بود و اطرافش یه ردیف نگین داشت. به نظرم خیلی خوشگل بود.
به آرشام نشونش دادم، اونم بدون حرف و با همون اخمش رفت داخل.
حلقه رو امتحان کردم، خیلی ظریف و زیبا بود و به دستم میومد.
دستمو گرفتم جلوی آرشام، بدون اینکه اخماشو باز کنه دستمو گرفت و یه بوسه نرم پشت دستم نشوند! نگاش کن توروخدا اخماشم تو همه بازم باید نشون بده چقدر دوسم داره! من که میدونم عاشقمی، همونطور که من میمیرم برات، الانم میدونم تقصیر منه اما...بیخیال.
داشتم حلقه های دیگه رو نگاه میکردم و دنبال یه چیز مناسب برای آرشام بودم که یه حلقه بدجوری نظرم رو جلب کرد.
یه حلقه خوشگل نقره ای رنگ که وسطش انگار به حالت بافت، شبیه طناب، کنده کاری بود. به نظرم خیلی به دستای مردونه آرشام میاد.
به فروشنده گفتم اون حلقه رو بهمون نشون بده. واسمون آوردش، از دستش گرفتم و رو به آرشام گفتم
من: اینو دستت کن ببین خوشت میاد یا نه.
حلقه رو ازم گرفت و دستش کرد! وااااای!!! الهی من خودم شخصا قربونش برم که انقدر این حلقه به دستش میاد!!!
مثل اینکه خودشم خوشش اومد چون اون حلقه رو هم خرید. بعدم از همونجا یه گردنبند ساده مروارید و گوشواره های سِتش رو خرید.
بعد از خرید کردن رفتیم بیرون و ناهار خوردیم و برگشتیم خونه. انقدر خسته بودم که فقط میخواستم بخوابم. برای همین رفتم تو اتاقم و افتادم روی تختم و بشمر سه خوابم برد!!
ادامه دارد....
چهارشنبه 21 شهریور 1397 - 12:17
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 36 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت سی و چهارم
[آرشام]
اووووف خدا.....استرس منو فرا گرفته الان، من نمیدونم چرا سینا نیومده هنوز. اما ساحل رو دعوت کردم که اومد و الانم با دنیز رفتن داخل تا آیرینو آماده کنن.
خداروشکر ساحل خیلی عادی و مثل یه دوست برخورد کرد و آیرینم خیلی منطقی ساحل رو به عنوان دوستش قبول کرد.
الانم منتظر بودم آیرین بیاد بیرون باهم بریم سفارت عقد کنیم و برگردیم اینجا واسه جشن.
داشتم تو حیاط قدم رو میرفتم که دره خونمون باز شد و یه فرشته ازش اومد بیرون. واااااااااااای.........
موهاشو خیلی ساده جمع کرده بود و یه تیکشو آزاد انداخته بود روی شونش، آرایش ملایمی داشت، با اون لباس و تور و نیم تاج.....
خدایا به جرئت میتونم بگم فوقالعاده شده بود....اصلا نمیدونم با چه زبونی توصیفش کنم!!! انگار واقعا یه فرشته از آسمون اومده بود روی زمین!!!
ساحل و دنیزم از پشت سرش داشتن میومدن و دنباله لباسش رو گرفته بودن تو دستشون!
اومد جلوی من ایستاد و با دو انگشت دهنم رو که باز مونده بود بست!! منم که عین مجسمه ایستاده بودم فقط!!
بدون اینکه چیزی بگه دست گل رز نباتی و صورتی کمرنگش رو که دست من بود گرفت و با خنده زل زد به من!! دید نه گیج تر از این حرفام که حرف بزنم برای همین یه بشکن جلوی صورتم زد و گفت
آیرین: الوووووو،‌شادوماد کجایی تو؟؟؟!!!!
تازه به خودم اومدم و گفتم
من: ها...هیچی...همینجام....تو خیلی...خیلی...خیلی خوشگل شدی!!!
خندید و گفت
آیرین: از دهن باز موندت معلومه، بیا بریم‌.
بعدم رفت سمت ماشین که سریع دوییدم و درو براش باز کردم، سوار شد و دامنشو جمع کرد. منم رفتم نشستم پشت فرمون و گاز دادم تا سفارت.
تو راه یه شال سفید از صندلی عقب برداشتم و گرفتم سمت آیرین.
من: خانومم بیا اینو سرت کن.
آیرین متعجب نگام کرد که گفتم
من: داریم میریم داخل سفارت لازمه موهات پوشیده باشه.
یه "آهان" گفت و شالو ازم گرفت و انداخت روی سرش.
دیگه تا سفارت حرفی نزدیم.
ماشین رو تو پارکینگ سفارت پارک کردم و آیرین رو کمک کردم پیاده بشه. قبلا وقت گرفتع بودیم و از اون لحاظ مشکلی نبود.
آیرین دنباله لباسش رو انداخته بود روی دستی که گلش رو گرفته بود، اون یکی دستشم که تو دست من بود.
باهم از پله ها بالا رفتیم و رفتیم به اتاق مورد نظرمون. تازه اونجا بود که فهمیدم ای داد بیداد ما شاهد نداریم!! اشکال نداره به دو نفر همینجا پول میدم بیان شاهدمون بشن.
رفتیم و روی صندلی نشستیم و منتظر شدیم تا حاج آقا بیاد!
بالاخره اومد و به احترامش بلند شدیم و بعد از سلام و احوال پرسی رفت و پشت میزش نشست.
حاج اقا: شناسنامه هاتون و برگه اذن پدر خانوم.
شناسنامه ها و برگه ای که خودم نوشته بودم و آیرین امضا کرده بود رو از جیبم درآوردم و گذاشتم روی میزش.
نگاهی بهشون انداخت و گفت
حاج اقا: خب شاهداتون کیان؟
من: والا حاج آقا ما اینجا کسی رو نداریم‌، اگه بشه دو نفر از همکارای خودتون شاهد ما بشن خیلی خوب میشه.
سری تکون داد و دو نفر رو صدا کرد که اومدن، بعدم شروع کرد به خوندن خطبه.
ناراحت بودم، قرار نبود عقد ما اینجوری باشه، دلم میخواست خانواده آیرین خصوصا مادرش توی عقدمون باشن، اما متاسفانه حکمت دنیا اینجوری بود.
آیرین: بله
ها؟؟؟؟!!!!! بله رو گفت؟؟؟؟!!!!!!
حاج آقا: آقای داماد وکیلم؟
من: بله.
حاج آقا: مبارکه انشاالله.
یه نگاه به صورت آیرین انداختم، اشک تو چشماش حلقه زده بود، عین خودم.
حلقشو از توی جیبم درآوردم و دستش کردم و دستشو بوسیدم.
بعدم جعبه حلقه خودمو گرفتم سمت آیرین که حلقمو از توش برداشت و دستم کرد.
پیشونیشو بوسیدم و کنار گوشش گفتم
من: دیگه مال خودم شدی خانوم اصلانی!!
خنده قشنگی کرد و هردو بلند شدیم و دفتر رو امضا کردیم، بعدم حاج آقا سند ازدواج رو گرفت سمت آیرین، آیرینم تشکر کرد و سند رو گرفت.
بعد از خداحافظی از سفارت بیرون اومدیم و رفتیم و سوار ماشین شدیم. دلم میخواست آیرین رو اذیت کنم برای همین گفتم
من: متاهل شدن چه حسی داره خانوم اصلانی؟!
خندید و گفت
آیرین: واسه شما چه حسی داره آقای اصلانی؟
من: من که الان حس خوشبخت ترین آدم روی زمین رو دارم، شمارو نمیدونم دیگه!!
آیرین عین بچه ها دستاشو کوبید بهم و گفت
آیرین: وای خیلی خوش حالم آرشام!!
بعد انگار خجالت کشید سرشو انداخت پایین که خندم شدت گرفت و گفتم
من: خجالت نداره خانومی!
بعدم دستشو گرفتم و گذاشتم روی دنده،زیر دست خودم. تا خونمون حرفی زده نشد.
رسیدیم جلوی در خونه که دیدم همه جای حیاط تزئین شده و صندلی چیدن برای مهمونا و آهنگم درحال پخش بود و همه مهمونا که همسایه ها بودن توی حیاط جمع بودن.
از ماشین پیاده شدم و رفتم دره سمت آیرینو باز کردم و کمکش کردم که پیاده بشه.
باهم‌ رفتیم و توی حیاط ایستادیم که همه تک به تک میومدن جلو و تبریک میگفتن و هدیه بهمون میدادن. البته من اصلا توقع هدیه نداشتم اما زحمت کشیده بودن. رفتیم سمت بالای حیاط که آقا طیار و ترکان خانوم و دنیز و ساحل ایستاده بودن، اما سینا نیومده بود، شاید نتونسته بود!!
ترکان خانوم: سلام عزیزانم، مبارکتون باشه.
خم شدم و به رسم احترام دست ترکان خانوم رو بوسیدم، آیرین هم همین کارو کرد.
من: ممنون ترکان خانوم انشاالله عروسی دنیز.
نگاهی به دنیز انداختم که سرشو انداخت پایین. رفتم و دست آقا طیارم بوسیدم که پیشونیمو بوسید و تبریک گفت.
رفتم و جلوی دنیزم ایستادم و گفتم
من: ممنون، خواهری رو در حق من و آیرین تموم کردی.
خجالتزده سرشو آورد بالا و گفت
دنیز: کاری نکردم، یه مهمونیه سادس.
رفتم و با فاصله کمی رو به روی ساحل ایستادم و خم شدم و کنار گوشش گفتم
من: میدونم واست سخت بود اما ممنون که اومدی.
بعدم ازش فاصله گرفتم که با چشمای اشکی زل زد بهم و گفت
ساحل: سخته، خیلی سخته اما قول میدم مانع زندگیتون نباشم و فقط مثل دوستتون بمونم. اجازه میدی؟
تا اومدم حرفی بزنم صدای شلیک اومد!!!!!!!
دوییدم و آیرین رو بغل کردم و خودم رو حصار تن لرزون از ترسش کردم.
یعنی چی؟؟؟؟!!!!! نکنه آدمای سیاوشن؟؟؟!!!! یا شایدم....پلیس؟؟؟؟!!!!!
یهو سینا با یه قیافه خندون اومد وسط جمعیتی که پچ پچ‌ میکردن و با خنده گفت
سینا: سلام به همگی، سورپرایز من بود اون صدای شلیک!!
همه خندیدن اما من‌ مثل انبار باروتی که بهش کبریت زده باشن از آیرین جدا شدم و رفتم جلو و با اخمایی که بدجوری توهم بود، یقه سینارو گرفتم و گفتم.
من: این چه مسخره بازی بود راه انداختی احمق؟؟!! هان؟؟!!
سینا که کم کم داشت سکته میکرد با تته پته جواب داد.
سینا: فقط...فقط یه شوخی بود...همین.
من: فقط یه شوخی بود همین؟؟!! مرتیکه نفهم نمیبینی زنم داره سکته میکنه؟؟!!
همونطور که میرفتم سمت آیرین گفتم
من: حسابتو بعدا میرسم سینا.
رفتم و آیرین رو که تو بغل دنیز بود و ساحل داشت شونه هاشو ماساژ میداد‌ بغل کردم و آروم کنار گوشش گفتم
من: هیشششش....آروم باش خانومم، من اینجام، آروم باش، چیزی نیست.
لرزش بدنش کم شد. از خودم جداش کردم و زل زدم تو شب چشماش که حالا بارونی شده بود. خم شدم و اشکاشو بوسیدم، شور بود اما برای من شیرین ترین طعم دنیارو داشت چون الان آیرین زن من بود، خانوم خونم بود، همه کسم بود!!!
ادامه دارد....
چهارشنبه 21 شهریور 1397 - 20:16
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 37 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت سی و پنجم
[آیرین]
یک آن قلبم ایستاد، فکر کردم پلیسا گیرمون انداختن. اما آغوش امن آرشام و صدای گیراش آرومم کرد.
دیگه از تبریک گفتنا گذشت و رفتیم نشستیم که آرشام بدون حرف بلند شد و رفت تو خونه!!! وا، این کجا رفت؟!
چند دقیقه بعد برگشت و نشست سرجاش.
من: کجا رفتی آقامون؟
آرشام: رفتم کادوی خانومم رو بیارم.
بعدم یه جعبه جواهر سرمه ای رنگ گرفت سمتم. ازش گرفتم و بازش کردم، همون سرویس جواهری بود که باهم دیدیم و من به خاطر قیمتش نخواستم!! رفته بود و به عنوان کادو برام خریده بودش!
با عشق نگاهش کردم که یکی از اون لبخندای جذابش زد و گفت
آرشام: درسته کلی واسم آب خورد اما فدای یه تار موی خانومم!!
یک لحظه کنترلم رو از دست دادم و پریدم سمت آرشام و دستامو دور گردنش حلقه کردم و از گردنش آویزون شدم و شروع کردم لپشو بوسیدن!!
من: الهی قربونت بر من، الهی فدات بشم، عاشقتم آقایی...خیلی...
با صدای خنده اطرافیان به خودم اومدم!!! واااای خاک به سرم!!! من جلو اینا داشتم آرشامو بوس میکردم؟؟؟!!!!
خجالتزده از آرشام جدا شدمو عین بچه آدم نشستم سرجام و سرم رو انداختم پایین که دوباره صدای خندشون بلند شد!!
ای بابا حالا من شدم دلقک اینا!!!
یه آهنگ آروم پخش شد و همه حواسشون رفت پی رقصای دو نفرشون خداروشکر!!!
هرکی دست یکی دیگه رو میگرفت و میرفت وسط، سینا هم همونطور که آرشام میخواست دست ساحل رو گرفت و باهم رفتن!
آرشام: افتخار میدین بانو؟!
به دستش که به سمتم دراز شده بود نگاه کردم و دستمو گذاشتم تو دستش. باهم رفتیم وسط حیاط که همه به افتخارمون دست زدن.
دستای گرم و مردونه آرشام دور کمرم حلقه شد و منم دستامو دور گردنش حلقه کردم. نگامون توهم قفل شده بود و هماهنگ با آهنگ میرقصیدیم!
خدایا یعنی این نگاه جذاب و مغرور مال منه؟! یعنی الان این مرد محکم و قوی مرد منه؟! شوهر منه؟!
خدایا با چه زبونی ازت تشکر کنم؟ با چه زبونی شکر نعمت داشتن آرشام رو به جا بیاریم؟!
خدایا ممنونتم، به خاطر داشته هام، ممنونم به خاطر آرشام، ممنونم‌ به خاطر بودن این حامی قوی!!!
یک لحظه چشمم افتاد به پشت سر آرشام، یه پسر بچه سه، چهار ساله نظرم رو جلب کرد!!
آخی عزیزم، ای جانم چقدر جیگره!!! موهای بورش ریخته بود روی پیشونیش، پوست سفیدی داشت و تیشرتی که تنش بود با چشمای آبیش همخونی قشنگی داشت.
من: الهی، آرشام اون پسره رو پشت سرت چقدر خوشگله!!!
به آنی اخمای آرشام توهم رفت و فشار دستاش که دور کمرم بود به قدری زیاد شد که حس کردم الانه که استخونام خورد بشه!!!
من: آخ آخ آرشام، یواشتر....تورو خدا برگرد پشتتو نگاه کن، آی آی...
فشار دستاش کمتر شد و با ریتم آهنگ چرخی زد که جاش با من عوض شد. همونطور که اخماش توهم بود گفت
آرشام: کوش؟! کجاست؟! من که نمیبینمش!!!
من: عه...همون پسر بچه که تیشرت آبی تنشه با شلوارک خاکی رنگ!
اخماش باز شد و با خیال راحت گفت
آرشام: اون بچه کوچولوئه رو میگی؟! سکتم دادی بانو...
خندیدم که همزمان آهنگم تموم شد و در کمال تعجب و ناباوری آرشام جلوی چشم همه منو بوسید!!! داشتم از خجالت آب میشدم، گونه هام داشت آتیش میگرفت!!!
آرشام ازم جدا شد و با خنده کنار گوشم گفت
آرشام: جانم خانومم، خجالت نداره خانوم اصلانی!!!
بعدم دستمو گرفت و باهم رفتیم سرجامون. خلاصه زدیم و رقصیدیم، آخر شبم همه اومدن یکبار دیگه تبریک گفتن و رفتن خونه هاشون.
سینا هم گفت که ساحل رو تا هتل میرسونه!! ما هم که رفتیم خونه خودمون!!
پامو گذاشتم خونه آرشام منو بغل کرد، یه دستش دور کمرم بود و یه دستش زیر زانوهام. سرم رو روی سینش گذاشتم تا صدای کوبش قلبش بهم آرامش بده.
باهم‌ رفتیم تو اتاق قبلی من که الان شده بود اتاقمون!! آخه دیوارای اتاق آرشام سرمه ای بود و به درد اتاق عروس و داماد نمیخورد. واسه همین اتاق منو کردیم اتاق خودمون، آرشامم اسباب کشی کرده بود و وسایلشو آورده بود و تو کمد من جا داده بود!
اتاق آرشامم تختشو گذاشته بودیم تو اتاق سومی و قرار شد از اتاقش به عنوان اتاق کار و مطالعه استفاده کنیم.
رفتیم داخل اتاقمون که دنیز و ساحل تزئینش کرده بودن. گلبرگ ها و شمع هارو چیده بودن روی میز و زمین. یه عالمه هم گلبرگ ریخته بودن رو تخت!
آرشام بالاخره منو آروم گذاشت زمین و با خنده گفت
آرشام: سنگین شدیا بانو!!!
با دسته گلم زدم به بازوش و گفتم
من: اصلا هم سنگین نشدم، پهلوون پنبه!!!
خندید و رفت لبه تخت نشست، منم رفتم جلوی میز آرایشم و دسته گلم رو گذاشتم روش.
تاجم رو از روی سرم برداشتم. سنجاق هایی که تورم رو روی سرم نگه داشته بود باز کردم و تورم رو هم درآوردم.
هی میخواستم این بند پشت لباسم رو که عین بند کتونی بود باز کنم که نشد. همینجوری در کلنجار بودم که دست آرشام نشست روی دستم و بعدشم خودش بند لباسم رو باز کرد.
آرشام: تو برو تو حموم دوش بگیر، منم میرم اون یکی اتاق دوش میگیرم.
بعدم گونمو بوسید و رفت!!! واقعا رفت؟! خو رفت دیگه!!!
شونه هامو بالا انداختم و لباسمو درآوردم و رفتم داخل حمام تا دوش بگیرم خستگیم در بره!!!
ادامه دارد.....
چهارشنبه 21 شهریور 1397 - 20:17
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 38 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت سی و ششم
[آرشام]
بوسیدمش و از اتاق اومدم بیرون، کرواتمو شل کردم که راه نفسم باز بشه!!!
واااا....چته پسر؟! نمیدونم دارم خفه میشم!!
لباسمو درآوردم و رفتم زیر دوش و حمام کردم. آروم شدم. وااای حالا چیکار کنم؟! چرا؟! من همه لباسامو بردم اون یکی اتاق که...
با نا امیدی هرچه تمام تر کشو ها و کمدم رو گشتم که در کمال ناباوری یه شلوار بود!!! بازم خداروشکر!!
شلوار رو پوشیدم و از عطری که تو حمام داشتم زدم و از در اتاق سابقم رفتم بیرون!
وارد اتاق خودمون شدم که دیدم آیرین با یه لباس خواب سفید که بلندیش تا روی رونش بود جلوی آینه ایستاده بود و موهای بلند و خیسش رو بُرِس میکشید.
قلبم با دیدنش شروع کرد به تند زدن. اولین باری بود که اونجوری میدیدمش! زیبا بود بیشتر از اونکه تصور میکردم.
به چهارچوب در تکیه داده بودم و زل زده بودم بهش و غرق لذت بودم که نگاهش از توی آینه افتاد به من و لبخندی زد و گفت
آیرین: اونجوری نگام میکنی تموم میشما!!!
رفتم جلو و دستامو دور کمرش حلقه کردم و از پشت بغلش کردم که دستشو گذاشت روی دستم که روی شکمش بود.
من: مال خودمی، زنمی، حقمی...کسیم جرئت نداره حرف بزنه.
خندید و بیشتر خودشو تو بغلم جا کرد و گفت
آیرین: آرشام...درسته خوش حالی اما غم نگاهتو چی معنی کنم؟
جا خوردم، آیرینم فهمید من ناراحتم یعنی؟! تعجب کردم اما حالتم رو عوض نکردم و با لبخند گفتم
من: چیزیم نیست که....
تو بغلم چرخید و دستاشو دور گردنم حلقه کرد و گفت
آیرین: آرشام دیگه بعده تقریبا یکسال آشنایی نشناسمت به درد لای جرز دیوار میخورم. پس بگو چته؟
دستشو گرفتم و رفتم نشستم روی تخت، آیرینم نشوندم روی پام و گفتم
من: نمیخواستم عروسیمون اینجوری باشه، بدون حضور پدر و مادر تو...
انگشتشو گذاشت روی لبم و گفت
آیرین: میدونم آرشام...اما من خوش حالم، الان اینجام کنار تو. الان حس میکنم خوشبختم.
دستشو گذاشت روی قلبم و گفت
آیرین: میدونم جام اینجاست، میدونم اینجا واسه من میزنه. میشه اینارو بدونم و عاشقت نباشم؟ میشه بدونم و خوشبخت نباشم؟
ابریشم موهاش رو که توی صورتش بود کنار زدم و گفتم
من: میخوام این برق نگاه واسه من باشه، میخوام لبات فقط واسه من بخنده. میشه؟!
آیرین: شک داری بهم؟
پشت دستشو بوسیدم و گفتم
من: من غلط بکنم، میخوام خیالم راحت باشه.
خندید و گفت
آیرین: بهت قول میدم، قول زنونه! خخخخخ!!
من: فدای خنده هات...
بوسیدمش و از کنار آیرین بودن غرق لذت شدم...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
[آیرین]
همه چیز خوبه، زندگیمون عالیه، همه چیز عین قبله، تو خونه ام، خونه خودم! آشپزی میکنم، خونه رو جمع و جور میکنم، با دنیز د ترکان خانوم میرم خرید. همه چیز عین سابقه با یه تفاوت اساسی، اون تفاوت هم تو توی دست چپمه!! حلقه آرشام که بهم یادآوری میکنه من الان یه دوست یا یه همخونه نیستم، بهم یادآوری میکنه من همسر آرشامم، خانوم خونش، همونطور که اون شده همه کسم منم شدم همه کس اون.
یه نگاه به ساعت آشپزخونه انداختم، یک ساعت دیگه آرشام میاد. این چند روزه بدجوری درگیر مجوز شرکت بود ولی هرطور شده خودشو تا ساعت ۷ میرسونه خونه!!
گاز رو چک کردم و رفتم تو اتاقمون. یه دوش نیم ساعته گرفتم و اومدم بیرون. بعد از خشک کردن موهام، یه پیراهن عروسکی کوتاه به رنگ قرمز پوشیدم. یه آرایش مختصر هم کردم.
یکم از عطرمو به مچ دستم و زیر گردنم و لای موهام زدم.
یه بوس واسه خودم توی آینه فرستادم و رفتم توی هال. خب همه چیز مرتب بود فقط مونده بود آقای خونه بیاد!
تو همین فکرا بودم که صدای چرخیدن کلید توی در اومد، منم منتظر ایستادم تا آقامون بیاد! خدایا یادش بخیر، روز اول تو شرکت از دهنم در رفت و موقع قهوه درست کردن پیش خودم گفتم آقامون!! چقدرم خودمه فحش دادم، اما الان...
آرشام از در اومد تو و مثل همیشه لبخند جذابشو داشت. کتشو درآورد و انداخت رو مبل.
آرشام: سلام تنها عشق زندگیه من!!
اومد جلو و بغلم کرد، تو این یک ماه بعد از عروسیمون عادتش شده بود، از بیرون که میومد اولین کاری که میکرد بغل کردن من بود!!
من: سلام آقایی خودم، خسته نباشی.
بینیشو فرو کرد تو موهام و یه نفس عمیق کشید بعد کنار گوشم گفت
آرشام: من همین جوریش دیوونتم خانومی، با این کارا دیوونه ترم نکن.
خندیدم که از خودش جدام کرد و پیشونیمو بوسید. عاشق این اخلاقش بودم، وقتی میخواست با بهونه یا بی بهونه ببوستم، با عشق پیشونیم رو میبوسید نه با هوس لبم رو.
از این کارش آرامش به تک تک سلول های بدنم سرازیر میشد.
آرشام: یا به من غذا میدی یا به جای غذا تورو میخورم!
خندیدم که آرشام همونطور که میرفت سمت اتاقمون گفت
آرشام: فدای خنده هاتم خب...
منم که کلی انرژی گرفته بودم، رفتم تو آشپزخونه و میزو چیدم و نشستم و منتظر شدم تا آرشام بیاد.
اومد و لباساشو با یه ست ورزشی طوسی عوض کرده بود. اومد نشست سر میز و بدون حرف شروع کرد به غذا کشیدن، یه کفگیر، دو تا...سه تا...چهارتا...پنج تا....یا علی!!!
همینجوری داشتم با دهن باز نگاش میکردم که گفت
آرشام: جونم؟
آخی عزیزم، چه قشنگ گفت جونم، باز محوش شدم که دوباره گفت
آرشام: جونم چیشده؟
به خودم اومدم و گفتم
من: همه اونارو میخوای بخوری؟
آرشام یه نگاه به بشقابش کرد و با خنده گفت
آرشام: آره، تازه این بشقاب اولمه!!
من: قربونت برم، نوش جونت ولی انقدر زیاد؟
چنتا قاشق خورش قرمه سبزی ریخت روی برنجش و گفت
آرشام: آخه ناهار نخوردم، انقدر درگیر کارا بودم وقت نشد.
بعد از حرفش شروع کرد به غذا خوردن. منم دوتا کفگیر برنج ریختم با دوتا قاشق خورش.
من: الهی بمیرم، پس بخور که خیلی گرسنته.
آرشام سرشو از تو بشقابش آورد بالا و یه جوری نگام کرد که واسه خودم فاتحه خوندم. میدونم چرا اینجوری نگام کرد، به خاطر اینکه گفتم الهی بمیرم!
لقممو قورت دادم و گفتم
من: ببخشید از دهنم در رفت!
مشغول غذا خوردن شد و چیزی نگفت!
شاممونو که خوردیم، آرشام اصرار کرد که کمکم کنه، به خاطر همین باهم میز رو جمع کردیم و ظرفارو شستیم.
الانم آرشام روی مبل نشسته جلوی تلویزیون و منم دارم قهوه میریزم.
قهوه رو ریختم و بردم تو هال، گذاشتمش روی میز و کنار آرشام نشستم که آرشام تلویزیون رو خاموش کرد و کامل برگشت سمت من و گفت
آرشام: یه خبر خیلی خوب دارم خانوم خانوما.
من: چی؟
آرشام: بعد از کلی بگیر و ببند بالاخره مجوز شرکت رو گرفتم!
بعدشم یه برگه گرفت سمتمو گفت
آرشام: از هفته دیگه باید بریم سرکار خانوم منشی!
برگه رو گرفتم و نگاه کردم، آره این مجوز شرکتمون بود! یهو پریدم تو بغلش و گفتم
من: وااااای....آخجون بالاخره میریم شرکت خودمون.
آرشام همونطور که منو تو بغلش میفشرد گفت
آرشام: آره خانومم بالاخره شرکت خودمونو راه میندازیم.
ازش جدا شدم و گفتم
من: به سینا خبر دادی؟
موهامو که توی صورتم پخش و پلا شده بود کنار زد و با خنده گفت
آرشام: اون الان درگیر کارای عروسیشه میگم حالا بهش!
متعجب گفتم
من: عروسی؟! با کی؟!
آرشام: ساحل...
من: واقعا؟!
سرشو تکون داد که یعنی آره!
مونده بودم سوالمو بپرسم یا نه که بالاخره پرسیدم.
من: سینا درمورد....یعنی گذشته ساحل...
پرید وسط حرفمو گفت
آرشام: آره بهش گفتم، گفت واسش مهم نیست، الانه ساحل واسش مهمه نه گذشتش!
دم سینا گرم!! من بودم عمرا همچین دختری رو قبول میکردم!
آرشام: قراره ساحلم برگرده ایران.
با چشمای گرد شده نگاش کردم که با خنده گفت
آرشام: مثل اینکه هیچ مدرکی علیه ساحل نیست، درنتیجه وقتی مدرکی نباشه، جرم و مجرمی هم نیست.
خودمو توی آغوش امن شوهرم جا کردم و گفتم
من: کاش بشه کارای توام درست بشه...
بوسه ای روی موهام زد و گفت
آرشام: درست میشه خانومم، مطمئن باش!!!
ادامه دارد....

پنجشنبه 22 شهریور 1397 - 13:26
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 39 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت سی و هفتم
[آرشام]
گوشی روی میز دفتر رو برداشتم و زنگ زدم به آیرین.
من: آیرین، پاشو وسایلتو جمع کن بریم خسته شدم!
آیرین: اِی به چشم آقامون!!
با خنده گوشی رو قطع کردم. چند وقتی بود که شعبه دوم آرشانا تو ترکیه شروع به کار کرده بود و مثل همون وقتا آیرین منشیم بود. با این تفاوت که الان آیرین همسر من بود، زندگیم بود، بهونه نفس کشیدنم بود!
نگاهی به حلقم انداختم، انتخاب آیرینم بود، هیچ وقت از دستم درش نمیاوردم حتی موقع حمام!!
کتم رو از روی جالباسی برداشتم و همونطور که تنم میکردم از اتاق رفتم بیرون. این یکی شرکت مدلش تقریبا شبیه شرکت ایران بود. به فاصله چند متر از در دفتر من میز آیرین قرار داشت، بعدم دو تا اتاق اون طرف بود و یه راه پله هم سمت راست بود که میرفت به طبقه بالا و اتاق جلسه و اتاق های چنتا از کارمندا.
شرکت ایران تو یه برج چند طبقه بود اما اینجا کاملا تجاری بود!
آیرین کیف به دست اومد و با همون خنده شیرینش گفت
آیرین: بریم آقایی؟
دستشو گرفتم و بوسیدم. همه تو شرکت میدونستن آیرین همسر منه، جالبیش این بود که تمام کارمندای شرکت ایرانی بودن و حسابی جمع ایرانیا جمع بود!!
باهم رفتیم تو پارکینگ و سوار ماشین شدیم و حرکت کردم سمت خونه.
تو راه آیرین داشت درمورد چنتا از جلساتی که فردا داشتیم حرف میزد که یهو حرفش رو قطع کرد و زد رو داشبورد!
سریع زدم رو ترمز که آیرین درو باز کرد و پیاده شد و کنار خیابون‌حالش بد شد! عین جت پیاده شدم و رفتم کنارش، همونطور که پشتشو ماساژ میدادم گفتم
من: آیرینم چیشد؟ آیرین جانم چیشدی یهو؟
دیدم جواب نمیده، یه نگاه به دور و اطراف انداختم. سریع بلند شدم و رفتم اون طرف خیابون و از مغازه یه بطری آب خریدم و برگشتم. از روی داشبورد هم چنتا دستمال کاغذی برداشتم و دادم دست آیرین.
دستمالا رو گرفت و دور دهنشو پاک کرد. آب رو دادم دستش که یه مشت آب زد به صورتش.
من: خوبی خانومم؟ بهتری؟
آیرین: آره خوبم نگران نباش.
کمکش کردم بلند بشه و بشینه توی ماشین. خودمم نششتم و راهمو به سمت بیمارستان کج کردم. آیرینم سرشو تکیه داده بود به پشتی صندلی و چشماشو بسته بود.
بدون حرف تا بیمارستان رانندگی کردم و وقتی رسیدیم ماشین رو پارک کردم.
من: آیرینم، خانومم، پاشو بریم داخل.
آیرین چشماشو باز کرد و چشمش که به سر در بیمارستان افتاد گفت
آیرین: چرا اومدی بیمارستان؟ من خوبم.
کمربندمو باز کردم و گفتم
من: بریم یه چک آپ بشی خیال من راحت بشه.
بعدم پیاده شدم و رفتم دره سمت آیرین رو باز کردم و دستمو به سمتش دراز کردم. دستمو گرفت و پیاده شد و باهم رفتیم داخل تا آیرین آزمایش بده و بفهمیم چرا حالش بد شده.
آیرین آزمایش داد الانم روی تخت دراز کشیده و یه سرم بهش وصل کردن و منتظر جواب آزمایشیم.
همونطور که موهای عشقمو نوازش میکردم و باهاش حرف میزدم دکتر اومد داخل و با خنده گفت
دکتر: تبریک میگم مبارک باشه خانوم اصلانی!
متعجب گفتم
من: چی مبارک باشه؟!
دکتر برگشت سمت من و با همون خنده گفت
دکتر: همسرتون باردارن آقای اصلانی!
ها؟؟؟؟!!!!!! چی؟؟؟؟!!!!!!! بچه؟؟؟؟!!!!!!
برگشتم سمت آیرین که خجالتزده داشت نگاهم میکرد و گفتم
من: تو میدونستی؟!
آیرین: شک کرده بودم ولی مطمئن نبودم.
بدون توجه به حضور دکتر آیرین رو بغل کردم و با خنده و عشق گفتم
من: ممنونم آیرین، ممنون بابات فرشته ای که میخوای بهم بدی.
ازش جدا شدم و پیشونیشو بوسیدم و گفتم
من: مرسی بابت هدیَت زندگی من!!
▪▪▪▪▪▪▪▪▪▪▪▪▪▪▪▪▪▪▪
من: چیییییی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! ۴ قلو؟؟؟؟؟!!!!!!
دکتر که یه خانوم دکتر ایرانی بود گفت
دکتر: بله ۴ قلو!!!
آیرین: آخی عزییییزم!!!
با تعجب برگشتم سمت آیرین و گفتم
من: آخی عزیزم؟؟!! کی میخواد خرج اینارو بده؟؟!! پول پوشک، شیر خشک، لباس، مدرسه، دانشگاه، عروسیشون...
آیرین پرید وسط حرفم و گفت
آیرین: آرشام صبر کن ۳ ماه دیگه دنیا بیان بعد به فکر عروسیشون باش.
دکتره که فقط داشت میخندید بهمون.
دکتر: عجیبه که تا الان نمیدونستین...حتما جنسیتاشونم نمیدونین؟
سرمو به نشونه منفی تکون دادم که دکتره خندید و گفت
دکتر: سه تا پسر و یه دختر!!
من: چییییی؟؟؟!!!!!
در واقع این "چی" رو داد زدم!
من: آخه چرا سه تا پسر؟! حالا نمیشد چهارتاش دختر باشه؟؟!!
آیرین: چقدر غر میزنی آرشام!!
عصبی گفتم
من: آخه اونا بیان هنش میخوان بچسبن به تو اون وقت من...
دستمو گرفت و گفت
آیرین: هرکسی سرجای خودش!
خلاصه بعد از معاینه و مطمئن شدن از سلامت فرشته خودم و اون ۴ تا وروجک برگشتیم خونه!
تو خونه روی مبل نشستم و آیرینم بالا تو اتاق داره استراحت میکنه.
باید بریم کلی خرید کنیم واسه بچه ها، اون اتاق سومی رو باید واسشون آماده کنیم تا زمانی که بزرگتر بشن باید بریم یه جای بزرگتر!!
تو همین فکرا بودم که دیدم آیرین با اون شکم قلمبش داره یواش یواش از پله ها میاد پایین!
از جام بلند شدم و رفتم دستشو گرفتم و کمکش کردم.
من: بیا اینجا بشین خاله رو رو!!
روی مبل نشوندمش و خودمم نشستم. دستشو گذاشته بود روی شکمش و نفس نفس میزد. خندم گرفته بود، خدایا چقدر بانمک شده!! میخوام بچلونمش اما خب نمیشه متاسفانه!!
کوسن رو از کنارش برداشت و زد تو سرم و گفت
آیرین: کوفت، نخند بهم خب.
خندم بیشتر شد که یهو دستشو گذاشت رو شکمش
آیرین: آخ...
سریع دستمو گذاشتم جای دستش، آخی لگد زد!! فکر کن یه موجودی از وجود تو و عشق زندگیت داره تو وجود عشقت رشد میکنه و با ضربه های وقت و بی وقتش اعلام حضور میکنه!! چی از این شیرین تره؟؟!!
البته واسه ما یه موجود نیست، ماشالا ۴ تا موجودن!! خخخخخ!!
لباس آیرین رو دادم بالا و سرمو آروم گذاشتم روی شکم برهنش و گفتم
من: کدومتون بودین لگد زدین پدر سوخته ها؟! هان؟!
آیرینم دستشو کرده بود تو موهام و داشت باهاشون بازی میکرد. منم دوباره گفتم
من: زن منو اذیت نکنیدا، گفته باشم، وگرنه من میدونم و شماها!! فسقلیا!!
صدای خنده آیرین بلند شد که سرم رو بلند کردم و گفتم
من: جانم، به چی میخندی خانوم موشه؟!
همونطور که میخندید گفت
آیرین: آخه تو بچه های خودتم تهدید میکنی؟!
لباسشو درست کردم و کامل برگشتم سمتش. دستمو گذاشتم پشت گردنش و پیشونیمو چسبوندم به پیشونیش و گفتم
من: معلومه تهدید میکنم، هیچ کس و هیچ چیز نباید تک دونه فرشته منو اذیت کنه.
بعدم خیلی نرم بوسیدمش که همراهیم کرد.
این دختر عین یه نسیم پاییزی وارد زندگیم شد و همه چیزو عوض کرد، شد فرشته نجاتم، فرشته ای که منو از منجلابی که توش دست و پا میزدم نجات داد.
خدایا چجوری شکر نعمتایی که بهم دادی رو به جا بیارم؟ خدایا حکمتتو شکر که اون شب آیرین رو سر راهم قرار دادی، حکمتتو شکر که آرمین عاشق دختر خالش شد، حکمتتو شکر که پدر و مادر آیرین قبول کردن بیاد سرکار!! خدایا حکمتتو شکر...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
[آیرین]
واای خدا....من غلط بکنم دیگه بچه بخوام...اصلا من همین الانشم غلط کردم بچه خواستم.....آااااااااخ....
دنیز بالا سرم بود.
دنیز: آیرین آروم باش....سعی کن یه جای جیغ کشیدن انرژیتو با زور زدن تخلیه کنی.
من: دنیز درد دارم.
سرم رو نوازش کرد و گفت
آیرین: میدونم...میدونم عزیزم، ولی باید کمک کنی بچه هات به دنیا بیان.
صدای داد و هوار آرشام که پشت در بود و داشت با دکترم حرف میزد رو میشنیدم.
آرشام: یعنی چی نمیشه، میخوام ببینمش....
دکتر: آقای اصلانی نمیشه خلاف قانونه.
آرشام با داد بلندتری گفت
آرشام: قانون بره به جهنم، میخوام زنمو ببینم، میخوام کنارش باشم.
مثل اینکه دکترم از پس آرشام برنمیومد چون اومد داخل اتاق و درو بست.
اومد کنار دنیز و گفت
دکتر: چیشد؟
دنیز: هنوز هیچی دکتر
اومد بالا سر من و با لبخند گفت
دکتر: تو دختر قوی هستی پس تلاشتو بکن.
صدای مشتای پی در پی آرشام با دادایی که میکشید قاطی شده بود.
آرشام: دِ وا کن این در لعنتی رو...
دکتر با خنده گفت
دکتر: شوهرتم اعصاب نداره ها...
با ته مونده انرژیم و به زور گفتم
من: تورو خدا بذارین بیاد تو...میخوام کنارم باشه.
دکتر که عجز و ناتوانی رو توی صدام دید سری تکون داد و رفت آرشامو صدا کنه.
آرشام سریع وارد اتاق شد و بعد از کنار زدن دکتر و دنیز که عین پر کاهی عقب رفتن اومد بالا سر من.
روم خم شده بود و نوازشم میکرد، مدام پیشونی و گونمو میبوسید و بهم انرژی مثبت میداد.
اشکامو که به خاطر درد روی گونم سرازیر شده بود رو پاک کرد و گفت
آرشام: آروم باش خانومم، ببین فرشته کوچولوهامون میخوان دنیا بیان، تو باید کمکشون کنی، خب؟! تلاشتو بکن...ببین من کنارتم، من همین جام...
دستم رو توی دستش گرفت و با اخمی که به آنی روی پیشونیش نقش بست رو به دکتر و پرستارا گفت
آرشام: پس شما دارین چیکار میکنین؟! بجنبین دیگه. مگه نمیبینین درد داره؟!
بعدم برگشت سمت من و اخم غلیظش به یه لبخند جذاب و آرامش بخش تبدیل شد. پشت دستمو بوسید و سرم رو نوازش کرد.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
[دانای کل]
بعد از چند ساعت درد که واسه آرشام که داشت عشقشو تو اون وضعیت میدید، چند سال گذشت، بچه ها به دنیا اومدن.
انگار کل دنیارو دو دستی تقدیم آرشام کرده بودن، به قدری خوش حال بود که از اول بیمارستان تا آخر بیمارستان هر کی سر راهش قرار میگرفت بهش اسکناس میداد!!
بعد از اینکه بچه ها به دنیا اومدن، آیرین بیهوش شد!! همین باعث شد آرشام با اون سگرمه های توهم و صدایی که هر لحظه اوج میگرفت هوار بشه سر دکتر!!
آرشام: چیشده؟! چرا بیهوش شد؟! هان؟! شماها دارین چیکار میکنین پس؟!
دکتر که حال آرشام رو درک میکرد، سعی میکرد آرومش کنه.
دکتر: آروم باش، خانومت خیلی قوی بود، معمولا خانوما وسط کار بیهوش میشن، ببینین چقدر خانومت مقاوم بوده که الان بیهوش شده.
آرشام که عصبی بود، نفسای کوتاه و صدا دار میکشید. هیچ کس نمیفهمید چقدر نگران تک دونه عشقشه، میمرد اگه تار مویی از آیرین کم میشد!!
جونش بود و آیرین، نفسش بود و دختری که زندگیشو عوض کرده بود.
بدون نفسش که نمیتونست دووم بیاره...میتونست؟!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
[آرشام]
بالا سرش نشستم و همونطور که نوازشش میکنم منتظرم بهوش بیاد.
ترکان خانوم و آقا طیارم اومدن و بیرون اتاق نشستن.
بچه هامو دیدم، قرمز و چروکیده و زشت!!! خخخخ!! اما هر ۴ تاشون از همین الان شدن زندگیم، فرشته های من و آیرین!!
تو همین فکرا بودم که آیرین با صدای ناله مانندی بهوش اومد، هنوز چشماش بسته بود اما داشت زیر لب یه چیزایی میگفت
آیرین: آر...آرشام...
من: جون دل آرشام خانومم، جانم نفسم...چشماتو بتز کن من اینجام...
پلکاش روی هم تکونی خورد و آروم چشماشو باز کرد. زل زده بودم تو چشماش اونم همینطور. نه اون حرکتب میکرد نه من!!
دلم نمیخواست یک لحظه از نگاهش دور بمونم، دلم میخواست ثانیه به ثانیه شیرینی نگاهش رو مزه مزه کنم...
بعد از دقایق طولانی که واسه من خیلی کوتاه بود آیرین گفت
آیرین: بچه ها...
خندیدم و گفتم
من: فرشته کوچولوهامون بیرونن باید برن بیارمشون. برم؟
خندید و چشماشو به نشونه آره بست. پیشونیشو بوسیدم‌و از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت‌ دنیز که تو استیشن پرستاری ایستاده بود.
من: دنیز بچه هامون رو میارین؟ آیرین میخواد ببینتشون.
دنیز خندید و گفت
دنیز: دنبالم بیا، باهم میبریمشون.
هنراه دنیز رفتم به یه اتاق دیگه. ای جااان...الهی بابا فداتون بشه...خیلی خوبه ها ولی یکم زیاد نیستین آخه؟! ماشالا هزار ماشالا ۴ تا؟؟؟؟؟!!!!!!!
بیچاره دخترم، من قراره بهش گیر بدم هیچ، ۳ تا داداشم داره!!! آخه ۳ تا پسرام چند دقیقه ای از دخترم بزرگتر بودن، خدا بهت رحم کنه دختر گلم!!!
خلاصه با قربون صدقه های فراوان بچه هامو بردیم پیش آیرین. آقا یه سوالی ذهن منو درگیر کرد!! آیرین چجوری میخواد به اینا شیر بده؟! آخه آیرین فقط دوتا.... بعد اینا ۴ تان که....
رفتیم داخل که دیدم ترکان خانوم پیش آیرینه.
من: دختر گلمو به همراه پسرای عزیزمو آوردیم!
آیرین خندید و به سختی تو جاش نشست که بچه هاشو ببینه!! عزیزم نگاش کن، ذوق و شوق توی اون چشمای خوشگل مشکیش موج میزنه.
خدایا شکرت به خاطر این خانواده ۶ نفره!!!
ادامه دارد.....
یکشنبه 25 شهریور 1397 - 11:02
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
46
عضویت
28 /4 /1397
پاسخ : 40 اسپرسو شیرین_ به قلم نگین چیت فروش
اسپرسو شیرین_قسمت سی و هشتم
[آیرین]
پتو رو کشیدم روی ۴ تاشون و از اتاق خوابمون اومدم بیرون. چون هنوز خیلی کوچولو توی اتاق خودمون تخت گذاشته بودیم و پیش خودمون میخوابیدن.
یه نگاه به ساعت توی راهرو انداختم... ساعت ۹ شب بود. پس الان آرشام باید توی اتاق مطالعه باشه.
درو باز کردم و رفتم داخل، آرشام سرشو تا کتف کرده بود تو لپ تاپ و یه چیزیو با دقت میخوند!!
انقدر غرق بود که اصلا نفهمید من اومدم‌ تو اتاق!!
از فرصت استفاده کردم و رفتم پشت سرش ایستادم، یعنب قربون تمرکز آقامون برم، اصلا نفهمید من پشت سرشم!!
میخواستم یکم اذیتش کنم، تا دستمو دراز کردم صدای بم و مردونش به گوشم خورد!
آرشام: میدونم پشت سرمی و میخوای اذیتم کنی خانوم موشه!!
چشمام شد قده دوتا سکه ۵۰۰ تومنی!! از کجا فهمید؟! من که خیلی نامحسوس اومدم اینجا!!!
همراه صندلیش چرخید سمت منو با خنده زل زد بهم. خدایا من چقدر عاشق این مرد جذابم!! چقدر عاشقشم....میخوام جونمم واسش بدم یعنی....
همینجوری خیره خیره زل زده بودم بهش که خندش شدت گرفت و گفت
آرشام: تموم شد؟!
اخم محوی کردم و گفتم
من: شوهر خودمه، دلم میخواد با چشمام قورتش بدم به تو چه؟! فضولی؟؟؟!!!!
خخخخخخخ!!!! خدایی من عجب رویی دارما!!!
خندید و دستمو گرفت و منو نشوند روی پاش. دستاشو دور کمرم حلقه کرد، منم دستامو دور گردنش حلقه کردم.
گونمو بوسید و کنار گوشم به حالت زمزمه گفت
آرشام: بعد اون وقت منم بخوام مقابله به مثل کنم که چیزی ازت نمیمونه خانوم خانوما!
بعدم نگاه تبدارشو بهم دوخت!!
دستمو گذاشتم روی صورتش و آروم نوازشش کردم که چشماش بسته شد! این نشون میداد که داره از کارم آرامش میگیره...
دیدم حسابی غرق آرامشه یهو کرمم گرفت!! خوبیش اینه آرشامم مثل خودم بدجور روی گردنش حساسه!!! سرم رو خم کردم و یه بوسه نرم و یکم طولانی روی گودی گردنش نشوندم!! یک لحظه حس کردم نفسش قطع شد!!
سریع سرم رو کشیدم کنار و منتظر واکنشش شدم!!
چشماشو باز کرد و زل زد به من!! عین ببری که به طعمش نگاه میکنه!! بسم الله، بدبخت شدم!!! پدرمو درمیاره شک نکن!!
برای جلوگیری از هرگونه له شدگی توسط آرشام شروع کردم به التماس کردن.
من: به خدا فقط میخواستم شوخی کنم، منو نکشی یه وقت...جون هرکی دوست داری....منو نخور....مااامااان...
همینجوری داشتم جیغ و ویغ میکردم که آرشام دستشو گذاشت روی دهنم و گفت
آرشام: اولا دیگه جون خودتو قسم نده، دوما این بارو گذشت میکنم اگه تکرار بشه دیگه خودت میدونی!!
بعدشم دستشو برداشت که با اخم گفتم
من: من که جون خودمو قسم ندادم!
آرشام: گفتی جون هرکی دوست داری. منم فقط تورو دوست دارم دیگه.
خندیدم که با عشق گونم رو بوسید. عاشق ابراز محبت کردنشم. لب و گردن بهانست، اگه یه مرد عاشق زنش باشه گونشو یا پیشونیشو میبوسه...
آرشام: یه سورپرایز واست دارم!!
عین بچه ها ذوق کردم و گفتم
من: چی؟ چی؟ بگو...بگوووو....
آرشام: خیلخب صبر کن.
بعدم دستشو دراز کرد و از توی کشوی میزش دو تا بلیط درآورد...گرفتش سمت من که گرفتمشون و نگاهشون کردم. بلیط هواپیما بود...نگاه به مقصدش که انداختم چشمام ۴ تا شد....به چیزی که میدیدم اعتماد نداشتم برای همین با چشمای گرد و ابروهای بالا رفته گفتم
من: ایراااااان؟؟؟؟؟!!!!!!!
آرشام لبخندی زد و گفت
آرشام: بله ایران.
با ناباوری نگاهم بین بلیطا و آرشام در رفت و آمد بود و گفتم
من: آخه چجوری؟! اگه بری اونجا که میگیرنت.
نگاهم کرد و با حوصله توضیح داد.
آرشام: پدرت به خاطر تو اسم منو از تو کل پرونده خط زده، یعنی هیچ مدرکی علیه من نیست، من خودمم تازه فهمیدم.
با ذوق گفتم
من: یعنی با خیال راحت میتونیم بریم ایران؟!
لبخند جذابی زد و گفت
آرشام: آره خانومم، این بلیطارو چند روز پیش گرفتم که سورپرایزت کنم.
با ذوق خودمو انداختم تو بغلش، سرم رو سینش بود، صدای کوبش قلبش روحمو نوازش میکرد...
با صدای آرومی گفتم
من: ممنون آرشام، ممنون مرد زندگی من!!
ادامه دارد.....
یکشنبه 25 شهریور 1397 - 11:03
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.