تبلیغات در اینترنتclose
مجموعه تیغه های جنگنده جلد اول: شمشیرزن سیاه
زمان جاري : یکشنبه 28 مهر 1398 - 2:53 بعد از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / مجموعه تیغه های جنگنده جلد اول: شمشیرزن سیاه
ارسال پاسخ جديد
مجموعه تیغه های جنگنده جلد اول: شمشیرزن سیاه
تعداد بازدید: 199
fighterblade آفلاين

ارسال‌ها : 2

عضويت:12 /1 /1398

مجموعه تیغه های جنگنده جلد اول: شمشیرزن سیاه

نام: شمشیرزن سیاه(جلد اول تیغه های جنگنده)

نام نویسنده: Fighterblade

ژانر: فانتزی

خلاصه:

داستان درباره پسری به اسم نیکه که به خاطر حمله ارواح شیطانی خانوادش رو از دست میده و تصمیم میگیره به کشور همسایه بره. وقتی اونجا میرسه از یه مرد میشنوه که تو کشور مدرسه ای وجود داره که به افراد اموزش میده تا بتونن ارواح شیطانی رو بکشن. پس نیک تصمیم میگیره تا به اون مدرسه بره، اما مشکلاتی وجود داره و باید ببینیم که اونا چی هستند.

دوشنبه 12 فروردین 1398 - 10:10
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
fighterblade آفلاين

ارسال‌ها : 2

عضويت:12 /1 /1398

پاسخ 1 : مجموعه تیغه های جنگنده جلد اول: شمشیرزن سیاه
مقدمه

شمشیر زنی همیشه راحت نیست، گاهی اوقات باید برای نجات جان خود یا دیگران شمشیر بزنی یا گاهی برای بردن در مسابقه ای که آرزو­ ها را برآورده می‌کند.
بله آرزو­ ها، آرزو­ هایی که گاهی دنیا را به­ تباهی می‌کشاند یا گاهی به مردم زندگی می‌بخشد.
اگر دلی پاک داشته باشی قطعا به خواسته­ هایت خواهی رسید و بهترین خواهی بود در میان دیگران.
پس هرگز اجازه نده که سیاهی قلبت را تیره کند و پاکی را از آن بگیرد.










فصل ۱: خبر ناگوار

باد با چرخ زدن هایش از کنار پنجره می­گذشت و از لای درز های پنجره کارگاه به داخل میامد و تار عنکبوتی که گوشه پنجره بود را تکان می­داد، اما آنقدر قوی نبود که گرد و خاک بلند کند. درحالیکه من به هیچ­ کدام از این اتفاقات فکر نمی­کردم و در خیالات سیر میکردم، ناگهان برخورد یک ضربه به سرم باعث شد از فکر و خیال بیرون بیایم. هنوزسرم درد می­کرد که پدرم گفت:
-هی پسر جون از فکر و خیال بیا بیرون، خیالپردازی نون و آب نمیشه برات. تازه باید تا شب نشده کارمون رو تموم کنیم، تو که نمی‌خوای گیر یه روح بیفتی، میخوای؟ پوزخندی زدم و به چهره­اش که پیر و چروکیده بود، نگاه کردم. پدرم همیشه اینطور بود، ۰هرچیزی که بیرون می‌شنید را، باور می‌کرد و من از این اخلاقش متنفر بودم. تازگی‌ها هم در شهر پخش شده بود که ارواح شیطانی به شهر جنوبی حمله کرده­اند و هرکس که شب­ها از خانه­اش خارج می‌شود را می­دزدند، آن­ هایی هم که دزدیده می‌شوند دیگر بر نمی گردند. پدرم هم همه ی این حرف­ها را باور می‌کرد.
من به این خرافات اعتقاد نداشتم، مگر ارواح بیکار بودند که مردم شب زنده­دار را بدزدند.
من به پدرم در نجاری کمک میکردم، امروز هم باید برای گاری تام پیر که باربر بود، چرخ­های تازه میساختیم، چون به تازگی که از شهر میانه برمی‌گشته یکی از چرخ های گاریش شکسته بود. برای همین هم او به پدرم سفارش داده بود که دو جفت چرخ نو و محکم برای گاریش بسازد .
من آدم تنبلی نبودم ولی از کار­کردن در کارگاه پدرم بدم میامد، به نظر من یک پسر دوازده ساله کارهای دیگری هم داشت که انجام بدهد، کارهایی هیجان‌انگیزتر از نجاری! البته من هنوز چنین کاری در این شهر بزرگ پیدا نکرده بودم و به همین خاطرهم مجبور بودم تا کار دیگری پیدا نکرده­ام کنار پدرم کار کنم. او همیشه از کارهای من ایراد میگیرد. من کمی استقلال عمل می‌خواهم.
بالاخره بعد از چند ساعت که انگار هزاران ساعت بود، کار ما تقریبا تمام شده بود و هوا هم کم کم رو به تاریکی می­رفت. به خاطر همین پدرم فریاد زد:
-زود باش، باید سریع­تر کار کنیم، تا شب نشده کارمون رو تموم کنیم.
وقتی کارمان تمام شد ، پدرم وسایلش رو جمع کرد و به من گفت:
-آهای نیک زود باش وسایلت رو جمع کن و یه آبی به دست و صورتت بزن . دیگه باید بریم خونه.
از صبح تا به الان منتظر همین خبر بودم، به سرعت سر و صورتم را با آب سطلی که گوشه کارگاه بود شستم و لباسهایم را تکاندم تا هر چقدر که گرد و خاک رویشان بود پایین ریخته شود.
پدرم در راه حواسش به اطراف بود و با احتیاط قدم برمی‌داشت. اما من داشتم به دور و اطراف نگاه می-کردم و گلهایی که داخل باغچه جلوی خانه­ها بود را بو می­کردم. گل­ها را خیلی دوست داشتم، به همین دلیل یک باغچه از گلهای سرخ و زرد و نارنجی هم در خانه داشتم که حسابی اطراف خانه را معطر کرده بودند.
من در راه به این فکر میکردم که امشب برای شام چی ‌داریم. من بیچاره ناهار درست حسابی هم نخورده بودم .
بالاخره با ترس و لرز پدرم به خانه رسیدیم. خانه‌ی ما خارج از شهر بود و تقریبا پنج کیلومتری از شهر فاصله داشت. پدرم مخصوصا خانمان را خارج از شهر ساخته بود چون اعتقاد داشت در شهر آرامش نداریم.
شهر ما به شهر شمالی معروف بود و در کشورهارتلند قرار داشت. کشوری بسیار زیبا ولی کوچک که بین دو کشور بزرگ وستلند و آنتلند قرار گرفته بود. از جنوب هم رشته ‌کوه‌ های سیاه هارتلند را محاصره کرده بودند. در این کشور شهرهای زیادی وجود نداشت و بیشتر از روستاهای کوچک و بزرگ تشکیل شده بود ، ولی سه روستای آن از بقیه بزرگ‌تر بودند و به شهرهای جنوبی، میانی و شمالی معروف بودند. البته پدر می­گفت که سرزمینها و کشورهای خیلی زیادی هم هستند که ما از آنها بی‌خبریم. من خیلی دوست داشتم که یک روز میتوانستم سرزمین های دیگر را هم ببینم.
وقتی به خانه رسیدیم. از حیاط عبور کردیم من در زدم و صدای امیلی را شنیدم که گفت:
-کیه؟ اومدم.
بعد از چند ثانیه در را باز کرد و با دیدن ما لبخندی به لبش نشاند و ما را به داخل دعوت کرد. پیتر هم خانه بود. او برادرم بود که شش سال از من بزرگ‌تر بود. او در آسیاب در کنار مایکل کار می‌کرد. مایکل آسیابان شهر بود و هر چیزی آرد می‌کرد، از گندم گرفته است تا جو.
پیتر وقتی ما را دید سلام کرد و لبخندی به من زد. او همیشه با من مهربان بود و همیشه به من کمک می‌کرد، من هم خیلی دوستش داشتم، البته در خانواده ما همه با هم مهربان بودند و همه همدیگر را دوست داشتند و به هم احترام میگذاشتند.
من صدای مادرم را هم شنیدم که امیلی را صدا زد تا میز را بچیند و غذا را روی میز بگذارد. آشپزخانه ما کوچک بود و یک میز گرد وسطش بود که پنج تا صندلی دوره­اش کرده بودند. امروز سوپ گوشت داشتیم که غذای مورد علاقه من بود و عاشقش بودم و هرچقدر هم که می­خوردم سیر نمی‌شدم.
من به طرف اتاقم که طبقه بالا بود رفتم تا لباسهایم را عوض کنم و بعد از یک حمام آبگرم برگردم پایین. این عادت من بود که هر روز بعد از کار یک دوش آب­گرم می­گرفتم تا خستگی­ام در برود. وقتی به طبقه بالا رسیدم از اتاقم حوله­ ام را برداشتم و به سمت حمام که انتهای راهرو بود به راه افتادم.
برای اینکه آب­گرم داشته باشم باید آتشی که آب رو گرم می‌کرد و زیر وان بود را روشن میکردم. من سنگ چخماقی را کنار همان اجاق پیدا کردم و با استفاده از آن آتش را روشن کردم. حالا باید صبر می­کردم تا آب گرم شود تا بتوانم حمام کنم. ما یک چاه آب کنار خانه­مان داشتیم که وقتی داشتم وارد خانه می‌شدم از آن دوسطل آب هم با خودم آوردم و برای هیزم هم در سالن بالا یک اتاق داشتیم که پدرم آن را پر از هیزم کرده بود. یادم می­ آید آن موقع پدرم در آمد از بس که هیزم بالا آوردم.
آب در سی دقیقه گرم شد و لباس­هایم را در آوردم و داخل وان شدم. آب حس خیلی خوبی به من میداد و باعث می‌شد به آرامش برسم. گرما تا استخوان هایم نفوذ می‌کرد و همه کوفتگی هایم را از بین می­برد.
به انعکاس عکس خودم در آب نگاه کردم، به موهای به رنگ شبم و به چشمان قهوه­ای سوختم که مثل شکلات بودند نگاه کردم. چشم­های من شبیه مادرم بودند و موهایم به موهای پدرم شبیه بودند. امیلی کاملا شبیه به پدرم و پیتر کاملا شبیه به مادرم بود.
من بعد از نیم ساعت حمام کردن از آب بیرون آمدم و بعد از اینکه خودم را خشک کردم لباس­های تمیزم را پوشیدم و به طرف پایین راه افتادم. وقتی پایین پله­ ها رسیدم بوی غذا در تمام خانه پیچیده بود و هوش از سر آدم میبرد.
همه پشت میز منتظر بودند تا من هم به آن­ها ملحق شوم. با خوشحالی پشت میز نشستم و بعد از دعا خواندن شروع به خوردن غذا کردیم. غذا واقعا عالی بود و مثل همیشه من از همه بیش‌تر خوردم و آخر سر هم به مادرم و امیلی کمک کردم تا میز را تمیز کنند.
وقتی کارم تمام شد به سمت کتابخانه رفتم و یکی از کتاب های مورد علاقه ام را برداشتم و کنار پیتر روی کاناپه نشستم و شروع به خواندن کتاب کردم. خواندن و نوشتن را پدرم بهم یاد داده بود و چون من هیچ دوستی نداشتم کتاب به تنهایی بهترین دوستم بود. همه­ی هم­سن و سال­های من پی بازی و شادی بودند ولی من از این بچه بازی­ها خوشم نمی‌آمد، به همین خاطر از پدرم خواسته بودم که به من کارکردن در کارگاه را یاد بدهد.
یکی از بهترین کتاب­هایی که خوانده بودم اسمش شمشیرزن تنها بود، خیلی ازش خوشم می‌آمد و تقریبا پنج بار خوانده بودمش.الان کتاب دیگری می­خواندم که روی اسمش خط خطی شده بود و نمیشد خواندش اما جلد بسیار زیبایی داشت و به زیبایی صفحه­آرایی شده بود. در خانه ی ما یک کتابخانه بود که تقریبا صد کتاب داشت که برای پدرم بودند و حالا هم من آن­ها را می­خواندم پدرم می­گفت که آن زمان­ها کسی به کتاب اهمیت نمی­داد و کتاب­ها خیلی ارزان بودند و او هم که مثل من عاشق کتاب بود، هر بار که به بازار می­رفت چند تا کتاب می‌خرید. خواندن کتاب­های کتابخانه را یک سال پیش تمام کرده بودم و از آن موقع به بعدکتاب­های تکراری می­خواندم.
خیلی دلم می­خواست بروم و از کتابخانه شهر کتاب قرض بگیرم، ولی آنقدر کار داشتم که وقت نمی‌کردم، تازه من و پدرم حتی روز­های تعطیل هم کار می­کردیم مگر اینکه برف سنگینی می­بارید و نمی‌توانستیم از خانه خارج بشویم. شهر شمالی به خاطر اینکه در قسمت سرد و شمالی هارتلند بود برف­های سنگینی داشت که گاهی اوقات تا سه متر هم می­رسید و این برای من خیلی خوب بود چون می­توانستم آدم­ برفی بسازم و با امیلی برف­ بازی کنم.
من داشتم کتاب می­خواندم که امیلی آمد و کنارم نشس، بعد گفت:
-ام، نیک؟ میشه فردا برام یه عروسک چوبی درست کنی؟ اخه عروسکم خراب شده.
من به چشم­های سیاهش که آدم را در خودشان غرق می‌کردند، نگاه کردم و گفتم:
-باشه اگه کارم زود تموم شد برات میسازم. شایدم فردا نشه پس غر نزنیا؟ باشه؟
-باشه، داداش گلم ممنون.
امیلی این را گفت و مثل توپ از روی کاناپه پایین پرید و پیش مادرم رفت. او سه سال از من کوچک­تر بود و عاشق عروسک­بازی. من هم خیلی دوستش داشتم و هیچوقت نمی­توانستم بهش نه بگویم. باید روی این عیبم کار می­کردم چون منکه نمی­توانستم، همش به حرفش گوش دهم.
در خانه ما همه تا نیمه­ شب بیدار بودند و کارهایشان را انجام می­دادند. ولی کار حسابی خسته­ ام می‌کرد. به خاطر همین زود به اتاقم میرفتم و خودم را داخل دریای خواب غرق می­کردم.
وقتی به اتاقم رسیدم با خستگی­ ای که مرا له می‌کرد روی تختم ولو شدم و دیگر چیزی نفهمیدم.
یک نفر داشت روی شکمم آفتاب و مهتاب بازی می‌کرد و دل و روده­ام بهم ریخته بود. با باز کردن چشمم و دیدن امیلی هر چیزی که می­خواستم بگویم را قورت دادم. نمی‌دانم این بشر چطور با اینکه تا صبح بیدار بوده الان اینقدر سرحاله. با شادی گفت:
-نیک آخه چرا اینقدر تنبلی؟ بابا منتظرته، میگه بیا پایین صبحونتو بخور، باید برید سر کار. تازه قولتم یادت نره ها. باشه؟
-باشه، خوب حالا خودتو از اتاقم جمع کن که می­خوام لباس عوض کنم.
او یک بوس آبدار از لپم گرفت و با دو رفت پایین، منم بعد از اینکه لباس­هایم را عوض کردم یک نگاه اجمالی به اتاقم انداختم. همه چیز مرتب بود و اتاق برق می­زد، دست مادرم درد نکند چون همیشه اتاقم را تمیز می‌کرد. به میز و صندلی ای که کنار تختم بود نگاه کردم. آن را پدرم در تولد پنج سالگیم برایم ساخته بود. دیوار­های اتاقم چوبی بود و بدون رنگ، چون وقتی پدرم داشت اتاق­های خانه را رنگ می‌کرد من نگذاشتم اتاق مرا رنگ کند می­خواستم این طرح چوب به اتاقم جلوه دهد. در اتاقم یک پنجره متوسط وجود داشت که ازش می‌شد شهر را دید. من هم هروقت دلم می­گرفت می‌نشستم کنار پنجره و به شهر نگاه می‌کردم.
با دو از پله ها پایین آمدم و روی صندلی نشستم و شروع کردم به خوردن صبحانه و بعد رفتم کنار در و پدرم را صدا کردم تا بیاید و باهم برویم سرکار. او هم که دید امروز من خیلی سر حال هستم زود آمد پیشم و راه افتادیم به سمت کارگاه نجاری پدرم یا همان کارگاه بدبختی­های من. چون آنجا حتی یک دقیقه هم وقت استراحت نداشتیم و فقط موقع ناهار میتوانستم یکم استراحت کنم.
باغچه­ ها در صبح خیلی زیباتر شده بودند و دیدن و بوییدن گل ها باهم خیلی خوب بود و به آدم احساس نشاط میداد.
وقتی رسیدیم، تام جلوی در ایستاده بود و سریع اینوَر و آنوَر می­رفت، من پیشش رفتم و با شیطنت گفتم:
-چی شده تامی؟ رو دور افتادی؟
او خوشش نمی‌آمد که بهش تام بگویند به خاطر همین من به او تامی می­گفتم.
-آخه نمیدونی چی ‌شده که؟ ارواح شهر جنوبی رو به کل نابود کردن و دارن می‌رن به سمت شهر میانی. هیچکس نمی­تونه نابودشون کنه. تازه شنیدم مردم می­گفتن هیچ سِلاحی روشون اثر نداره. همه سلاح­ها یا ازشون رد میشن یا اینکه وقتی بهشون می‌خورن ذوب میشن.
-اِاِاِ مگه همچین چیزی داریم؟ همش یه مشت چرنده بابا.
-نه اینطور نیست. من از منابع معتبر شنیدم. تو رو خدا چرخامو بدین من برم. باید وسایلم رو برای رفتن از اینجا آماده کنم. معلوم نیست کِی به اینجا هم حمله کنن. شما هم بهتره وسایلتونو جمع کنید و از اینجا بزنید به چاک درست مثل بنده.
پدرم گفت:
-آخه ما که جایی نداریم. تنها دارایی‌مون این کارگاه و اون خونه کوچیکه. کجا باید بریم؟
-من دیگه نمیدونم فقط اینو میدونم که باید از اینجا بریم. اینجا دیگه امن نیست.
در کارگاه را باز کردیم، پدرم چرخ­های تام را داد و بعد از گرفتن پول چرخ­ها از تام خداحافظی کرد، داخل کارگاه آمد و گفت:
-امروز باید یه پایه برای صندلی خانم تینجر بسازیم چون وقتی مینشسته روش شکسته و اون افتاده زمین. دکتر می­گفت کمرش کبود شده و نمی­تونه درست راه بره .
-خوب یه کم وزنشو کم کنه. اونوقت دیگه این اتفاق نمی‌اُفته.
همین موقع بود که یک پس گردنی جانانه نوش جان کردم و بعدش بابا گفت:
-تو به ایناش کاری نداشته باش و کارتو بکن. چند کار دیگه هم داریم. اگه زود تمومش کنیم بهت یکم وقت میدم تا عروسک امیلی رو درست کنی.
من پرسیدم:
-میشه یه کمم استراحت کنم.
-آره فقط اگه زود کارمونو تموم کنیم.
من که این را شنیدم انگار یک جان تازه گرفتم و شروع کردم به کار کردن و تا می­توانستم سریع کار می­کردم، البته با دقت چون اگر یک اشتباه کوچک هم می­کردم پدرم پوستم را می‌کند.
صندلی خانم تینجر پایه های عجیبی داشت، در عین حال که خمیده بود طرح­ های خیلی زیادی روش بود که جلوه خاصی بهش می­داد و باعث می‌شد دوبرابر زیباتر شود.
با تمام دقّتم داشتم طرح­ های پایه صندلی را کپی می­کردم و پدرم هم داشت جای پایه را تمیز می‌کرد. کپی کردن طرح­ ها را به من داده بود تا یاد بگیرم و تجربه کسب کنم. چون معتقد بود چیزی که انسان را می­سازد تجربه است. ولی آخر من دوازده ساله چطور باید طرح­های به آن پیچیدگی را کپی می­کردم؟
بعد از اینکه کارم تمام شد پدرم یک نگاه اجمالی بهش انداخت و گفت:
-افتضاحه، افتضاح. مرا مجبور کرد تا دوباره از اول شروع به کار کنم. من هم با غرغر شروع کردم و دوباره سابیدم و کوبیدم و تراشیدم. بالاخره بعد از دو ساعت کارم تمام شد. آنقدرها هم دست و پا چلفتی نبودم و زود یاد می‌گرفتم. اینبار پدرم یک لبخند کج و مخصوص به خودش را زد و گفت:
-این شد کار.
او همیشه وقتی از کار هایم خوشش می‌آمد از این لبخند های مسخره میزد.
پایه را از دستم گرفت و رفت تا پایه را زیر صندلی چفت کند. من هم کنار پنجره رفتم تا هوای صبحگاهی را که با بوی گلهای باغچه خانم کِراند مخلوط شده بود استشمام کنم. واقعا میتوانستم بوی گلهای محمدی و نرگس و مریم را از هم تشخیص دهم.
چرخیدم و به پدرم نگاه کردم که داشت با نهایت ظرافت با سوهان، بیرون آمدگی­های پایه از صندلی را تمیز می‌کرد. من هم که بیکار بودم ازش پرسیدم:
-کار دیگه­ای هست که من انجام بدم؟
-آره، برو پایه اون چهار پایه که گوشه کارگاهه رو بیار اینجا تا بهت بگم باید چیکار کنی.
من به طرف گوشه کارگاه نگاه کردم. آنجا پر بود از چیز­ هایی که هیچ وقت تعمیر نکرده بودیم.
از بین وسایل پایه را پیدا کردم، البته یک چیز دیگر هم آنجا بود که خیلی شبیه شمشیر بود البته چوبی، باید بعدا از بابا اجازه می­گرفتم و یک نگاهی بهش می­نداختم.
وقتی پایه را به پدرم دادم، یه نگاه بهش انداخت و بهم گفت که کجا را باید بتراشم. او آن­قدر نجاری کرده بود که با یک نگاه به وسایل چوبی می­توانست بگوید اشکالش کجاست.
رفتم و روی صندلی مخصوص کارم که پارسال خودم درستش کرده بودم نشستم و شروع به کار کردم.
هنوز نیم ساعت نگذشته بود که مایکل نفس‌زنان داخل کارگاه آمد و با ترس گفت:
-زود باشین، باید از اینجا بریم. ارواح شیطانی شهر جنوبی رو از بین بردن و حالا هم دارن شهر میانی رو از بین می برن. شهردار میگه احتمالا شب به اینجا میرسن، باید زود وسایلمون رو جمع کنیم و بزنیم به چاک.
بابا که ترسیده بود هرچیزی که دستش بود را انداخت زمین و به من گفت:
-زود برو شمشیری که گوشه کارگاهه رو بیار، بعد وسایلتو جمع کن تا بریم خونه. شهر دیگه خطرناکه.
من دویدم و شمشیر را برداشتم، خیلی سنگین بود انگار نه انگار که از چوب ساخته شده بود. رویش هم با اشکال زیادی پر شده بود که من نمی­دانستم چی هستند. چند تا نوشته هم بود که من از آن­ ها هم سر در نمی آوردم و تا حالا ندیده بودمشان. کشان کشان به طرف پدرم بردمش و دادمش به پدرم، او به راحتی شمشیر را بلند کرد. مثل اینکه هیچ وزنی نداشت بعد دستش را روی شمشیر کشید و گفت:
-سلام دوست قدیمی.
من داشتم شاخ در میاوردم. آخر پدرم که حتی از شایعه­ ها می­ترسید و از داستان­ های شمشیر­ بازی من نفرت داشت. حالا به یک شمشیر می­گفت، سلام دوست قدیمی؟
ولی از یک شمشیر چوبی چه کاری برمیامد؟ همین سوال را از پدر هم پرسیدم و او گفت:
-وقتی رسیدیم خونه بهت میگم، حالا وسایلت رو بردار و دنبالم بیا.
ما به سرعت داشتیم به سمت خانه می­رفتیم و من اینبار نمی­توانستم از بوی خوش گل­ ها لذت ببرم. همه داشتند وسایلشان را جمع می‌کردند و سوار گاریهایشان می­شدند. این منظره واقعا دردناک بود که شهری که تا به حال دچار جنگی نشده بود الان این اتفاق برایش می‌افتاد.
وقتی که به خانه رسیدیم، پدرم به همه گفت:
-هرچیز محکمی که دارین بیارین و جلوی در بزارید بعد هر چیزی که تو جنگیدن بهتون کمک می­کنه هم بردارید.
خودش هم رفت داخل اتاق مخفی زیر راه پله و یک کیسه طلایی رنگ آورد که داخلش پر بود از پودری آبی رنگ. دور تا دور خانه آن پودر را ریخت. بعد به هر کدام از ما چند تا وسیله برای دفاع از خودمان داد.
ما تا شب به وضعیت امنیت خانه رسیدیم و آن را از هر لحاظ ضد روح کردیم، البته این را پدر می­گفت. پدر به من و امیلی هم گفت که یک گوشه بنشینیم و هر وقت جنگ شروع شد قایم بشویم.
دوشنبه 12 فروردین 1398 - 10:14
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: