تبلیغات در اینترنتclose
رمان فرشته زمینی
بازدید از تاپیک : 29
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/60
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
5
عضویت
1 /6 /1397
پسند شده
2
نام رمان: فرشته زمینی 
ژانر: مذهبی،عاشقانه 

خلاصه رمان:در مورد دختری به اسم ریحانه که دلبسته ی دوست برادرش شده و در این میان پسرخاله اش از او خاستگاری میکند و ریحانه به دلیل اصرار های مادرش مجبور میشود جواب مثبت دهد اما اتفاقاتی رخ میدهد که مسیر زندگی ریحانه به کلی تغییر میکند... 

مقدمه: 

❤بِسمِ رَبِّ الْحُسین❤ 

فقط خداست که... 
میشود با دهان بسته صدایش کرد... 
میشود با پای شکسته هم سراغش رفت... 
تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر برمیدارد... 
تنها کسی است که وقتی همه رفتند میماند... 
وقتی همه پشت کردند آغوش میگشاید... 
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود... 
وتنها سلطانیست که... 
دلش با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه کردن... 
همیشه و همه جا... 

***************** 
(قسمت اول) 

باصدای زنگ گوشی چشمامو باز کردم و بدون اینکه نگاهی به صفحش بندازم جواب دادم:الو 

—ریحااااااانه 

با صدای جیغ نازنین دو متر پریدم هوا:بلههههه 

—جواب کنکورورگرفتمممممممممم 

خب؟؟ 

—۷۲۰شدمممم باورت میشه؟؟!!! 

با خنده گفتم:نههه تووو رتبت سه رقمی شده؟؟! 

—بروووبابااا خودت گرفتیی اصن؟ 

نه هنووز با اجازت تا از خواب پاشدم.. 

—یعنی بیخیال تر از تو، تو عمرم ندیدم دخترررر من از دیشب تا حالا خوابم نبرده بعد تو عین خرس گرفتی خوابیدی بدووو بروو تو سایت نگاا کن به منم خبر بده .... 

منتظرم تو قطع کنی همین کارو کنم.. 

—ریحااااانهههه میکشمت.. 

از حرص خوردنش خندیدمو گوشیو قطع کردم، سریع رفتم پشت کامپیوتر تند تند مشخصاتو وارد کردم و اسمم اومد بالا نـــــــــــــــه باورم نمیشههههه یعنی درست میبینم وای خداجونم شکرت همینجور که داشتم جیغ میزدمو خدارو شکر میکردم در با ضرب باز شدو مامان اومد داخل آخییی بیچاره از ترس داشت سکته میکرد به قیافش خندیدمو پریدم بغلش و با ذوق گفتم:واااای مامانیییییییی عاشقتممممم، 

منو از خودش جدا کرد و با تعجب گفت:چته اول صبحی جن زده شدی دختر.. 

با خوشحالی گفتم:نخیر رتبمو دیدم، واای مامان نمیدووونی که رتبم شده ۴۵۰مااامان رتبه سه رقمیی اوردم باورت میشه،وایی خدا قیافه مامان دیدنی بود و حالا مامان بود که داشت منو تو بغلش له میکرد. 

بعد از کلی ماچ و بوسه گفت: برم زنگ بزنم به بابات، باید نذری بدیم بعدم درو بستو رفت ، 


گوشیو برداشتم و شماره نازنینو گرفتم ، با حرص جواب داد: بلههههه.. 

بلاااا —گرفتی یانه؟ 

صدامو ناراحت کردم که یکم سربه سرش بذارم:نازنین افتضاح شدم رتبم پنج رقمی شده چیکار کنم؟ 

—شوخی نکن مگه میشه، تو که کتابارو هم میبلعیدی، امکان نداره..یعنی چی آخه.. 

دیگه کم کم داشت گریش میگرفت واسه همین دلم سوخت و با خوشحالییی گفتم : نازنین سه رقمی شده رتبم باورت میشههه.. 

چن ثانیه صدایی نیومد یهو با عصبانیت و داد گفت:ریحااااااانه، مگه دستم بهت نرسه خفت میکنم.. 

با خنده گفتم: فعلا خدافظ نازی جونمممم 

با حرص گفت:برو به درک دختره ی چشم سفیدِ مردم آزار ، بعدم قطع کرد. 

آخ چه حرصی میخورد این دختر از دست من ، با اینکه خواهر نداشتم اما نازنین همیشه واسم مثل خواهر بود ، خیلی به هم وابسته بودیم ، از بچگی باهم بزرگ شدیم... 

************ 
تو آینه به خودم نگاه کردم صورت معمولی و به قول دوستام جذابی داشتم قدمم ۱۶۳ بود نه بلند بودم نه کوتاه دوس داشتم اینجوری... 
هیچ وقت ظاهرم برام مهم نبوده اینکه بخوام موقع بیرون رفتن یا مهمونی قشنگ ترین باشم چون بابا همیشه میگفت:(سعی کن با لذت های این دنیا مغرور نشی یا که برات با ارزش نشن چون همین لذتا باعث میشن از اون دنیات غافل شی دخترم...) 

*** 
بابام وقتی ۲۳ سالش بوده عاشق دختر دوست باباش میشه و باهم ازدواج میکنن و یه سال بعدش صاحب یه آقا پسر میشن

و چون این اقا پسر روز تولدامام رضا به دنیا میاد اسمشو میذارن رضا.. وقتی رضا ۷ سالش بوده من به دنیا میام .. و دوست مامانم که همسایمونم بوده دو ماه بعد از مامان من دخترش به دنیا میاد و اسمشو نازنین میذارن... 
یادمه از بچگی با هم بزرگ شدیم و واسه ی همینم نازنین مثل خواهرمه ... 
دست از تجزیه و تحلیل خانواده برداشتمو خودمو پرت کردم رو تخت : آخ چقد خوابم میومداا این نازنین که نذاشت بخوابم.. همین که سرم رسید به متکا چشام سنگین شدنو دیگه نفهمیدم چی شد ... 

** 
با احساس حرکت یه چیز نرم رو گونم چشمامو باز کردم وچشمام تو دوتا چشم عسلی و مهربون گره خورد: ساعت خواب کوچولو؟ 

با یاداوری چن ساعت پیش عین جن زده ها پریدمو دستامو دور گردن رضا حلقه کردم و با خوشحالی گفتم: رضااااا میدونیییی... 
هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت : مامان بهم گفت عزیزم بعد منو از خودش جداا کردو با مهربونی گفت: خوشحالی تو رو با دنیا عوض نمیکنم خواهر کوچولوم ، پس همیشه شاد باش و بخند... 

آخ خدا چقدر بابت داشتن همچین داداشی ازت ممنونم :) 

دستمو گرفتو بلندم کرد: بریم ناهار 
با تعجب گفتم ناهار؟؟!!! 

—بعله فک کردی ساعت چنده؟ اینجوری میخوای چن ماه دیگه بری دانشگاه؟ 

با خنده گفتم عههه رضا ول کنااا.. ای وااای نمازمم که نخوندم ، دستمو ول کردو گفت: تا من برم یه دوش بگیرم تو هم برو نمازتو بخون ، الاناس که دیگه مامان صداش بلند شه ، 
تک خنده ای کردمو رفتم واسه عبادت خدایی که تمام زندگیم، و تمام موفقیت هام رو مدیونش هستم ...
فایل های ضمیمه شده
دوشنبه 12 شهریور 1397 - 01:15
نقل قول این ارسال در پاسخ
1 کاربر این تاپیک را پسندیدن matizaro


ارسال ها
5
عضویت
1 /6 /1397
پسند شده
2
پاسخ : 1 رمان فرشته زمینی
(قسمت دوم)


سجادمو پهن کردم، بوی عطر محمدی مشامم رو پر کرد، عاشق بوی این عطر بودم ، عطر موردعلاقم بود ..

سلام آخرم دادمو نمازم تموم شد،
آخ چقدر آروم میشدم بعد از نماز،واقعااا که خدا رو عاشقانه باید عبادت کرد،
همون خدایی که میگه بنده ی من وقتی تو در حال عبادتی من چنان غرق تو هستم که انگار فقط همین یه بنده رو دارم...
سرمو روی مهر گذاشتمو یه نفس عمیق کشیدم که مشامم از عطر محمدی پر شد و حس خوبی بهم دست داد..
بعد از اینکه دعاهامو کردمو خدارو بابت داشته ها و نداشته هام شکر کردم سرمو از روی مهر برداشتم و سجادمو جمع کردموتوی کمد مخصوصش گذاشتم ، کمدو بستمو راهی آشپز خونه شدم..

بابا با لبخند آرومش نگام کردو گفت: ریحانه بابا چطوره؟

دستشو بوسیدمو گفتم: خوبم بابایی ،شما خوبی؟

—شکر بابا جون،بعد با یه لبخند گفت: مبارک باشه دختر بابا..

ممنون، من هرچی دارم به خاطر دعای خیر شما و مامان بوده،

مامان بابا با یه لبخند ملیح نگام میکردن که ڔضا همینجور که صندلیو عقب میکشید بشینه گفت: به به چه بویی، مامان جان غذا رو بکش که از گشنگی ضعف کردم..

بعد از غذا ظرفارو که شستم رفتم رو مبل کنار رضا نشستم ،برگشت طرفمو گف: امشب بریم بیرون؟

کجا؟

—هرجایی که تو بگی..

مهربون شدی :/

—خب بدِ میخوام خواهرمو ببرم بیرون البته تو باید شیرینی بدیااا ولی خب امشبو به حساب من میریم بیرون..

فقط خودمو خودت بریم؟

— نه میخوای کل فامیلم دعوت کنم؟

بی مزه منظورم این بود که به نازنین بگم بیاد :(

—خب بگو بیاد..

با خوشحالی لپشو یه بوس محکم کردمو رفتم تو اتاقم...
گوشیمو برداشتمو به نازنین پیام دادم که شب میریم بیرون اگه میاد خبرشو بده..

دو دیقه بعد پیام اومد، بازش کردم :(مدیونی اگه یه درصد فک کنی نمیام )

براش نوشتم: ( چون میدونستم میای گفتم بهت)

—(خب دیگه مزاحم نشو میخوام استراحت کنم.. )

***********
تلفنو انداختم رو تختو رفتم سمت کتابخونه قرآنو برداشتم و چن صفحشو خوندم وقتی آروم شدم گذاشتمش سرجاشو شروع کردم به آماده شدن، لباسامو که پوشیدم چادرمو برداشتم جلو آیینه وایسادم ،انداختمش رو سرم ،اشک تو چشمام جمع شد هر وقت چادرمو میپوشم گریم میگیره ،یاد حضرت زهرا(س) می یوفتم..میترسم امانت دار خوبی نباشم، میترسم یه جایی یه وقتی حرکتی ازم سر بزنه که قداصت چادرو زیر سوال ببره،

با صدای رضا از فکر بیرون اومدم.

—ریحانههه من میرم ماشین روشن کنم زود آماده شو بیا.

یه نگاه به صورتم انداختم چهره بدون آرایشمو که دیدم یاد یه جمله افتادم:( بگذار تمام دنیا مسخره ات کنند، خودت را... چادرت را...سیاه بودنش را...چهره بدون آرایشت را...می ارزد به یک لبخند رضایت بخش مهدی فاطمه...)

یه نفس عمیق کشیدمو با یه لبخند به سمت بیرون قدم برداشتم. در ماشینو باز کردمو نشستم.ماشین حرکت کرد،

—خواهریم چرا تو خودشه

تو خودم نیستم

—پس چرا ساکتی؟

خب چی بگم؟عه راستی نازنین هم میاداا

—اینو که ظهرم گفتی ..

ظهر پرسیدم که بیاد یا نه ؟ بعدشم امکان داشت بگه نمیام واسه همین الان گفتم یعنی اینکه دم در خونشون وایسا..

—خیلیم خوب..

با شیطنت نگاش کردمو گفتم چی خوب؟

با یه لبخند محو گف که نازنین میاد دیگه، یهو انگار به خودش اومد قیافشو جدی کردو گفت: منظورم اینه که تنها نیستی بهت خوش میگذره..

ابرومو بالا انداختمو گفتم باشهه بابا باور کردم...

مطمئنم نازنینو دوست داره اینو از چشماش میخونم ولی نمیدونم چرا چیزی نمیگه و انکار میکنه؟!

جلو در خونشون وایسادیم یه پیام به نازی دادم که بیا پایین، خونشون اول کوچه بود در صورتی که خونه ما اخر کوچه بود و از اون جایی که کوچه ما خیلی طولانی بود یه سه ،چهار دقیقه طول میکشید تا برسیم دم در خونشون..

به دقیقه نکشید که در باز شدو نازنین اومد ای جاان سرعت عمل:|

در عقبو باز کردو نشست با صدای آروم سلام کرد رضا هم آروم جوابشو داد

وااا چه خشک و خالیی البته سلام علیک نامحرم باید همیجوری باشه خخخخ .

سرمو چرخوندم عقبو با لبخند گفتم: بههه نازی جون خودم چطوری؟

—خوبم عزیزم تو چطوری؟

یه چشمک بهش زدمو نامحسوس اشاره به رضا کردم ،دستاشو به حالتی شکل دادو طوری که رضا نشنوه لب زد:خفت میکنم.

تک خنده ای کردمو بلند گفتم:چشمممم
جلو رضا خجالت میکشید مثل همیشه با من صحبت کنه منم تا تونستم سعی کردم اذیتش کنم.

رضا: چی شده؟

هیچی نازنین گف به داداش خسیست بگو بریم بستنی بخوریم منم گفتم چشممم بعدم با یه لبخند شیطون نگا نازنین کردم آخییی عزیزم چشاش اندازه قابلمه شده بود، یه نگاه به رضا کردم اووو چه لبخند نازنین کشی هم رو لباش بود،

رضا:چشم بستنی هم میخوریم ولی
نازنین خانم من کجا خسیسم؟

نازنین: خب من چیزه

آخی بمیرم زبونش بند اومد دلم سوخت:
عهه داداشییی دوستمو اذیت نکن من شوخی کردم خودم گفتم نه نازی
در همین حین رضا ماشینو جلو یه بستنی فروشی بزرگ پارک کردو چرخید طرف من با انگشت اشار

اشارش زد رو بینیمو گفت: ای شیطون..
دوشنبه 12 شهریور 1397 - 01:22
نقل قول این ارسال در پاسخ
1 کاربر این پاسخ را پسندیدن matizaro


ارسال ها
5
عضویت
1 /6 /1397
پسند شده
2
پاسخ : 2 رمان فرشته زمینی
(قسمت سوم)

من آب هویج بستنی میخورم.

رضا یه نیم نگاه به عقب انداخت و گف نازنین خانم شما چی؟

—منم آب هویج بستنی

رضا از ماشین پیاده شدو به طرف بستنی فروشی رفت...

اون شب خیلی خوش گذشت، بعد از شام هم رفتیم بام تهران و بعد از اینکه نازنینو رسوندیم رفتیم خونه اینقد خسته بودیم که بدون هیچ حرفی به طرف اتاقامون راه افتادیم...
چادر و روسریمو دراوردمو انداختم رو صندلی و با همون لباسا ولو شدم رو تخت و دیگه نفهمیدم چی شد...

—محسن اون گوشتارو آوردن؟

نه خانوم،زنگ زدم گفتن یه نیم ساعت دیگه میرسن..

—تا همین الانشم کلی دیر شده زنگ زدی محمد علی بیاد کمک؟

بله زنگ زدم الاناس که برسه..

آروم چشمامو باز کردم اَََ نمیذارن آدم بخوابه ماشالا انگار بلندگو قورت دادن بلند بلند صحبت میکنن.
چشمام کم کم بسته شدو دوباره گرم خواب شدم ..
با صدای در اتاق چشامو باز کردم

رضا:ریحانه پاشوووو

گنگ نگاش کردم:پاشم که چی بشه؟

_پاشو که بلند شی

بلند شم که چی بشه؟

—بلند شی که پاشی:/

چشمامو کامل باز کردمو نشستم رو تخت ، قیافه جدی به خودم گرفتمو تو چشمای رضا زل زدم: مگه من با تو شوخی دارم مسخرم میکنییییی؟


همینجور که عقب عقب میرفت گفت:ریحانه از جات تکون نخور تا دمپایی بیارم.

با تعجب گفتم چراا؟

—سوسک درو موهاته

همین که گف سوسک مث جن زده ها پریدم بالاو پایین و جیغ کشیدم:رضاااااااا تورو خدااااا بیا بزنشششششش
دیگه اشکم داشت در میومد که رضا دستشو گذاشت رو دلشو بلند بلند میخندید، همیجور که میخندید بریده بریده گفت:واا..ییی...خدااا...شو...خی...کر..دم...د..ختر...

همین که گفت شوخی کردم دوییدم طرفش ، سریع بلند شدو دویید میخواستم دنبالش برم ولی با صدای یالای یه نفر سریع پریدم تو اتاق..

دستو صورتمو شستم ، یه دامن سبز آبی که روش با گیپور گل گلی کار شده بود با یه بلوز چهار خونه که مخلوطی از رنگای سبز ابی، سفید بود و با یه روسری گل گلی همه رنگ پوشیدم و چادرمو هم برداشتمو انداختم رو سرم و رفتم پایین، از دور محمد علیو رضا رو دیدم که روی مبل نشسته بودنو با هم صحبت میکردن...

محمد علی ،پسر خاله فریبا بود که تقریبا همسن رضا هم بود، پسر خسلی خوبی بود، آرومو مهربون ، یادمه بچه که بودم خیلی هوامو داشت ولی کم کم که بزرگ شدم به دلیل نامحرم شدنمون فاصلمونم زیاد شد، مثل رضا دوسش داشتم، واسه همین همیشه احساس میکردم دوتا داداش دارم اما یکیش محرمم نبود...


چادرمو محکم گرفتمو رفتم طرفشون،رضا صورتش طرف من بود اما محمد علی پشتش به من واسه همینم متوجه اومدنم نشد، نزدیک که شدم آروم سلام کردم، محمد علی یهو بلند شدو گفت:سلام ریحانه خانم خوبی؟

ممنون شما خوبی؟

—شکر به خوبی شما، مبارک باشه ، ان شاءالله غذای نذریه قبولی دانشگات رو بخوریم.

تک خنده ای کردمو همینجور که سرم پایین بود گفتم :آی آی زرنگیااا همین که الان میدیم هم واسه رتبمه هم دانشگاه،ولی شما میتونی دوبرابر بخوری که جبران بشه..و هم زمان سرمو بلند کردم و خنده رو لبم کم کم محو شد ..
محمد علی خیره شده بود بهم تو چشماش چیزیو میدیدم که برام خوشایند نبود ، وقتی دید نگاش میکنم سرشو انداخت پایین و بینمون سکوت حاکم شد ...رضا سکوت بینمون رو که دید گف خب منو محمد علی بریم کمک بابا، ریحانه شما هم صبحونتو بخور بیا کمک، بعد زدرو شونه محمد علی گفت: بریم داداش

محمد علی با لبخند گفت: بریم

******

بعد از صبحونه رفتم پیش مامان تا کمکش کنم، البته کمک بهونه بود میخواستم ببینم خانواده اقای مُوَحِّد میان یا نه...:/

آقای موحد دوست صمیمی بابا بود..البته از دوست نزدیک تر، مثل داداش بودن واسه هم دیگه ...

ولی ای کاش هیچ وقت بابا با اقای موحد اشنا نمیشد اینجوری منم به تک پسرش دل نمیبستم...

یاسین پسر اقای موحد بود و دوست صمیمی رضا...
نمیدونم کی و چطوری بهش دل بستم فقط میدونم وقتی که به خودم اومدم که دیگه کار از کار گذشته بود ...

الانم واسه همین دوست داشتم باشه، ببینمش،اما اون چی ، همیشه ازم دوری میکرد، بعضی وقتا فکر میکنم ازم متنفره...
کاش میشد فراموشش کنم کاااش میشد ازش متنفر باشم ولی نیستم ، نمیخوام که باشم، هیچ وقت...


******
مامان؟؟

— همین طور که داشت سبزیا رو می شست جواب داد: جانم؟

کیارو دعوت کردی واسه امشب؟

—اقوام دیگه..

اهاا پس یعنی دوستای بابا نمیان ..

—بابات که غیر از آقای موحد دوست صمیمی که باهاش راحت باشه نداره که اقای موحدم مثل داداشش میمونه مگه میشه تو مهمونیامون نباشه..

بله بله فهمیدم..

وااای خدااایا عاشقتم یعنی بعد از ۸ ماه امشب میبینمش ...
خدایا منو ببخش که بعضی وقتا بی پروا میشم دست خودم نیست...

—ریحـــــــانه

باصدای مامان از فکر یاسین بیرون اومدمو با تعجب نگاش کردم

—حواست کجاست دختر

جانم مامان چیزی گفتی؟

—گفتم برو یه دستی به خودت بکش تا شب چیزی نمونده..

چشم شما کمک نمیخواین؟

—نه دخترگلم همه کارا رو باباتو رضا و محمد علی انجام دادن کاری نمونده..
خدا خیرش بده از صب که اومده یه بند کمک میکنه

کیو میگی مامان؟

—محمد علی دیگه،

اهاا مگه صب اومد؟

—وقتی میخوابی تا لنگ ظهر همینه دیگه از همه چی بی خبری ..

خب مامان نمیدونی که بعد از ۱۲ سال مدرسه رفتنو درس خوندن چه کیفی میده خوابیدن ...
پنجشنبه 12 مهر 1397 - 23:01
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
5
عضویت
1 /6 /1397
پسند شده
2
پاسخ : 3 رمان فرشته زمینی
(قسمت سوم)

من آب هویج بستنی میخورم.

رضا یه نیم نگاه به عقب انداخت و گف نازنین خانم شما چی؟

—منم آب هویج بستنی

رضا از ماشین پیاده شدو به طرف بستنی فروشی رفت...

اون شب خیلی خوش گذشت، بعد از شام هم رفتیم بام تهران و بعد از اینکه نازنینو رسوندیم رفتیم خونه اینقد خسته بودیم که بدون هیچ حرفی به طرف اتاقامون راه افتادیم...
چادر و روسریمو دراوردمو انداختم رو صندلی و با همون لباسا ولو شدم رو تخت و دیگه نفهمیدم چی شد...

—محسن اون گوشتارو آوردن؟

نه خانوم،زنگ زدم گفتن یه نیم ساعت دیگه میرسن..

—تا همین الانشم کلی دیر شده زنگ زدی محمد علی بیاد کمک؟

بله زنگ زدم الاناس که برسه..

آروم چشمامو باز کردم اَََ نمیذارن آدم بخوابه ماشالا انگار بلندگو قورت دادن بلند بلند صحبت میکنن.
چشمام کم کم بسته شدو دوباره گرم خواب شدم ..
با صدای در اتاق چشامو باز کردم

رضا:ریحانه پاشوووو

گنگ نگاش کردم:پاشم که چی بشه؟

_پاشو که بلند شی

بلند شم که چی بشه؟

—بلند شی که پاشی:/

چشمامو کامل باز کردمو نشستم رو تخت ، قیافه جدی به خودم گرفتمو تو چشمای رضا زل زدم: مگه من با تو شوخی دارم مسخرم میکنییییی؟


همینجور که عقب عقب میرفت گفت:ریحانه از جات تکون نخور تا دمپایی بیارم.

با تعجب گفتم چراا؟

—سوسک درو موهاته

همین که گف سوسک مث جن زده ها پریدم بالاو پایین و جیغ کشیدم:رضاااااااا تورو خدااااا بیا بزنشششششش
دیگه اشکم داشت در میومد که رضا دستشو گذاشت رو دلشو بلند بلند میخندید، همیجور که میخندید بریده بریده گفت:واا..ییی...خدااا...شو...خی...کر..دم...د..ختر...

همین که گفت شوخی کردم دوییدم طرفش ، سریع بلند شدو دویید میخواستم دنبالش برم ولی با صدای یالای یه نفر سریع پریدم تو اتاق..

دستو صورتمو شستم ، یه دامن سبز آبی که روش با گیپور گل گلی کار شده بود با یه بلوز چهار خونه که مخلوطی از رنگای سبز ابی، سفید بود و با یه روسری گل گلی همه رنگ پوشیدم و چادرمو هم برداشتمو انداختم رو سرم و رفتم پایین، از دور محمد علیو رضا رو دیدم که روی مبل نشسته بودنو با هم صحبت میکردن...

محمد علی ،پسر خاله فریبا بود که تقریبا همسن رضا هم بود، پسر خسلی خوبی بود، آرومو مهربون ، یادمه بچه که بودم خیلی هوامو داشت ولی کم کم که بزرگ شدم به دلیل نامحرم شدنمون فاصلمونم زیاد شد، مثل رضا دوسش داشتم، واسه همین همیشه احساس میکردم دوتا داداش دارم اما یکیش محرمم نبود...


چادرمو محکم گرفتمو رفتم طرفشون،رضا صورتش طرف من بود اما محمد علی پشتش به من واسه همینم متوجه اومدنم نشد، نزدیک که شدم آروم سلام کردم، محمد علی یهو بلند شدو گفت:سلام ریحانه خانم خوبی؟

ممنون شما خوبی؟

—شکر به خوبی شما، مبارک باشه ، ان شاءالله غذای نذریه قبولی دانشگات رو بخوریم.

تک خنده ای کردمو همینجور که سرم پایین بود گفتم :آی آی زرنگیااا همین که الان میدیم هم واسه رتبمه هم دانشگاه،ولی شما میتونی دوبرابر بخوری که جبران بشه..و هم زمان سرمو بلند کردم و خنده رو لبم کم کم محو شد ..
محمد علی خیره شده بود بهم تو چشماش چیزیو میدیدم که برام خوشایند نبود ، وقتی دید نگاش میکنم سرشو انداخت پایین و بینمون سکوت حاکم شد ...رضا سکوت بینمون رو که دید گف خب منو محمد علی بریم کمک بابا، ریحانه شما هم صبحونتو بخور بیا کمک، بعد زدرو شونه محمد علی گفت: بریم داداش

محمد علی با لبخند گفت: بریم

******

بعد از صبحونه رفتم پیش مامان تا کمکش کنم، البته کمک بهونه بود میخواستم ببینم خانواده اقای مُوَحِّد میان یا نه...:/

آقای موحد دوست صمیمی بابا بود..البته از دوست نزدیک تر، مثل داداش بودن واسه هم دیگه ...

ولی ای کاش هیچ وقت بابا با اقای موحد اشنا نمیشد اینجوری منم به تک پسرش دل نمیبستم...

یاسین پسر اقای موحد بود و دوست صمیمی رضا...
نمیدونم کی و چطوری بهش دل بستم فقط میدونم وقتی که به خودم اومدم که دیگه کار از کار گذشته بود ...

الانم واسه همین دوست داشتم باشه، ببینمش،اما اون چی ، همیشه ازم دوری میکرد، بعضی وقتا فکر میکنم ازم متنفره...
کاش میشد فراموشش کنم کاااش میشد ازش متنفر باشم ولی نیستم ، نمیخوام که باشم، هیچ وقت...


******
مامان؟؟

— همین طور که داشت سبزیا رو می شست جواب داد: جانم؟

کیارو دعوت کردی واسه امشب؟

—اقوام دیگه..

اهاا پس یعنی دوستای بابا نمیان ..

—بابات که غیر از آقای موحد دوست صمیمی که باهاش راحت باشه نداره که اقای موحدم مثل داداشش میمونه مگه میشه تو مهمونیامون نباشه..

بله بله فهمیدم..

وااای خدااایا عاشقتم یعنی بعد از ۸ ماه امشب میبینمش ...
خدایا منو ببخش که بعضی وقتا بی پروا میشم دست خودم نیست...

—ریحـــــــانه

باصدای مامان از فکر یاسین بیرون اومدمو با تعجب نگاش کردم

—حواست کجاست دختر

جانم مامان چیزی گفتی؟

—گفتم برو یه دستی به خودت بکش تا شب چیزی نمونده..

چشم شما کمک نمیخواین؟

—نه دخترگلم همه کارا رو باباتو رضا و محمد علی انجام دادن کاری نمونده..
خدا خیرش بده از صب که اومده یه بند کمک میکنه

کیو میگی مامان؟

—محمد علی دیگه،

اهاا مگه صب اومد؟

—وقتی میخوابی تا لنگ ظهر همینه دیگه از همه چی بی خبری ..

خب مامان نمیدونی که بعد از ۱۲ سال مدرسه رفتنو درس خوندن چه کیفی میده خوابیدن ...
پنجشنبه 12 مهر 1397 - 23:02
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
5
عضویت
1 /6 /1397
پسند شده
2
پاسخ : 4 رمان فرشته زمینی
(قسمت چهارم)
پنجشنبه 12 مهر 1397 - 23:02
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.