تبلیغات در اینترنتclose
رمان دختر قاتل*1*
بازدید از تاپیک : 225
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/6
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
1
عضویت
18 /9 /1395
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
من اینجا هیچکسو نمیشناسم
چن دقیقه پیش عضو شدم
من یه رمان نویسم که رمان هامو توی وبلاگم میذارم.اما به دلیل کمبود خواننده اومدم اینجا
قسمت اول رمانم:


نام رمان:دختر قاتل

ژانر: عاشقانه، جنایی، ترسناک

پایان:خوش

توجه: خواهشمندم افراد زیر 12 سال از خوندن این رمان، صرف نظر کنند

خلاصه: بی رحمی، سنگدلی، قلب های آهنی، تنها چیزاهایی بودند که چشمانم توان دیدنشان را داشتند، سوی چشمانم، مثل قبل زیاد نبود، که بتوانند تا مرز های خوشبختی سفر کنند، و برایم امید را به سوغات بیاروند، در سرزمینی دور افتاده قرار داشتم، بدون ذره ای امید، در آن حوالی، هیچ نشانی از امید نبود، از ایثار، از خوشبختی، از انسانیت، هیچ کدام از این ها توی سرزمین نا امیدی جایی نداشتند، این حق من بودم، حق یک قاتل، حق سنگدلی من، مرگ را به چشمانم دیدم، سردی مرگ را به دستان آلوده به خون یک مقتول، حس کردم، تا ینکه روزنه ای از نور امید، به دنیای تاریکی هایم نفوذ کرد...

فصل اول
صدای قیژ قیژ باز شدن در آهنیِ، شدت لرزشی که بخاطر استرس دست هام رو میلرزوند رو، بیشتر کرد، نگاهشون کردم: یه نفر با فرم سربازی، کنار در ایستاده بود، از تعداد ستاره های روی شونه ی فردی که بهم نزدیک میشد، فهمیدم سرهنگه، دوتا زن چادری اومدن سمتم، فرم های پلیس از زیر چادراشون مشخص بود، زیر شونه هام رو گرفتن، توان ایستادن نداشتم، به زور بلندم کردن، تنها رمقی که توی پاهای باقی مونده بود رو برای کمک به اونها به کار گرفتم، حالا روی پاهای به دستهام رو به پشت بردن و دستبند زدن، کشون کشون به سمت اتاقی برده میشدم، که فاصله ش نسبتا زیاد بود، اتاقی که قرار بود، اونجا به نفس هام ایست بدم، بهتر بگم، نفس هام متوقف بشه، برای همیشه...
چشمام به چشمای خیسش گره خورد، نا خود آگاه، گونه هام از اشک تر شد، بچه م تو بغلش بود، دختر1 ساله ی ناز من، روژینای من، دختری که خون من توی رگاش جریان داشت، بی اختیار دستامو به قصد در آغوش گرفتنش جلو بردم، یکی از افسر هایی که دستمو گرفته بود گفت:نه!
نگاهش کردم، با چشمای خیسم، به سختی شروع به حرف زدن کردم، بالحنی که التماس توش موج میزد:
فقط برای آخرین بار، بذارید بچه م رو بغل کنم، من مادرم، چرا متوجه نمیشید...
نگاهی به سرهنگ انداخت، سرهنگ سرش رو به علامت مثبت تکون داد، دستامو رها کردن، با تمام عشق مادرانه ای کهه نسبت به روژینا، تنها دخترم، یا بهتر بگم، تنها بچه ام داشتم، توی آغوش فشردمش، وبعد، نوبت رودین شد، همسر مهربونم، کسی که بعد از5 سال زندگی مشترک، حالا داشتم ازش خداحافظی میکردم، برای همیشه...
بهش گفتم: مراقب دخترکوچولو ی من باش...
آروم کنار گوشم گفت: مطمئن باش ژینا، بعد از تو، فقط چشمای اونه که به من آرامش می بخشه، فقط آغوش روژیناست که میتونه مثل آغوش تو برام آرامش داشته باشه، یادت باشه، همیشه تو قلبم میمونی...
نگاه پر از اشکم، که غم توش موج میزد رو ازش گرفتم، کشون کشون به سمت جایگاه برده شدم، خانواده ی مقتول با نگاه ترحم آمیزی که با نفرت آمیخته بود، دنبالم میکردن، روی صندلی ایستادم، بدجوری میلرزیدم، اسم خدارو زیر لب گفتم، ترسم کمتر شد، به روژینا نگاه کردم، سریع نگام رو ازش گرفتم، دیگه نباید این چشما رو میدید، چون ممکن بود دلش برای صاحبشون تنگ بشه، صدای گوش خراش زندانبان به گوشم خورد:بچه رو ببرید بیرون
رودین ، روژینا رو به دست افسر داد، بردنش بیرون، نگاه های پر از اشک من و رودین به هم گره خورده بود، متوجه حرکت دست مامور دستگاه شدم، به سمت دکمه میرفت، یه لحظه ی بعد از مرگم رو تجسم کردم...رودین ، روژینا رو به دست افسر داد، بردنش بیرون، نگاه های پر از اشک من و رودین به هم گره خورده بود، مامور دستگاه(یه دستگاهه که دکمه ش رو میزنن تا زیر پای اعدامی خالی بشه) داشت به سمت دستگاهی که کنار من بود می اومد، لحظه به لحظه نزدیک تر می شد، چشمام رو بستم، بعد از مرگم رو تجسم کردم، رودین، کنار قبرم نشسته بود، روژینا تو بغل مادرم گریه میکرد، سنگ قبرم، یه سنگ قبر که روش نوشته شده بود:ژینا آسایش، فرزند کوروش ...
از این فکر و خیال ها بیرون اومدم، دست مامور دستگاه داشت به سمت دستگاه می رفت...

*****پنج سال قبل*****

فرمونو به سمت راست چرخوندم، وارد پارکینگ نمایشگاه شدم، او لالا!! چه بزرگ!
ماشینو پارک کردم، سوار آسانسور شدم ، دکمه ی طبقه 4 رو زدم، قسمت تابلو فرش ها.
با دست موهای بلندمو که از یه طرف شالم بیرون داده بودم مرتب کردم، یه خانومی به طرفم اومد، لباس فرم کارکنان نمایشگاه فرش رو داشت، گفت: خانوم میخواین راهنماییتون کنم
با صدای آرومی که غرور توش موج میزد گفتم:نه لازم نیست، بهم گفت:خب، میتونم بپرسم تا چه قیمت میتونید خرید کنید تا تابلو های ...
حرفشو بریدم:لازم نیست، هر کدوم رو انتخاب کردم خبرتون میکنم، بدون این که نگاهی بندازه رفت.آخه بدبخت، من اگه فقط یک دهم پول حقوق ماهیانه کارگرامو بدم میتونم کل نمایشگاهتونو بخرم، چی میگی تو؟؟
یک ساعتی طول کشید تا از کل تابلو ها دیدن کردم، اکثرا از زنایی بود که پوشش انگلیسی های قرن 19 و18 رو داشتند، بادامن های بلند، توی طبیعت، یا اینکه زن های ایرانی درحال قلیون کشیدن، از این طور عکس ها متنفربودم، او نقدر گشتم و گشتم که خسته شدم، لعنتی، با این نمایشگاه مسخره تون، یه چیز درست و حسابی هم پیدا نمیشه، اه اه، هرچی فحش آب نکشیده بلد بودم توی ذهنم به همه ی مسئولای این نمایشگاه دادم، از این که دو ساعت از وقتمو صرف این نمایشگاه مسخره کرده بودم عصبی بودم، یعنی این همه توی آگهی های بازرگانیشون که تبلیغ میکنن، اونقدر آب و تابش میدن که فکر میکنی چی هس، حالا که میای میبینی دو تا چیز درست حسابی ندارن، اه اه، با سرعت داشتم خارج میشدم که نگاهم افتاد به یه تابلو،چرا قبلا ندیدمش؟ یه دختر خیلی خوشگل بود که لا به لای یه دسته گل خوشرنگ خوابیده بود و زانو هاشو توی شکمش جمع کرده بود، یه لباس پرنسسی آبی هم تنش بود. همیون میخوام، اوهوم، همینه همین. سرجام خشک شده بودم و داشتم نگاهش میکردم، که یهو یه نفر محکم بهم تنه زد، تعادلمو از دست دادم و خوردم زمین.
آخ.زانوم درد گرفت.سرمو بالا گرفتم، میخواستم ببینم کیه که این طوری بهم تنه زد. نگاهش کردم، اه اه عوضی. پسره ی اکبیری احمق. پاشدم وایسادم، همین طور با پوزخندی که رو لبش بود داشت نگاهم میکرد، حسابتو میرسم، حالا دیگه به من تنه میزنی؟چند بار نفسمو با فشار بیرون دادمو گفتم: کوری الدنگ نمی بینی وایسادم؟
- تو فکر کن کورم، مشکلیه؟
نه، این پرو تر از اینا بود، منم خوب بلدم چطوری حالشو جا بیارم
- کاش کور بودی، ولی حیف مشکل روانی داری،کورا این طوری به دخترا زل نمیزنن چِندِش
- من به تو زل زدم دختره ی هرزه؟ فک کردی چه تحفه ای هستی؟
عوضی، مطمئنم تو عمرت خوشگل تر از من ندیدی و نخواهی دید، نشونت میدم باکی طرفی
- اگه من هرزه بودم توی هیز چشم آشغـ...
دستاشو محکم سمت جلو آورد و هلم داد،پرت شدم عقب و افتادم روی زمین، حالا یه عالمه آدم دورمون جمع شده بودن، آآآآآخ کمرم، اشکم در اومد، یه خانومه زیر بازومو گرفت و بلندم کرد، به سختی یه قدم برداشتم، میون جمعیت گم شده بود، اگه این جا بود حسابشو میرسیدم، اون به من گفت هرزه؟ من هرچی که بودم این یکی نبودم، من از هرچی مرد توی دنیا وجود داشت متنفر بودم، اون وقت این میاد به من میگه هرزه، اه اه، حالم بهم خورد، اصن اون تابلو رو نمیخوام.
رفتم سمت آسانسور، همه ی نگاها دنبالم بود، با خشونت نگاهم رو برگردوندم و دکمه ی پارکینگ رو فشردم، در بسته شد و از سنگینی نگاه های مردم راحت شدم.آخیش. آسانسورش یه موزیک آرامبخش پخش میکرد، یه ذره آروم شدم، ولی تا از اون پسره ی اکبیریِ نره غول انتقام نمیگرفتم ول کن نبودم، توی همین فکرا بودم که درب آسانسور باز شد.
ماشینمو کجا پارک کردم؟واااااااااااااای یادم رفته بود شماره ردیفی که ماشینمو توش پارک کرده بودم رو به خاطرم بسپرم، حالا چیکارکنم؟ چندین بار بین ردیف هایی که ماشینا پارک شدن گشتم، خسته شدم، این قدر دور خودم گشته بودم که از پا در اومدم، در کیفمو باز کردم، یه شیشه آب معدنی از قبل توی کیفم داشتم رو در آوردم و هرچی آب توش بود سر کشیدم، آخیش، جیگرم خنک شد.میخواستم آب معدنی رو توی کیفم بذارم که نگاهم به سوئیچم خورد، توی کیفم بود. لعنتی! چرا زود تر یادم نیومد و خودمو علاف کردم؟سریع دکمه ی دزدگیرش رو زدم، به صدا در اومد، صدا از ردیف عقبی بود، اینجا رو که دوبار گشتم! پس چرا ندیدم؟فکر انتقام گرفتن از اون پسره ی احمق حواسمو پرت کرده بود، رفتم سوار ماشین شدم، آخیش، کمرم رو روی صندلی را کردم، چه حس خوبی داشت، بعد از چند ساعت سرپا بودن .
کفشامو پرت کردم رو صندلی، انگشتای پام رو نرمش دادم، آخیششش.این کفشای پاشنه ده سانتی پاهامو هلاک کردن، وای چقدر سرپنجه هام درد میکردن، اوه اوه، معده م داره میسوزه. از ساعت هفت صبح تاحالا هیچی نخوردم.چندین ساعت هم توی راه بودم، کلی از وقتمم توی این نمایشگاه خراب شده گذشت.
سوئیچو پیچوندم و ماشینو روشن کردم. هوای گرم مرداد ماه بدجوری امانمو بریده بود، دکمه کولر ماشینو تا آخرین درجه رسوندم، یعنی منفی شونزده درجه. گوشیمو از کیفم در آوردم، شماره خونه رو گرفتم، با دست چپم گوشیو گذاشتم دم گوشم وبا دست راست فرمونو حرکت دادم. صدای زیبا خانم رو شنیدم:
- الو؟؟
- الو.ناهار آماده باشه، تا یه ساعت دیگه خونم.
- سلام خانم. بله ناهارتون همـ....
تلفنو قطع کردم.همیشه همین طور بودم، خصوصا با زیر دستهام، نه سلام میکردم و نه میگذاشتم طرف حرف بزنه، فقط حرفمو میزدم و به مکالمه پاین میدادم، حالا چه مکالمه ی تلفنی و چه مکالمه ی حضوری.
حدودای یک ساعت بعد یک رسیدم، شانس آوردم به ترافیک بر نخوردم، وگرنه از اینی که بودم گند دماغ تر میشدم، خصوصا که کلی از وقتمو توی نمایشگاه هدر داده بودم و به نتیجه نرسیده بودم، اون پسره ی اکبیری نره غول جلوم سبز شد و هرچی از دهنش در اومد گفت، کلی وقتم واسه پیدا کردن ماشین سرکار بودم، هوا هم که گرم بود و این کلافگی و عصبانیتم رو پیشتر کرده بود. خدا رو شکر به جز کرم ضد آفتاب هیچ آرایش دیگه ای نداشتم، وگرنه الان آرایشا به صورتم ماسیده بود.البته من مدتی بود که اصلا آرایش نمی کردم، یعنی از وقتی که خیلی مغرور شده بودم، از وقتی که خودمو از همه ی دخترای دور برم بالاتر میدونستم و همین طور خوشگل تر. همیشه از این که مدام آرایش کنم نفرت داشتم، حس میکردم آرایش کردن یه امر خیلی مسخره و پیش پا افتاده ای هست، با این که خودم با انواع مدل های گریم و جدید ترین لوازم آرایشی، از یه کرم پودر ساده گرفته تا پیشرفته ترین ماسک های زیبایی و گریم، وخیلی چیزهای دیگه، اما بازهم آرایش رو مالیدن چن تا رنگ شیمیایی مسخره به صورتم میدونستم، که به نظر من کار آدمای حقیر بود. درسته، من اونقدر خودم رو زیبا میدونستم که فکر میکردم اصلا نیازی به لوازم آرایشی ندارم، البته این فکر من به دور از واقعیت هم نبود، از این کار بدم میومد، ولی در عوض تا میتو نستم لباسای تنگ میپوشیدم و موهامو از شالم میریختم بیرون.
بوق زدم. نگهبان همونجا از توی اتاقکش با زدن دکمه کنترل درو باز کرد. لنگه های در آروم آروم عقب رفتن تا اینکه کاملا باز شدن.پامو رو گاز فشار دادم و ماشینو به سمت داخل روندم، همون طور که ماشین روشن بود ولش کردم ، به نگهبان اشاره کردم تا بیاد ماشینو پارکینگ کنه. راه افتادم سمت در وروردی، یه صد متری فاصله داشتم، آآآآآآآی پاهام، پنجه های پام داشتن تو کفش میترکیدن، ولی چاره ای نبود، نمیتونستم که پابرهنه رو سنگ فرش برم، کف پامم زخم میشد و اون وقت دردم میشد دوتا.اگرم که از علفا میرفتم پاهام گلی میشد،اییییییی.پس باید این دردو تا در اتاق خوابت تحمل کنی ژینا خانوم.مگه مجبوری کفش پاشنه ده سانتی بپوشی؟ تحمل کن خیر سرت.باهر مصیبتی بود خودمو رسوندم داخل. یه دیقه کف سرامیکای سالن نشستم، همون طور که نشسته بودم کشون کشون خودمو رسوندم نزدیک صندلی های مجللی که وسط اتاق چیده شده بودن، کمرمو تکیه دادم به پایه ی یکی از صندلی ها و چند بار نفس تازه کردم، یهو صندلی از پشت کمرک در رفت و باکمر خوردم زمین. آآآآآآآآآخ کمرم، هونز درد کمرمو خوب حس نکرده بودم که یهو صندلی فرود اومد روم.صدای جیغم فضا رو پخش کرد.اشکم در اومد، آآآآآآخ. صدای تلق و تولوق کفش یه نفر رو می شنیدم که بهم نزدیک میشد. صندلی از روم برداشته شد، زیبا خانم بود، اشکام قطره قطره میچکیدن و از دو طرف صورتم به سمت پایین سر میخوردن، صدای ناله م هم لحظه ای قطع نمیشد، صدای زیبا خانم رو شنیدم، که گفت:
- خانوم میترسم آخر یه چیزیتون شه، آخه شما روی زمین چکار میکنین؟صندلی چرا افتاد روتون؟
بی توجه به سوالاتش با همون صدای لرزونم گفتم:کمرم خیلی درد میکنه، کف سرامیکا سرده، کمک کن بلند شم.
زیر بازهامو گرفت تا بلندم کنه، اما با صدای جیغم از انجام کارش منصرف شد
- چی شد خانوم؟؟؟
- نمیتونم، نمیتونم کمرمو تکون بدم،درد توش میپیچه
بعد با غیظ گفتم: همش تقصیر این کفشای عوضیه آشغاله
وبعد اونقدر پاهامو تکون دادم تا کفشام پرت شدن اون طرف.اونقدر کمرم تر میکشید و دماغم (که صندلی محکم خورده بود روش) درد میکرد که از حال رفتم و هیچی نفهمیدم...
وقتی به هوش اومدم از محیط وفضا و تختی که روش بودم متوجه شدم توی بیمارستانم، یه دکتر جوون که خوشبیپ به نظر میرسید نگاهش کردم، پیشانی مستطیل شکلی داشت، چشمهای قهوه ای رنگ، دماغ کشیده و باریک، لب های کمرنگ ، چونه ی گرد و کمی توک تیز،داشت به سمتم میومد ...
فایل های ضمیمه شده
پنجشنبه 18 آذر 1395 - 17:51
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.