تبلیغات در اینترنتclose
مو حنایی شیطون من
بازدید از تاپیک : 14
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/67
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
5
عضویت
23 /10 /1397
به نام خدا:رمان من درباره یه دختر شیطون هستش که در یک خانواده متوسط زندگی میکنه که الان با تلاش خودش وبرادرش یه فرد موفقه.که در کره زندگی میکنه اما دیگه از اونجا خسته میشه برمیگرده به ایران و تصمیم میگیره که کار کنه،اونم چه کاری ،پرستاری بچههههه؟
و کلی اتفاقات تلخ،شیرین،شیطنت امیز و امااااا عاشقانه
رمان بسیار باحال و خنده داااار با سوتی های این دختر عاشق.
فایل های ضمیمه شده
یکشنبه 23 دی 1397 - 20:00
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
5
عضویت
23 /10 /1397
پاسخ : 1 مو حنایی شیطون من
قوقولی قووووقووول.صبح شده پاشو،صبح شده پاشو مو حنایی من پاشو،پاشو،پاشوپاشو. یاااااا قمر بنی هاااششششم،ای دیگه صدای چیه؟؟؟
واااای مغول هااا حمله کردن؟؟؟نه بابا مغول چیه؟ واای پس حتما سونامی شده.خاک به سرم.وای من هنوز جوونم،کلی ارزو دارم،نمیخوام جوون مرگ بشم.وای مامان.خدایا خودت کمکم کن به شرفم قسم قول میدم دیگه شیطونی نکنم،امینو اذیت نکنم،خون به جیگر رویا نکنم،نرم رو اعصاب سامی،خدایا من هنو بچم(شما این یه قلمو نشنیده بگیرید،مخش تاب داره)
من:وااااااا نویسنده جون پ ن پ سن مامان بزرگتو دارم حتما،بعدم خو راست میگم دیگه من میدونم میخوام جوون مرگ شم.خو نویسنده جون میذاشتی یکی دو قسمت بگبگذره بعد منو میکشتی، من هنو ندیدمو ندیدم که هنو امینو شوهر ندادم اِاِاِاِ امین که شوهر نمیکنه،زن میگیره،که خیلی بیجا میکنه بگیره خودم دختره را از وسط به دو نیم خواهم کرد.بله ما مااینیم محصول کارخونه چین چینیم
نویسنده:خفهههههههههههه وقتی میگم کم داری میگی نه خو این چرت و پرتا چیه که میگی اخه؟صدای زنگ گوشیته اسکول جان
اِاِاِاِاِ اره راست میگه.دستمو از همون زیر پتو بردم بیرون مبایلمو خفه کردم.خب حالا کی دلش میاد از این جای گرررم،نرررم،راااحت(خفهههه)اهم اهم داشتم میگفتم،دل بکنه؟؟خوب معلومه دیگه،من
با حضار بد بختی کلمو اوردم بیرون.واااا هوا چرا ان قدر تاریکه؟؟؟گوشیمو برداشتم یه نگاه بهش کردم،دیدم وااااا ساعت سه نصفه شبه که.یه سوال الان پیش میاد که:من چرا ساعت گذاشتم؟
خب عسل مخ اکبندتو به کار بگیر فرزندم.چشمامو ریز کردم،لبامو غنچه کردم دادم جلو و تکونشون میدادم مثلااااااا دارم فک میکنم(خیلی حرکت باحالیه یه بار امتحان کنید)
اهاااااا یافتم.رأس ساعت چهار و نیم صبح ما به مقصد ایران پرواز دارییییم.هووووراااااا
همینجوری داشتم رو تخت بالا وایین میپریدم و میخوندم،اخ جونی اخ جون اخ جون
که یهو برادر عزیز تر از جانم به نام کامران خره(خخخخ اگه بفهمه)در اتاقمو باز کرد و داشت با دهن باز منو نگا میکرد.وااااااا داداشم مجنون شد ررررفت.
کامران:خودتی ابجی؟؟؟
من:پ ن پ بیبیته ماسک صورت منو زده تو رو شاد کنه داداشم
کامران اب دهنشو قورت داد و گفت:اهااا اومدم صدات کنم اماده شی کم کم باید راه بیفتیم
من:مگه ساعت چنده؟؟؟
کامران:چهار صبح
من:چییییییییی؟؟؟؟؟
یعنی من یه ساعت خود درگیری داشتم واقعا؟؟؟ یااااا اکثر امام زاده ها.یادم باشه رفتم ایران ویش یه روان پزشک برم حتما.
رفتم تو سرویس اتاقم بعد از عملیات ها تخلیه وایسادم جلو اینه تا دست و صورتمو بشورم که تا چشمم به خودم افتاد به جان شما پرت شدم عقب،نزدیک بود سکته قلبی بزنما،وااای خدا رحم کرد.حالا وضعم
چشمای سرخ به دلیل بیدار ماندن ریاد،پوست گچ دیواری،رمیلو خط چشم پخش شده به دلیل گریه برای رمان ها غمگین ورژ پخش شده درو لبم و در اخر موهای ژولی پولی که یکیش شرق بود یکیش غرب.وووووی بیچاره کامران بگو چرا کپ کرد بدبخت.نچ نچ دیشب از گودبای پارتی که دوستام واسم گرفته بودن برگشتیم با ارایشو موهای تافتی تا دو نصفه شب رمان غمگین میخوندم.والا بایدم اینجوری باشم دیگه.بعد از پاک کردن باقی مونده ارایشم یه لطفی به خودم کردم یه دوش اجمالی هم گرفتم.
دوشنبه 24 دی 1397 - 14:47
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
5
عضویت
23 /10 /1397
پاسخ : 2 مو حنایی شیطون من
قوقولی قووووقووول.صبح شده پاشو،صبح شده پاشو مو حنایی من پاشو،پاشو،پاشوپاشو. یاااااا قمر بنی هاااششششم،ای دیگه صدای چیه؟؟؟
واااای مغول هااا حمله کردن؟؟؟نه بابا مغول چیه؟ واای پس حتما سونامی شده.خاک به سرم.وای من هنوز جوونم،کلی ارزو دارم،نمیخوام جوون مرگ بشم.وای مامان.خدایا خودت کمکم کن به شرفم قسم قول میدم دیگه شیطونی نکنم،امینو اذیت نکنم،خون به جیگر رویا نکنم،نرم رو اعصاب سامی،خدایا من هنو بچم(شما این یه قلمو نشنیده بگیرید،مخش تاب داره)
من:وااااااا نویسنده جون پ ن پ سن مامان بزرگتو دارم حتما،بعدم خو راست میگم دیگه من میدونم میخوام جوون مرگ شم.خو نویسنده جون میذاشتی یکی دو قسمت بگبگذره بعد منو میکشتی، من هنو ندیدمو ندیدم که هنو امینو شوهر ندادم اِاِاِاِ امین که شوهر نمیکنه،زن میگیره،که خیلی بیجا میکنه بگیره خودم دختره را از وسط به دو نیم خواهم کرد.بله ما مااینیم محصول کارخونه چین چینیم
نویسنده:خفهههههههههههه وقتی میگم کم داری میگی نه خو این چرت و پرتا چیه که میگی اخه؟صدای زنگ گوشیته اسکول جان
اِاِاِاِاِ اره راست میگه.دستمو از همون زیر پتو بردم بیرون مبایلمو خفه کردم.خب حالا کی دلش میاد از این جای گرررم،نرررم،راااحت(خفهههه)اهم اهم داشتم میگفتم،دل بکنه؟؟خوب معلومه دیگه،من
با حضار بد بختی کلمو اوردم بیرون.واااا هوا چرا ان قدر تاریکه؟؟؟گوشیمو برداشتم یه نگاه بهش کردم،دیدم وااااا ساعت سه نصفه شبه که.یه سوال الان پیش میاد که:من چرا ساعت گذاشتم؟
خب عسل مخ اکبندتو به کار بگیر فرزندم.چشمامو ریز کردم،لبامو غنچه کردم دادم جلو و تکونشون میدادم مثلااااااا دارم فک میکنم(خیلی حرکت باحالیه یه بار امتحان کنید)
اهاااااا یافتم.رأس ساعت چهار و نیم صبح ما به مقصد ایران پرواز دارییییم.هووووراااااا
همینجوری داشتم رو تخت بالا وایین میپریدم و میخوندم،اخ جونی اخ جون اخ جون
که یهو برادر عزیز تر از جانم به نام کامران خره(خخخخ اگه بفهمه)در اتاقمو باز کرد و داشت با دهن باز منو نگا میکرد.وااااااا داداشم مجنون شد ررررفت.
کامران:خودتی ابجی؟؟؟
من:پ ن پ بیبیته ماسک صورت منو زده تو رو شاد کنه داداشم
کامران اب دهنشو قورت داد و گفت:اهااا اومدم صدات کنم اماده شی کم کم باید راه بیفتیم
من:مگه ساعت چنده؟؟؟
کامران:چهار صبح
من:چییییییییی؟؟؟؟؟
یعنی من یه ساعت خود درگیری داشتم واقعا؟؟؟ یااااا اکثر امام زاده ها.یادم باشه رفتم ایران ویش یه روان پزشک برم حتما.
رفتم تو سرویس اتاقم بعد از عملیات ها تخلیه وایسادم جلو اینه تا دست و صورتمو بشورم که تا چشمم به خودم افتاد به جان شما پرت شدم عقب،نزدیک بود سکته قلبی بزنما،وااای خدا رحم کرد.حالا وضعم
چشمای سرخ به دلیل بیدار ماندن ریاد،پوست گچ دیواری،رمیلو خط چشم پخش شده به دلیل گریه برای رمان ها غمگین ورژ پخش شده درو لبم و در اخر موهای ژولی پولی که یکیش شرق بود یکیش غرب.وووووی بیچاره کامران بگو چرا کپ کرد بدبخت.نچ نچ دیشب از گودبای پارتی که دوستام واسم گرفته بودن برگشتیم با ارایشو موهای تافتی تا دو نصفه شب رمان غمگین میخوندم.والا بایدم اینجوری باشم دیگه.بعد از پاک کردن باقی مونده ارایشم یه لطفی به خودم کردم یه دوش اجمالی هم گرفتم.
دوشنبه 24 دی 1397 - 14:50
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
5
عضویت
23 /10 /1397
پاسخ : 3 مو حنایی شیطون من
بعد از یه دوش خییییلی واجب رفتم سر چمدونم تا یه لباس بردارم تا فرودگاه بپوشم.یه مانتوقهوها_کرم با شال و شلوار مشکی و یه کفش پاشنه پنج مشکی تیپم کامل شد.نشستم پشت میز ارایشم تا یکم به خودم برسم.والاااا ما که خودمون. خوشکل نیستیم شاید لوازم ارایش یکم خوشکلمون کنه.یه کرم ضد افتاب،رژگلبه تی کمرنگ،یه رژ گونخ قهوه ای خیییلی کمرنگ.الان اگه غزل اینجا بود میگفت:اگه خییییلی کمرنگ چرا زدی؟
با یاد اون یکی قولم به قول امین ستاره های تو چشمم خاموشخاموش شد(اهوع ستارررره؟) کاش زود تر حالش خوب شه.حالا فعلاااااا بیخیال غصه.داریم میریم ایراااااان.کشور مااااادری.گفتم مادری یاد مامان خوشکلم افتادم.خوب اولین برناممون تو ایران مشخص شد،رفتن به دیدار مااادرررر.یه نگاه تو ایینه به خودم کردم.تقریبا از وقتی که به سن قانونی رسیدم دیگه ایران نبودم،یعنی میشههههه: هفت سال اره هفت سااااال تو دیار غربت که با همه خوشی ها و ناخوشی هاش بهم خوشگذشت به جز اخرش که...بخیال،خب بریم سراغ عملیات سنگین مو شونه کردن.
به به کی میره این همه راه رو؟؟کی میاد این همه مو رو شونه کنه بابا(دخترا میدونن چه حسیه)
بعد از کلی بدبختی که موهام شونه شد شروع کردم به گیس کردنشون.همیشه گیس کردن ممو رو دوست داشتم واسه همین همه مدلشو بلد بودم.خیلی ساده موهای حنایی بلندمو که تا کمرم بود رو شون کردم موهای جلومم کج ریختم کنار صورتم.
اخیششششش چه کار سختیه این مو شونه کردن هاااا البت گیس کردنشو فاکتور بگیریم.
موهای حناییم به صورت سفیدم میاد.لپام توپره و سرخ،لبامم نه کوچولو نه خیلی قلوه ای و به رنگ صورتی.چشمامم قهوه ای بین روشن و تیره.خیلی دوست داشتم چشم هام رنگی باشه هاااا ولی یه بااااار امتحان کردم اینقد یعنی اینقققققد بیریخت میشدم که از چیز خوردن خودم پشیمون شدم چشم هام به رنگ موهام میاد و قشنگه.موهامم که حنایی نه روشن ونه تیره با رگه هایی از طلایی که وقتی میرم تو افتاب طلاییش بیشتر میشه.اووووف دهنم کف کرد بابا چقد خودمو تصیف کنم براتون که بدونین خوشکلم.(زرررت،پپسی گرونه بابا میرندا باز کن)
شالمم با یه مدل انداختم رو سرم و رفتم پایین صدای بچه ها از تو اشپز خونه میومد.رفتم تو اشپز خونه و با صدای شاد همیشگیم یه سلام بلند دادم که...
این داستان ادامه دارد...
دوشنبه 24 دی 1397 - 17:00
نقل قول این ارسال در پاسخ


ارسال ها
5
عضویت
23 /10 /1397
پاسخ : 4 مو حنایی شیطون من
وارد اشپزخونه که شدم صدای شلیک خنده بچه ها بلند شد.اوا اینا چشونه؟؟؟منگل شدن؟نه بابا اونو که بودن.دیوونه شدن؟ نه بابا اونم که تو خونشون بود از اول.پ چی شدن؟
مثل بز(البته بز سامی است با جد و ابادش)زل زده بودم به این موجودات تازه کفش نه نه کشف شده.رویا که سرشو گذاشته بود رو شونه سامی حالا کی بخند،سامی هم که از خنده اشکش در اومده بود.با چشمای گرد به این صحنه نگاه میکردم.کامران هم که طبق معمول داشت قهقه میزد.امینم که در شمال میز داشت عاشقانه نگام میکرد.وااااا یه نگاه به سر و وضعم کردم یه وقت موی هفت رنگی دماغ قرمزی نداشته باشم.دیدم نه چیزی نیست.یه چند دقیقه صب کردم اینا خندشون تموم شه ولی زهی خیال باطل تموم که نمیشد هیچ این کامران هی به من نگاه میکرد هی میزد زیر خنده. نه اینطوری نمیشه باید خودم ساکتشون کنم.گلومو صاف کردم دستامم گذاشتم رو گوشم.یه جیغ فوق بنفش کشیدم که الاوه بر اینا صدای تیک تیک ساعتم خفه خون مرگ شد به سلامتی.
من:دهه هی هیچی نمیگم دوباره ادامه میدن.چیه؟موهام هفت رنگه؟یا دماغم قرمز؟شایدم جورابم سوراخه؟هی مثل بزا میخندن.خو بگین شاید مام خندیدیم
امین:بیا خواهری اینقد حرص نخو چاق میشی از خاستگار میفتی عزیزم،بیا صبحانتو بخور که باید راه بیوفتیم،بدو دخمل مو حنایی
با ناز و کرشمه رفتم کنار امین نشستم شروع کردم به لمبوندن.حالا بخور بخور تموم میشه بخور تموم شد بخور بخور.خخخخخ منم به اینا کشیدم نمیدونستم هاااااا
سیندرلا خفته:خو اسکول اینا خوانوادتن پ میخواستی به کی بری؟به پسر همسایه؟؟
من:وااا سیندر(مخفف سیندرلا)حالا تو هم هی از ما غلط املایی بگیر.ایییش
بعد از لمبوندن بسیار که به احتمال زیاد یه دو سه تا اضاف کردم بلند شدیم که تشریف ببریم فرودگاه.
بعد از کلی ابغوره گرفتن من و رویا و به زووووور جدا کردنمون توسط امین و سامی،سوار پورش سامی شدیم راه افتادیم سمت فرودگاه.
به دلیل اینکه من و رویا زیادی با جنبه تشریف داریم،رویا نیومد فرودگاه،با امین و اون دوتا نخاله حرکت کردیم.(دقت کردین امینو جزء اون دوتا حساب نکرد؟؟)
رسیدیم فرودگاه.یه دلم خوشحال بودم که به وطنم برمیگردم تو یه دلم ناراحت که از اینجا،دوستام،خونم،سامی و رویا جدا میشم.بغض دوباره نشست تو گلوم اما با توجه به اینکه اهل گریه کردن نیستم مهارش کردم.از دوسال پیش به خودم قول دادم که قوی بشم مثل یه مرد که هیچ کس نتونه به خواهرم اسیب برسونه.البت تصمیم قوی بودنو که از وقتی اومده بودیم کره گرفته بودم اما دوسال پیش خیلی جدی شد...
پسرا همدیگرو تو اغوش کشیدن.مردونه و صمیمی،سامی اومد سمتم،منو برادرانه کشید تو بغلش،واسم دلنشین بود بودن تو بغل داداشی که مردونه همیشه پشتم بود،مثل یه داداش واقعی.
بعد از تحویل چمدون ها و کارهای متفرقه رفتیم که سوار هواپیما بشیم.
بلیت ها رو تحویل دادیم رفتم که صندلیمو پیدا کنم.منو کامران تو ردیف وسط بودیم و امین پشت سرمون من وسط بودم و کامران دست چپم بود و یه پسره دست راستم به احتمال زیاد منو شناخته بود چون هی واسه خودش ادا اطوار(نمیدونم املاییش درسته یا نه،اطفار)در میاورد.یه اخم نشست میون ابروی مردونه امین و کامران.جفتشون رفتن سمت پسره و بهش گفتن جاشو با امین عوض کنه که چون بغل دستیش من بودم،مخالفت کرد،اما نمیدونم امین چی تو گوشش گفت که از جاش پاشد و رفت صندلی پشت.خخخخخخ مطمئنم از زور و بازوش استفاده کرد.امین و کامران هر دو به لطف باشگاه هیکلاشون ماشالا خیلی رو فرم و خوشکل بود و قدشون هم که یکو هشتاد بود.درسته کره ایا بلندن اما لاغر مردنین دیگه میدونین.من وسط بودم و امین و کامران کنارام و مثل بادیگاردها دور و اطرافشون رو میپاییدن.از تو صیف خودم دربارشون خودمم خندم گرفت.ریز خندیدم که امین که همیشه با خندم زوق میکرد با لبخند سرشو کج کرد و گفت:
امین:میخندی وروجک؟وقتی میگم با شخصی بریم واسه این چیزاس
من:اِاِاِاِ امین ضد حال نزن دیگه،خو دلم خواست دیگه دعوام نکن.
کامران:اره دیگه از ما دوتا نره غول با این قیافه و بر و رو،بادیگارد ساخته دیگه بایدم بخنده
من: خوشم میاد خودت میدونی نره غولی داداشم
کامران:من گفتم ما تو چرا تبدیلش کردی به تو؟
من:چون چ چسبیده به را
کامران:اِاِاِاِ من فک کردم را چسبیده به چ
من:خو از بس خنگی دیه ولی خوب فرزندم سوال داری بیا ازم بپرس خو من جوابگو به همه هستم هاااا
کامران:ببند(خواستم جوابشو بدم که امین مثل همیشه به دعوامون خاتمه داد.)
هدفونمو گذاشتم رو گوشم و چشمامو بستم به این هفت سال از زندگیم فکر میکردم.از کجا به کجا رسیدم،از دانشجوی پزشکی رسیدم به تجارت،تجارت مد.یه تجارت موفق که هیچکس فکرشم نمیکنه که یه دختر مدریتش کنه.برگشتم به هشت سال پیش که قرار بود کنکور بدم،که‌بکش میخوندم که دانشگاه علوم پزشکی شیراز قبول شم،که شدم،ولی خب تجارتو بیشتر از پزشکی دوست داشتم یه جورایی تو خونم بود دیگه،جو و ابدم تاجر بودن،البته جد و اباد واقعیم...
هشت سال پیش:
تند تند داشتم لباس میپوشیدم که از کلاس جا نمونم. اِی خدا هیرت نده رویا که منو تو به خاک سیاه میشونی اخر.امروز با یه استاد بد قلق نکبت داشتیم که اگه یه دقیقه هم دیر کنی مساوی با افتادن تو این ترم بود.این رویایه خیر ندیده هم که دیشب تا ساعت دو نصفه شب از دختر و پسر خاله فرشته مانندش که بیا بهت نشونشون بدم اخرم راضیم کرد که ببرتم پیششون.بعدم واسه اینکه منو اذیت کنه که این همه فک زده،ساعت گوشیمو خاموش کرده.به سرعت هرچه تمام تر تاکسی گرفتم و سوار شدمو رسیدمو پیاده شدمو رفتم در کلاس،در زدم و استاد با صدای نکرش جواب داد تا وارد شدم ششروع کرد:
استاد:خانوم پویااااا این چه وقت اومدنهههه؟(همه اینارم با داد میگفتاااااا)
من:ببخشید استاد به خدا من...
استاد:ساکت خانوم.بفرمایید بیروووون
منم که عادت ندارم کسی سرم داد بزنه با صدای کنترل شده:
اقای محترم من که گفتم دلیلم قانع کننده است شما الکی داد میزنید،بعدم همیچین هم ارزو ندارم بشینم سر کلاس تو(دیگه کمکم صدام میرفت بالا)بعدم یه نگاه به رویا کردم که با رضوان یه دوربین دستشون بود فیلم میگرفتن.من شمارو ادم میکنم حالا ببین.
چهارشنبه 26 دی 1397 - 16:48
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.