تبلیغات در اینترنتclose
مهندسین خل و چل - پاسخ 10


ارسال ها
12
عضویت
19 /5 /1397
پاسخ : 10
-گفتم برو گمشو بیروننن.
در این هنگام یه پیرمرد وارد اتاق شد و روبه پسره گفت:
-آرین چه خبرته. صدات تو کل سالنه.
بعد به من نگاه کرد:
دخترم این چه وضع هستش.
منم خودمو مظلوم کردم و یکمم سانسور کردم:
-هیچی آقا ایشون(آرین ) رو لباسم قهوه ریخته. الانم بهم کار نمیده.
یه دفعه عصبی شد و سمت آرین رفت:
-چرابهش کار نمیدی؟گند زدی به لباسش کارم نمیدی؟ از تو بعیده.
-ولی بابا داره...
-بسه دیگه .کارو بده .
-ولی به قیافه میخوره زیر دیپلم باشه.
حالا نوبت منه. این میخواد منو شوت کنه بیرون.
-استاد رحیمی منو فرستاده واسه تحقیق.
پیرمرده(همچینم پیر نیستا.میانساله. )یه نگاه به آرین کرد :
-خب حالا که میتونی.
یعنی در حد لالیگا ضایع شد. باحرف رو به من گفت:
-خب خانوم...
-خسروی هستم.
-خب مدارکتونو لطف کنین.
دادمشون.
سه شنبه 24 مهر 1397 - 14:45
نقل قول این ارسال در پاسخ