تبلیغات در اینترنتclose
مو حنایی شیطون من
بازدید از تاپیک : 88
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/67
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
17
عضویت
23 /10 /1397
به نام خدا:رمان من درباره یه دختر شیطون هستش که در یک خانواده متوسط زندگی میکنه که الان با تلاش خودش وبرادرش یه فرد موفقه.که در کره زندگی میکنه اما دیگه از اونجا خسته میشه برمیگرده به ایران و تصمیم میگیره که کار کنه،اونم چه کاری ،پرستاری بچههههه؟
و کلی اتفاقات تلخ،شیرین،شیطنت امیز و امااااا عاشقانه
رمان بسیار باحال و خنده داااار با سوتی های این دختر عاشق.
فایل های ضمیمه شده
یکشنبه 23 دی 1397 - 20:00
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
17
عضویت
23 /10 /1397
پاسخ : 1 مو حنایی شیطون من
قوقولی قووووقووول.صبح شده پاشو،صبح شده پاشو مو حنایی من پاشو،پاشو،پاشوپاشو. یاااااا قمر بنی هاااششششم،ای دیگه صدای چیه؟؟؟
واااای مغول هااا حمله کردن؟؟؟نه بابا مغول چیه؟ واای پس حتما سونامی شده.خاک به سرم.وای من هنوز جوونم،کلی ارزو دارم،نمیخوام جوون مرگ بشم.وای مامان.خدایا خودت کمکم کن به شرفم قسم قول میدم دیگه شیطونی نکنم،امینو اذیت نکنم،خون به جیگر رویا نکنم،نرم رو اعصاب سامی،خدایا من هنو بچم(شما این یه قلمو نشنیده بگیرید،مخش تاب داره)
من:وااااااا نویسنده جون پ ن پ سن مامان بزرگتو دارم حتما،بعدم خو راست میگم دیگه من میدونم میخوام جوون مرگ شم.خو نویسنده جون میذاشتی یکی دو قسمت بگبگذره بعد منو میکشتی، من هنو ندیدمو ندیدم که هنو امینو شوهر ندادم اِاِاِاِ امین که شوهر نمیکنه،زن میگیره،که خیلی بیجا میکنه بگیره خودم دختره را از وسط به دو نیم خواهم کرد.بله ما مااینیم محصول کارخونه چین چینیم
نویسنده:خفهههههههههههه وقتی میگم کم داری میگی نه خو این چرت و پرتا چیه که میگی اخه؟صدای زنگ گوشیته اسکول جان
اِاِاِاِاِ اره راست میگه.دستمو از همون زیر پتو بردم بیرون مبایلمو خفه کردم.خب حالا کی دلش میاد از این جای گرررم،نرررم،راااحت(خفهههه)اهم اهم داشتم میگفتم،دل بکنه؟؟خوب معلومه دیگه،من
با حضار بد بختی کلمو اوردم بیرون.واااا هوا چرا ان قدر تاریکه؟؟؟گوشیمو برداشتم یه نگاه بهش کردم،دیدم وااااا ساعت سه نصفه شبه که.یه سوال الان پیش میاد که:من چرا ساعت گذاشتم؟
خب عسل مخ اکبندتو به کار بگیر فرزندم.چشمامو ریز کردم،لبامو غنچه کردم دادم جلو و تکونشون میدادم مثلااااااا دارم فک میکنم(خیلی حرکت باحالیه یه بار امتحان کنید)
اهاااااا یافتم.رأس ساعت چهار و نیم صبح ما به مقصد ایران پرواز دارییییم.هووووراااااا
همینجوری داشتم رو تخت بالا وایین میپریدم و میخوندم،اخ جونی اخ جون اخ جون
که یهو برادر عزیز تر از جانم به نام کامران خره(خخخخ اگه بفهمه)در اتاقمو باز کرد و داشت با دهن باز منو نگا میکرد.وااااااا داداشم مجنون شد ررررفت.
کامران:خودتی ابجی؟؟؟
من:پ ن پ بیبیته ماسک صورت منو زده تو رو شاد کنه داداشم
کامران اب دهنشو قورت داد و گفت:اهااا اومدم صدات کنم اماده شی کم کم باید راه بیفتیم
من:مگه ساعت چنده؟؟؟
کامران:چهار صبح
من:چییییییییی؟؟؟؟؟
یعنی من یه ساعت خود درگیری داشتم واقعا؟؟؟ یااااا اکثر امام زاده ها.یادم باشه رفتم ایران ویش یه روان پزشک برم حتما.
رفتم تو سرویس اتاقم بعد از عملیات ها تخلیه وایسادم جلو اینه تا دست و صورتمو بشورم که تا چشمم به خودم افتاد به جان شما پرت شدم عقب،نزدیک بود سکته قلبی بزنما،وااای خدا رحم کرد.حالا وضعم
چشمای سرخ به دلیل بیدار ماندن ریاد،پوست گچ دیواری،رمیلو خط چشم پخش شده به دلیل گریه برای رمان ها غمگین ورژ پخش شده درو لبم و در اخر موهای ژولی پولی که یکیش شرق بود یکیش غرب.وووووی بیچاره کامران بگو چرا کپ کرد بدبخت.نچ نچ دیشب از گودبای پارتی که دوستام واسم گرفته بودن برگشتیم با ارایشو موهای تافتی تا دو نصفه شب رمان غمگین میخوندم.والا بایدم اینجوری باشم دیگه.بعد از پاک کردن باقی مونده ارایشم یه لطفی به خودم کردم یه دوش اجمالی هم گرفتم.
دوشنبه 24 دی 1397 - 14:47
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
17
عضویت
23 /10 /1397
پاسخ : 2 مو حنایی شیطون من
قوقولی قووووقووول.صبح شده پاشو،صبح شده پاشو مو حنایی من پاشو،پاشو،پاشوپاشو. یاااااا قمر بنی هاااششششم،ای دیگه صدای چیه؟؟؟
واااای مغول هااا حمله کردن؟؟؟نه بابا مغول چیه؟ واای پس حتما سونامی شده.خاک به سرم.وای من هنوز جوونم،کلی ارزو دارم،نمیخوام جوون مرگ بشم.وای مامان.خدایا خودت کمکم کن به شرفم قسم قول میدم دیگه شیطونی نکنم،امینو اذیت نکنم،خون به جیگر رویا نکنم،نرم رو اعصاب سامی،خدایا من هنو بچم(شما این یه قلمو نشنیده بگیرید،مخش تاب داره)
من:وااااااا نویسنده جون پ ن پ سن مامان بزرگتو دارم حتما،بعدم خو راست میگم دیگه من میدونم میخوام جوون مرگ شم.خو نویسنده جون میذاشتی یکی دو قسمت بگبگذره بعد منو میکشتی، من هنو ندیدمو ندیدم که هنو امینو شوهر ندادم اِاِاِاِ امین که شوهر نمیکنه،زن میگیره،که خیلی بیجا میکنه بگیره خودم دختره را از وسط به دو نیم خواهم کرد.بله ما مااینیم محصول کارخونه چین چینیم
نویسنده:خفهههههههههههه وقتی میگم کم داری میگی نه خو این چرت و پرتا چیه که میگی اخه؟صدای زنگ گوشیته اسکول جان
اِاِاِاِاِ اره راست میگه.دستمو از همون زیر پتو بردم بیرون مبایلمو خفه کردم.خب حالا کی دلش میاد از این جای گرررم،نرررم،راااحت(خفهههه)اهم اهم داشتم میگفتم،دل بکنه؟؟خوب معلومه دیگه،من
با حضار بد بختی کلمو اوردم بیرون.واااا هوا چرا ان قدر تاریکه؟؟؟گوشیمو برداشتم یه نگاه بهش کردم،دیدم وااااا ساعت سه نصفه شبه که.یه سوال الان پیش میاد که:من چرا ساعت گذاشتم؟
خب عسل مخ اکبندتو به کار بگیر فرزندم.چشمامو ریز کردم،لبامو غنچه کردم دادم جلو و تکونشون میدادم مثلااااااا دارم فک میکنم(خیلی حرکت باحالیه یه بار امتحان کنید)
اهاااااا یافتم.رأس ساعت چهار و نیم صبح ما به مقصد ایران پرواز دارییییم.هووووراااااا
همینجوری داشتم رو تخت بالا وایین میپریدم و میخوندم،اخ جونی اخ جون اخ جون
که یهو برادر عزیز تر از جانم به نام کامران خره(خخخخ اگه بفهمه)در اتاقمو باز کرد و داشت با دهن باز منو نگا میکرد.وااااااا داداشم مجنون شد ررررفت.
کامران:خودتی ابجی؟؟؟
من:پ ن پ بیبیته ماسک صورت منو زده تو رو شاد کنه داداشم
کامران اب دهنشو قورت داد و گفت:اهااا اومدم صدات کنم اماده شی کم کم باید راه بیفتیم
من:مگه ساعت چنده؟؟؟
کامران:چهار صبح
من:چییییییییی؟؟؟؟؟
یعنی من یه ساعت خود درگیری داشتم واقعا؟؟؟ یااااا اکثر امام زاده ها.یادم باشه رفتم ایران ویش یه روان پزشک برم حتما.
رفتم تو سرویس اتاقم بعد از عملیات ها تخلیه وایسادم جلو اینه تا دست و صورتمو بشورم که تا چشمم به خودم افتاد به جان شما پرت شدم عقب،نزدیک بود سکته قلبی بزنما،وااای خدا رحم کرد.حالا وضعم
چشمای سرخ به دلیل بیدار ماندن ریاد،پوست گچ دیواری،رمیلو خط چشم پخش شده به دلیل گریه برای رمان ها غمگین ورژ پخش شده درو لبم و در اخر موهای ژولی پولی که یکیش شرق بود یکیش غرب.وووووی بیچاره کامران بگو چرا کپ کرد بدبخت.نچ نچ دیشب از گودبای پارتی که دوستام واسم گرفته بودن برگشتیم با ارایشو موهای تافتی تا دو نصفه شب رمان غمگین میخوندم.والا بایدم اینجوری باشم دیگه.بعد از پاک کردن باقی مونده ارایشم یه لطفی به خودم کردم یه دوش اجمالی هم گرفتم.
دوشنبه 24 دی 1397 - 14:50
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
17
عضویت
23 /10 /1397
پاسخ : 3 مو حنایی شیطون من
بعد از یه دوش خییییلی واجب رفتم سر چمدونم تا یه لباس بردارم تا فرودگاه بپوشم.یه مانتوقهوها_کرم با شال و شلوار مشکی و یه کفش پاشنه پنج مشکی تیپم کامل شد.نشستم پشت میز ارایشم تا یکم به خودم برسم.والاااا ما که خودمون. خوشکل نیستیم شاید لوازم ارایش یکم خوشکلمون کنه.یه کرم ضد افتاب،رژگلبه تی کمرنگ،یه رژ گونخ قهوه ای خیییلی کمرنگ.الان اگه غزل اینجا بود میگفت:اگه خییییلی کمرنگ چرا زدی؟
با یاد اون یکی قولم به قول امین ستاره های تو چشمم خاموشخاموش شد(اهوع ستارررره؟) کاش زود تر حالش خوب شه.حالا فعلاااااا بیخیال غصه.داریم میریم ایراااااان.کشور مااااادری.گفتم مادری یاد مامان خوشکلم افتادم.خوب اولین برناممون تو ایران مشخص شد،رفتن به دیدار مااادرررر.یه نگاه تو ایینه به خودم کردم.تقریبا از وقتی که به سن قانونی رسیدم دیگه ایران نبودم،یعنی میشههههه: هفت سال اره هفت سااااال تو دیار غربت که با همه خوشی ها و ناخوشی هاش بهم خوشگذشت به جز اخرش که...بخیال،خب بریم سراغ عملیات سنگین مو شونه کردن.
به به کی میره این همه راه رو؟؟کی میاد این همه مو رو شونه کنه بابا(دخترا میدونن چه حسیه)
بعد از کلی بدبختی که موهام شونه شد شروع کردم به گیس کردنشون.همیشه گیس کردن ممو رو دوست داشتم واسه همین همه مدلشو بلد بودم.خیلی ساده موهای حنایی بلندمو که تا کمرم بود رو شون کردم موهای جلومم کج ریختم کنار صورتم.
اخیششششش چه کار سختیه این مو شونه کردن هاااا البت گیس کردنشو فاکتور بگیریم.
موهای حناییم به صورت سفیدم میاد.لپام توپره و سرخ،لبامم نه کوچولو نه خیلی قلوه ای و به رنگ صورتی.چشمامم قهوه ای بین روشن و تیره.خیلی دوست داشتم چشم هام رنگی باشه هاااا ولی یه بااااار امتحان کردم اینقد یعنی اینقققققد بیریخت میشدم که از چیز خوردن خودم پشیمون شدم چشم هام به رنگ موهام میاد و قشنگه.موهامم که حنایی نه روشن ونه تیره با رگه هایی از طلایی که وقتی میرم تو افتاب طلاییش بیشتر میشه.اووووف دهنم کف کرد بابا چقد خودمو تصیف کنم براتون که بدونین خوشکلم.(زرررت،پپسی گرونه بابا میرندا باز کن)
شالمم با یه مدل انداختم رو سرم و رفتم پایین صدای بچه ها از تو اشپز خونه میومد.رفتم تو اشپز خونه و با صدای شاد همیشگیم یه سلام بلند دادم که...
این داستان ادامه دارد...
دوشنبه 24 دی 1397 - 17:00
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
17
عضویت
23 /10 /1397
پاسخ : 4 مو حنایی شیطون من
وارد اشپزخونه که شدم صدای شلیک خنده بچه ها بلند شد.اوا اینا چشونه؟؟؟منگل شدن؟نه بابا اونو که بودن.دیوونه شدن؟ نه بابا اونم که تو خونشون بود از اول.پ چی شدن؟
مثل بز(البته بز سامی است با جد و ابادش)زل زده بودم به این موجودات تازه کفش نه نه کشف شده.رویا که سرشو گذاشته بود رو شونه سامی حالا کی بخند،سامی هم که از خنده اشکش در اومده بود.با چشمای گرد به این صحنه نگاه میکردم.کامران هم که طبق معمول داشت قهقه میزد.امینم که در شمال میز داشت عاشقانه نگام میکرد.وااااا یه نگاه به سر و وضعم کردم یه وقت موی هفت رنگی دماغ قرمزی نداشته باشم.دیدم نه چیزی نیست.یه چند دقیقه صب کردم اینا خندشون تموم شه ولی زهی خیال باطل تموم که نمیشد هیچ این کامران هی به من نگاه میکرد هی میزد زیر خنده. نه اینطوری نمیشه باید خودم ساکتشون کنم.گلومو صاف کردم دستامم گذاشتم رو گوشم.یه جیغ فوق بنفش کشیدم که الاوه بر اینا صدای تیک تیک ساعتم خفه خون مرگ شد به سلامتی.
من:دهه هی هیچی نمیگم دوباره ادامه میدن.چیه؟موهام هفت رنگه؟یا دماغم قرمز؟شایدم جورابم سوراخه؟هی مثل بزا میخندن.خو بگین شاید مام خندیدیم
امین:بیا خواهری اینقد حرص نخو چاق میشی از خاستگار میفتی عزیزم،بیا صبحانتو بخور که باید راه بیوفتیم،بدو دخمل مو حنایی
با ناز و کرشمه رفتم کنار امین نشستم شروع کردم به لمبوندن.حالا بخور بخور تموم میشه بخور تموم شد بخور بخور.خخخخخ منم به اینا کشیدم نمیدونستم هاااااا
سیندرلا خفته:خو اسکول اینا خوانوادتن پ میخواستی به کی بری؟به پسر همسایه؟؟
من:وااا سیندر(مخفف سیندرلا)حالا تو هم هی از ما غلط املایی بگیر.ایییش
بعد از لمبوندن بسیار که به احتمال زیاد یه دو سه تا اضاف کردم بلند شدیم که تشریف ببریم فرودگاه.
بعد از کلی ابغوره گرفتن من و رویا و به زووووور جدا کردنمون توسط امین و سامی،سوار پورش سامی شدیم راه افتادیم سمت فرودگاه.
به دلیل اینکه من و رویا زیادی با جنبه تشریف داریم،رویا نیومد فرودگاه،با امین و اون دوتا نخاله حرکت کردیم.(دقت کردین امینو جزء اون دوتا حساب نکرد؟؟)
رسیدیم فرودگاه.یه دلم خوشحال بودم که به وطنم برمیگردم تو یه دلم ناراحت که از اینجا،دوستام،خونم،سامی و رویا جدا میشم.بغض دوباره نشست تو گلوم اما با توجه به اینکه اهل گریه کردن نیستم مهارش کردم.از دوسال پیش به خودم قول دادم که قوی بشم مثل یه مرد که هیچ کس نتونه به خواهرم اسیب برسونه.البت تصمیم قوی بودنو که از وقتی اومده بودیم کره گرفته بودم اما دوسال پیش خیلی جدی شد...
پسرا همدیگرو تو اغوش کشیدن.مردونه و صمیمی،سامی اومد سمتم،منو برادرانه کشید تو بغلش،واسم دلنشین بود بودن تو بغل داداشی که مردونه همیشه پشتم بود،مثل یه داداش واقعی.
بعد از تحویل چمدون ها و کارهای متفرقه رفتیم که سوار هواپیما بشیم.
بلیت ها رو تحویل دادیم رفتم که صندلیمو پیدا کنم.منو کامران تو ردیف وسط بودیم و امین پشت سرمون من وسط بودم و کامران دست چپم بود و یه پسره دست راستم به احتمال زیاد منو شناخته بود چون هی واسه خودش ادا اطوار(نمیدونم املاییش درسته یا نه،اطفار)در میاورد.یه اخم نشست میون ابروی مردونه امین و کامران.جفتشون رفتن سمت پسره و بهش گفتن جاشو با امین عوض کنه که چون بغل دستیش من بودم،مخالفت کرد،اما نمیدونم امین چی تو گوشش گفت که از جاش پاشد و رفت صندلی پشت.خخخخخخ مطمئنم از زور و بازوش استفاده کرد.امین و کامران هر دو به لطف باشگاه هیکلاشون ماشالا خیلی رو فرم و خوشکل بود و قدشون هم که یکو هشتاد بود.درسته کره ایا بلندن اما لاغر مردنین دیگه میدونین.من وسط بودم و امین و کامران کنارام و مثل بادیگاردها دور و اطرافشون رو میپاییدن.از تو صیف خودم دربارشون خودمم خندم گرفت.ریز خندیدم که امین که همیشه با خندم زوق میکرد با لبخند سرشو کج کرد و گفت:
امین:میخندی وروجک؟وقتی میگم با شخصی بریم واسه این چیزاس
من:اِاِاِاِ امین ضد حال نزن دیگه،خو دلم خواست دیگه دعوام نکن.
کامران:اره دیگه از ما دوتا نره غول با این قیافه و بر و رو،بادیگارد ساخته دیگه بایدم بخنده
من: خوشم میاد خودت میدونی نره غولی داداشم
کامران:من گفتم ما تو چرا تبدیلش کردی به تو؟
من:چون چ چسبیده به را
کامران:اِاِاِاِ من فک کردم را چسبیده به چ
من:خو از بس خنگی دیه ولی خوب فرزندم سوال داری بیا ازم بپرس خو من جوابگو به همه هستم هاااا
کامران:ببند(خواستم جوابشو بدم که امین مثل همیشه به دعوامون خاتمه داد.)
هدفونمو گذاشتم رو گوشم و چشمامو بستم به این هفت سال از زندگیم فکر میکردم.از کجا به کجا رسیدم،از دانشجوی پزشکی رسیدم به تجارت،تجارت مد.یه تجارت موفق که هیچکس فکرشم نمیکنه که یه دختر مدریتش کنه.برگشتم به هشت سال پیش که قرار بود کنکور بدم،که‌بکش میخوندم که دانشگاه علوم پزشکی شیراز قبول شم،که شدم،ولی خب تجارتو بیشتر از پزشکی دوست داشتم یه جورایی تو خونم بود دیگه،جو و ابدم تاجر بودن،البته جد و اباد واقعیم...
هشت سال پیش:
تند تند داشتم لباس میپوشیدم که از کلاس جا نمونم. اِی خدا هیرت نده رویا که منو تو به خاک سیاه میشونی اخر.امروز با یه استاد بد قلق نکبت داشتیم که اگه یه دقیقه هم دیر کنی مساوی با افتادن تو این ترم بود.این رویایه خیر ندیده هم که دیشب تا ساعت دو نصفه شب از دختر و پسر خاله فرشته مانندش که بیا بهت نشونشون بدم اخرم راضیم کرد که ببرتم پیششون.بعدم واسه اینکه منو اذیت کنه که این همه فک زده،ساعت گوشیمو خاموش کرده.به سرعت هرچه تمام تر تاکسی گرفتم و سوار شدمو رسیدمو پیاده شدمو رفتم در کلاس،در زدم و استاد با صدای نکرش جواب داد تا وارد شدم ششروع کرد:
استاد:خانوم پویااااا این چه وقت اومدنهههه؟(همه اینارم با داد میگفتاااااا)
من:ببخشید استاد به خدا من...
استاد:ساکت خانوم.بفرمایید بیروووون
منم که عادت ندارم کسی سرم داد بزنه با صدای کنترل شده:
اقای محترم من که گفتم دلیلم قانع کننده است شما الکی داد میزنید،بعدم همیچین هم ارزو ندارم بشینم سر کلاس تو(دیگه کمکم صدام میرفت بالا)بعدم یه نگاه به رویا کردم که با رضوان یه دوربین دستشون بود فیلم میگرفتن.من شمارو ادم میکنم حالا ببین.
چهارشنبه 26 دی 1397 - 16:48
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
17
عضویت
23 /10 /1397
پاسخ : 5 مو حنایی شیطون من
به معنای واقعی کلمه ر*ی*د*ن تو حالم(من شرمندم واسه به کار بردن این حرف های زشت)یعنی به معنای واقعی کلمه هااااا دیگه خودتون بدونین در چه حد.رفتم نشستم تو سلف دانشگاه یه قهوه و کیک هم واسه خودم سفارش دادم،چون مطمئنم دهنم الان بو گراز مرده میده.نشستم به خوردن و البته فکر کردن واسه تلافی اون حال گیری.داشتم مثل چی میخوردم که یه چی دنننگ خورد تو ملاج مبارکم با قیافه جدیم که در مواقع خیلی خااااص ازش استفاده میکردم که با قیافه شیطونم برزخ تا بهشت فرق میکرد،برگشتم سمت یارو که با نیش باز رضوان(دوست دوران بچگیم که با هم مدرسه رفتیم،کنکور دادیم،وقبول شدیم)مواجه شدم.بدون توجه به این که داخل دانشگاه هستیم شروع کردم به فوحش دادن به این دختره بیییب سانسور
من:ای بمیری دختره خاک بر سر نکبت میمون اشغال عوضی.اون چه غلطی بود که کردین هااا؟اِی الهی بی شوهر بمونی من بهت بخندم،ای الهی تو دسشویی مردونه گیر کنی شیمیایی بشی بمی..
یهو با دست کوبوندم تو دهن خودم و یه نگاه به اطرافم کردم..دیدم بببلههههه کل دانشگاه وایسادن دارن به من اسکول(البته دور از جونم)نگاه میکنن.اون رویا هم که با اون دوربین نکبتش داشت فیلم میگرفت. ای بی عفت شدم ررررفتتتت.فوری رضوان دستمو گرفت از سلف که چه عرض کنم کلا از دانشگاه زدیم بیرون.
این داستان ادامه دارد...
جمعه 28 دی 1397 - 16:51
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
17
عضویت
23 /10 /1397
پاسخ : 6 پارت چهار
وقتی با رضوان اومدیم بیرون جفتمون ترکیدیم از خنده بعدم که رویا اومد پیشمون دیگه سه تایی میخندیدیم.رضوان میون خنده هاش گفت:
رضی(مخفف رضوان):وای دختر تو معرکه ای تو ددددستشویی مردونه گیر کنممم؟چراااااا؟
من:خو معلومه دیگه دیوونه اه اه تا حالا رفتی تو دشویی مردونه؟؟؟من رفتم اَااای یه بار برو یَک حالی میده(بعدم به صورت نمایشی عوق زدم)
بعدم سه تایی با لبای خندون راه افتادیم سمت خونه رویا یینا.رسیدیم دم در خونه پیاده شدیم. نمیدونم چرا امروز دلم شور میزنه.رویا با کلیدش درو باز کرد رفتیم داخل.واااا این صدای چیه؟
من:رویا،صدای...صدای جر و بحث نیست؟؟؟
رویا:نمیدونم.بیا بریم داخل ببینم.
رفتیم داخل،وارد پذیراییشون شدیم.یه پسر خوش قد وبالا که پشتش به من بود،داشت با پدر و مادر رویا و یه زن و مرد دیگه جر و ببحث میکرد.
پسره:دیگه کی میخواین بهش بگین؟؟دیگه تا کی باید از دور نگاش کنم اخه؟؟(با داد میگفتاااا)
زنه:مامان جان الان وقتش نیست.باید یه جوری حاضر باشه که با موضوع کنار بیاد یا نه؟رویا داره...
یهو رویا با یه صدای بلند گفت(که چون بغل گوشم بود از جا پریدم)سلااااممم
من:اِاِاِاِاِ چته روااانی زهره ترک شدم دیواانه چته؟مگه انجلینا جولی اومده که اینجوری اعلام حضور میکنی؟؟؟اِاِاِاِ
یهو کل جمع از خنده ترکید.واااا مگه جک گفتم که اینجوری میخندین؟؟؟؟اون پسره هم داشت با یه لبخند خاص نگام میکرد،که یهو اومد سمتم که بغلم کنه بعد یهو رویا پرید جلوش که مثلا میخواسته اونو بغل کنه،ولی من که فهمیدم.رویا یه چیزی دم گوشش گفت که اروم شد و رویا رو بغل کرد.انگار خیلی باهم صمیمی هستن هاااا.رویا که از بغل پسره اومد بیرون،پسرم دستشو دور کمر رویا حلقه کرد.رویام یه لبخند به روش پاشید و روبه ما گفت: اینم پسر خاله من که کلی ازش تعریف کردم.
من:اهااااا همون پسر خاله فرشتتون دیگه؟؟؟
رویا با خنده:اره،همون
یه نگاه به پسره کردم نمیدونم چرا لبخندش واسم این همه خاص بود...
این داستان ادامه دارد.
دوشنبه 01 بهمن 1397 - 17:16
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
17
عضویت
23 /10 /1397
پاسخ : 7 مو حنایی شیطون من
تو کافی شاپ نشسته بودم،منتظر امین بودم.حالا حتما میپرسین امین کیه؟؟؟ خو خودم بهتون میگم به مختون فشار نیارین واسه سلامتی ضرر داره عزیزانم،بلی دکتر عسل هستم فارغ ال تحصیل از دانشگاه علوم پزشکی شیراز.اهم اهم داشتم میگفتم،امین همون پسر خاله فرشته رویا است.خخخخ جاتون خالی باهم ریختیم رو هم.
سیندر خفته:وای خاکم به سر تو کی با اون ریختی رو هم ؟؟؟
من:وقت گل نی.
سیندرخفته:همون موقع که مرغ ها میگفتن تِی تِی
من:وااا چرا جمله را نِپس موکونی خواخور(چرا جمله را نصف میکنی خواهر)
سیندرخفته:ببند بینیم بااااا
من:چششششم.وای خاک تو سرت ببند ببند که سوژه رسید.
سیندرخفته:سوووژژژه؟سوژه کیه؟
من:خنگ امین دیگه
فهمید چی شده خفه خون مرگ گرفت.(بیتربیت)خفه باااااووو
از همون سر میز واسه امین که دختر هایی که کنار در نشسته بودن تو کفش بودن،دست تکون دادم.
با لبخند واسم دست تکون داد و اومد طرفم.یه لبخند پر محبت به جواب لبخندش زدم که دخترا یه چی بهش گفتن که نفهمیدم امینم با پوزخند جوابشونو داد.
این داستان ادامه دارد.
دوشنبه 01 بهمن 1397 - 17:43
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
17
عضویت
23 /10 /1397
پاسخ : 8 مو حنایی شیطون من
امین دیگه رسیده بود به میز.هنوز ننشسته بود شروع به وراجی کرد.
امین:به به عسل خانوم،ستاره سهیل شدین بانووو،تحویل نمیگیری،نمیگی من مردم،زندم ،دم مرگم ، دارم میمیرم ، نفسای اخرمه ،کجام، چیکار میکنم...(هنو میخواست ادامه بده که پریدم میون حرفش)
من:دِ ببند الاااغ یه بند حرف میزنه.بذا کلام من منعقد بشه بد ببندمون به رگبار برادر من،چرا همچین میکنی.اِاِاِاِاِاِاِ
امین:خوب بابا تو که از من بد تری
من:حقته با تو باید همینجوری حرف زد الاغ جان
امین:باشه بابا ما همیشه پیش شما تسلیمیم بانووو.چیزی سفارش دادی؟چی میخوری؟
من:اوووممممم بستنی،کیک شکلاتی،اسپرسو
امین:چیز دیگه میخوای بگو ها تعارف نکنی یه وقت.
من:نه دیگه گرون ترین منو همین بود که سفارش دادم قربونت.
(امین یه لبخند خاص زد و زیر لب گفت:بچه پرو)
من: حالا چون خیلی فشااااار میارریییی واسم هات چاکلت هم سفارش بده.

خلاصه سفارشامون داشت میومد.منم همینجوری داشتم قربون صدقه بچه هام میشدم که از همون دور بهم چشمک میزدن.امینم تر تر داشت بهم میخندید.منم از یه طرف به این فحش میدادم و از اون طرف قربون صدقه بچه ها میشدم.بالاخره بعد از عمری بچه هام رسیدن به مقصد.اون یارو بچه هامو گذاشت رو میزو رفت.(حالا چرا به کارکن بدبخت فحش میدی؟)عشقم کشید.ببند دهنتو بذا با بچه هام خوش باشم.
من:واااای قربونتون بره مامان الهییییی
امین با لحن فوق تعجب:ماااماااننننن؟؟؟
من:اره دیگه،بچه هامن

بعدم با کلی ذوق و شوق مشغول خوردن شدم.تو یه لحضه که سرمو بلند کردم با نگاه امین که داشت عاشقانه وبا لبخندنگام میکرد،مواجه شدم.با سر ازش پرسیدم چیه؟؟اونم همین جوری با سرگفت هیچی
دوباره مشغول خوردن شدم.از همون روز که امینو خونه رویا دیدم،با هم صمیمی شدیم.نمیدونم چرا واقعا؟امین تنها پسری بود که بهش اجازه دادم بهم نزدیک بشه.حتی تو دانشگام به پسرا اجازه نمیدادم بهم بیش از حد ممکن نزدیک بشن،فقط در حد جزوه دادن و جزوه گرفتن بود.اما...امین... امین با همشون فرق داشت از همون روزم که با هم صمیمی شدیم بهم میگه بانو.نمیدونم چرا ولی عاشق این کلمه شدم،انگار بهم قدرت میده.
بعد از اینکه خوردنم تموم شد به پیشنهاد امین قرار شد بریم خونه رویایینا تا خواهر امینو ببینم.
رسیده بودیم تو حیاط.از ماشین پیاده شدیم با هم راه افتادیم سمت خونه.
رو مبل های سلطنتی خونه رویا نشسته بودم که یهو صدای خودم پیچید تو سالن.از تعجب دهنم وا مونده بود.با تعجب از جام بلند شدم و برگشتم پشت سرمو نگا کردم،یه دختر عین خودم وایساده بود،جلوم.دوباره با صدای بلند تری سلام کرد و دستشو اورد جلو.نمیدونم واسه چی غش کردم؟؟
واقعا واسه چی؟؟مسئولییین پاااسخ گووو باااشین،چرا من غش کردم؟؟یکی بیاد به من جواب بده.
**********************************************************************************************
وقتی به هوش اومدم تو اتاق رویا بودم،یه سرمم تو دستم بود.یه نگا به ساعت روی دیوار اتاق رویا کردم.ساعت ۸شب بود به نظرم.اصن من اینجا چیکار میکنم؟؟؟هِن؟
همین جوری داشتم به مخ اکبندم فشار میاوردم که یادم بیاد من اینجا چیکار میکنم.یهو همه چی مثل فیلم اومد جلو چشمم.امین..کافی شاپ....خوا..خواهرش...مثل من...
سرمی که تو دستم بودو کشیدم بیرون و شالمو که کنار تخت بود پوشیدم.از پله های طبقه دوم که اتاق رویا بود رفتم پایین.یه صداهایی از تو حالشون میومد راهمو به سمت اون ور کج کردم.وارد حال که شدم متوجه شدم همه هستن.رضوان،رویا(مامان و باباش)،امین(مامان و باباش که خیلی باهاشون صمیمی شده بودم و اونام خیلی دوستم داشتن)بع.. مامان بابای خودمم که هستن.علی و زهرام(خواهر و برادر بزرگ ترم)که هستن.
چشمم افتاد به اون دختره که کپی من بود.یه نگا به رضوان که الان دیگی بغل دستم وایساده بود کردم و با چشمای اشکی و صدای گرفته گفتم: رضی این دختره چرا کپی برابر اصله منه؟؟دارم خواب میبینم نه؟بگو خوابه.حداقل بگو که توهم زدم.
همون دختره اومد طرفم با یه صدا که مثل مال خودم بود وقتی حرصی میشدم،گفت: هووویی خوشگله ابجیمی باش ولی توهم خودتی و هفتاد پشتت.خودت وهمی مگه جسم به ای گندگی که نه چون نیستم ولی حالا هرچی.نمیبینی؟

دستمو بردم جلو فرو کردم تو لپش و هِی فشار میدادم.میخواستم مطمئن بشم واقعی هست.که یهو دستمو از رو لپش جدا کردو گفت:چته دختره وحشی لنگه امینی واقعا.لپم سوراخ شد میمون.

یه لحظه یه چی یادم اومد.این..این...گفت.. من چیشم؟؟ااااببجیییی؟؟

من:تو گفتی من چیه تو اَم؟؟؟
(این دفعه امین تند تند شروع به حرف زدن کرد.)

امین:تو خواهر منی.عسل آسایش،نه خواهر علی رضا پویا.دختر امیر اسایش،نه حمید رضا پویا.خواهر دوقلو غزل اسایشی نه خواهر کوچیک تر زهرا پویا.دختر سهیلا رنجبر،نه دختر ملیحه محمدی.تو.خواهر.منی.عسل اسایش.اخیییششش راحت شدم تو گلوم گیر کرده بود باباااا.نگا چه منطقی برخورد کرد.

با این جمله اخرش اوار شدم رو مبل پشت سرم و مثل ابر بهار،بی صدا گریه میکردم.به قول رویا وقتی این جوری گریه میکنم دل سنگ معمولی که هیچی دل اذرین هم به حال من اب میشه.
رویا فوری دوید سمتم و با تشر رو به امین
گفت:این چه طرز خبر دادنه بیشعور بچم پس افتاد.خبر خوشحالی هم بخوای بدی یه مقدمه چینی مکنی خوو.دیگه چه برسه به این خبر.
بعدم از خدمت کارشون خواست واسم اب قند بیاره.اب قند که رسید فوری از تو دست خدمت کاره و رویا چلپیدمش و خواستم یه نفس سر بکشم که یه قطره که خوردم حالم به هم خورد.

من:اَاَاَاَاَی چه بد مزه بود.حالم به هم خورد.اه(ایجوری که گفتم کل جمع از خنده ترکید.یه نکا به امین خندون کردم و با اخم شروووووع کردم)
من:مررگ،مرررض،حناااق،پسره بیشعور این چه طرز خبر دادنه؟پسره ی شاس بزنم چک و پوزتو سرویس کنم که ادم شیییییی؟

وقتی جمع از خنده ترکید فهمیدم کلییی جلو مامان و بابای واقعیم گاف دادم اساااسییی.
***********************************************************************************************
با تکونای امین از عالم گذشته اومدم بیرون و رسیدم به الان و فهمیدم بالا خره رسیدم به وطنم... زادگاهم کشورم،جایی که خاکش برام کلی ارزش داره و مقدسه...

(اوه اوه چه ادبی شدم من یهو.دقت کردین؟)





سه شنبه 02 بهمن 1397 - 15:28
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
17
عضویت
23 /10 /1397
پاسخ : 9 مو حنایی شیطون من
بعد ازتحویل گرفتن چمدون ها همراه با امین و کامران به سمت خروجی حرکت کردیم.بازم من وسط بودم و اون دوتا کنار دستم.
خو به من چه تقصیر خودخودشونه که مثل بادیگاردان.خخخخخ،کامران بفهمه همینجا گردنمو خورد میکنه به جان شما.
یه دستمو دور بازوی کامران قفل کردم و اون یکی دستمم تو دست امین قفل کردم.با این حرکتم جفتشون یه لبخند عسل پودر کن زدن که به مرررگ سامی همون جا ذوب شدم.
از پشت همون دیوار شیشه ای معروف رضوانینا رو دیدم.با ذوق بچگونه به امین و کامران نشونشون دادم که اونام لطف کردن کلی به این ذوق من خندیدن.
از دیوار که گذشتیم با دو رفتم تو بغل رضوان که اگه مسعود پشتش نبود جفتمون پخش زمین میشدیم.

من:وااااییی سلام رضیییی.دلم کلیییی واست تنگ شده بود دیوونههدیوونهههه.

مسعود:خب بابا زنمو اب لمبو کردی ولش کن بابا

من:خبه خبه مثل اینکه زن جناب عالی اول رفیق من بود اومدی دزدیدیش نکبت.

مسعود:خب بابا حالا نزن مارو غلط کردم.

من:افرین افرین ادامه بده فرزندم.

بالاخره مراسم سلام و خوش امد گویی توسط تماااامی بچه ها که شامل:مسعود،رضوان،خشایار،
مهدی،سروش،نیکی،نیلی،نیما،مائده،هدیه،هانیه،میشد.
به اتفاق همه بروبکس ارازل(درسته نوشتاریش؟)راه افتادیم سمت خونه ما.
بچه ها همشون ماشین اورده بودن،یعنی مهدی و سروش با هم،مسعود و رضوان باهم،خشایار و مائده و هدیه باهم،نیکی و نیلی و نیمام باهم.
خو تو این الودگی هموا یعنی چی که همتون ماشین اوردین اخهههه؟با یه ماشین میومدین خووووو
سیندرخفته:خو اسکول این همه ادم چه جوری با یه ماشین میومدن؟یه گردان ادم هستن

من:اولا راجب خلنواده خودت اینجوری حرف بزن نکبت بی ادب بعدم با یه کم خواهرانه نشستن حل بود دیگهههههه بااااااا

سیندرخفته:من حریف تو نمیشم به همین افکار اسکولانت ادامه بده باااهووووش

من:من اسکووولممم؟؟؟ بیا جوابتو بدم.بیا بینننم.

اَاَاَاَیییی خِخِخِدااااا کی یه وجدانش میگه بیا جوابتو بدم اخه؟؟نه.خدا وکیلییییی کی میگهههه؟؟

سیندرخفته:خووو معلوومه تو اسکول دیییگههه

بیییییی ااادببب.اوووففف خوب شد شرش کنده شد میمون نکبت.وقتی از خود درگیری های خفیفم راحت شدم،فهمیدم،ببببععع نشسته بودیم تو ماشین باباااا
تو ماشین تاااازه یادم اومد از این دوتا بپرسم که چرا سر میر ضبحونه میخندیدن.

من:میگم.صبح.. شما چرا تا من وارد شدم خندیدین؟؟؟(یهو جفتشون با هم زدن زیر خنده.واااا)

کامران؛واااای اجی از صبح تا حالا تازه سادت اومده بپرسی؟؟؟

من:خو اره مگه چیه الان یادم اومد.
دوباره جفتشون با شدت بیشتری به خندیدن ادامه دادن که کمکم منم از خنده اونا خندم گرفت.
خدا جمیعااااا شفامون ببده.اااامییییین.بلند تررررررر.

(وااای این دختر یه اوجوبه جدید کشف شده است.تا اینجا امید وارم که خوب بوده باشه.بعد از این خیلی اتفاقات جالب تر واسه این دختر و برادراش و خواهرش میفته که خوشحال میشم بخونینش.
خواهر قصه ما الان غایبه.چون به خاطر اتفاقاتی در بستر بیماری به سر میبره.اما میاد و قصه جالب تر میشه با دو برادر عااااشقققق.)




چهارشنبه 03 بهمن 1397 - 17:20
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
17
عضویت
23 /10 /1397
پاسخ : 10 مو حنایی شیطون من
سلام به دوستان عزیزی که تا الان همراه من بودن.بالاخره موفق شدم بعد از سربلندی در امتحانات نوبت،پارت بذارم.شرمنده به خاطر این همه مدت.امیدوارم که تا الان دوست داشته باشین و از رمان خسته نشده باشید.اگر اشتباهاتی در رمانم هست به بزرگی خودتون ببخشید.
************************************************************************************************
#پارت پنج:من میخوام کار کنننننم.تصویر: /weblog/file/forum/smiles/28.gif

دیگه داشتیم میرسیدیم خونه.ولی نه خونه همیشگی که مامانیم توش منتظرم بود.یه خونه ویلایی که خدمت کارها و نگهبانا منتظرم بودن.
خونه ای که به قول امین من بانوی توش بودم ‌و باید بانویی میکردم.امین اعتقاد داره من باید مثل ملکه ها زندگی کنم.خودمم نمیدونم چرا واقعا.همیشه که میپرسم میگه چون واقعا هستم.
نمیدونم شاید چون به مامان و بابا قول داد بهترین زنگی رو واسم بسازه اینجوری میگه.مسئولیت امین به عنوان برادر بزرگ بودن خیلی سخته.
کامران هم خیلی هوامونو داره هاا از حق نگذریم بیشتر از امین سخت میگیره،ولی خب بیشتر مواقع باهام چهار پایه است.امیر هم که نگم سنگین ترم.سرش خیلی شلوغه.در واقع خیلی واسه ما وقت چندانی نداره.
حواسمو دادم به بچه ها که داشتن وسط خیابون جانگولک بازی در میاوردن.خشایار که با اون هیکلش سرشو از تو ماشین اورده بود بیرون و با دخترا جیغ جیغ میکرد.به جاااان خودم صدای من از این کلفت تره.
یکم که با امین و کامران بهشون خندیدیم،هوس کردم منم باهاشون شیطونی کنم.پنجره رو باز کردم و رو به خشار(دوستان غلط املایی نیست،این جوری صداش میکنه)گفتم:(البته نماند به جز اقایون راننده که همون مسعود و نیما و کامران باشن بقیه کله ها بیرون بود و همه داشتن جیغ جیغ میکردن)
خشارصدات از من که دخترم نازک تره انتر ادم باش یکم شاید یکی مغزشو کره الاغ گاز گرفت اومد زنت شد.نکن این کارارو خودتو اذب(من املام ضعیفهههه)نکن برادر من.

خشایار:تو کلاهتو سفففت بچسب باد نبره کوچولو.خودت چی که همسن مامان بزرگ خدابیامرز من سن داری تا حالا یه خاستگارم نداشتی.

من:بیشین بینیم باااا من اگه نمیگم میخام ریا نشه واِلا این پاشنه در خونه کره رو از جا کنده بودن.به جاااان سامی

اینو که گفتم همشون زدن زیر خنده اخه میدونن من وقتی بلف زیاد میزنم جون سامیو قسم میخورم
(خخخ هههه هاهاها قه قه)
چهارشنبه 10 بهمن 1397 - 19:20
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.