تبلیغات در اینترنتclose
هانیه
بازدید از تاپیک : 4
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/64
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
1
عضویت
13 /8 /1397
"هانیه"
پارت اول#

ترس ودلهره داشتم ن بخاطر ماموریتم،ازاینكه بعنوان بادیگارد زن قبولم نكنن...
مردی كه جلوترازمن راه میرفت كناردری ایستادودستگیره روپایین دادوگفت:
-بروتو
وارد سالن بزرگ وباشكوهی شدم، سرچرخوندم یه زن ومرد جوون كنارهم ویه مرد میانسال كه همون مشكات بزرگ، بالای سالن روی مبل سلطنتی لم داده ومشغول گپ زدن با ان دوبود مشكات متوجه حضورم شد،نگاه متعجبی بهم انداخت وگفت:
-بیاجلوتر
جلورفتم ونزدیك مبلش ایستادم،مشكات روبه مرد جوون:
-گفتی بگن سالو...
صدای تیز دختربچه ای
-بامن كاری داشتی بابا؟
دختر كه پشت سرم بود جلواومد.قیافش تقریبا به پونزده شونزده ساله ها میخوردنه بیشتر،مشكات پاروی پاانداخت وتوسكوت اشاره ای به من كرددخترچینی به ابرهاش دادوروبه مشكات:
-این بابا؟!یه دختر
میدونستم سراین دختربودن داستان میشه...لب بازكردم:
-برای ثابت كردن خودم دعوت به مبارزه میكنم
مرد جوون گوشه چشمی بهم انداخت وخطاب به مشكات:
-منكه چشمم اب نمیخوره
پوزخندی رولبم نشوندم:
-امتحانش مجانیه
مشكات روبه مرد كناردستم:
-جمال خانوم روهمراهی كن به باغ
همراه جمال راه افتادم.
منتظر به مردچهارشونه وقدبلندكه روبه روم ایستاده بودخیره شدم....به خودم ومهارتهام اونقد مطمئن بودم كه ترسی ازباخت نداشتم. باحمله ورشدن مرد شروع به دفاع كردم تا جای كه خسته شدحالانوبت من بود كه بادوحركت ازپادرش بیارم.خودموبه پشت سرش رسوندم اولین حركت یه ضربه شدید به پشت زانووبالافاصله ضربه نسبتا محكمی به گیجگاه كاروتموم كردم.
عرق روپیشونیم وپاك كردم وبه بالكن چش دوختم
مرد جوون :bravo
مشكات سری تكون دادوگفت:
-اسمتون خانوم جوان
-هانیه
-خوش اومدی به عمارت من

ادامه دارد.....

فایل های ضمیمه شده
یکشنبه 13 آبان 1397 - 01:54
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.