تبلیغات در اینترنتclose
این دنیا سیرکه منم دلقکشم
زمان جاري : یکشنبه 30 تیر 1398 - 4:04 بعد از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های طنز و کل کل / این دنیا سیرکه منم دلقکشم
ارسال پاسخ جديد
این دنیا سیرکه منم دلقکشم
تعداد بازدید: 58
yeganhe8540 آفلاين

ارسال‌ها : 14

عضويت:24 /2 /1398

تشکر شده : 1

این دنیا سیرکه منم دلقکشم

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده:یگانه شادمهر
زمان شروع:
سه شنبه ۲۹/۸/۱۳۹۷
ساعت ۱۹:۵۴
ژانر:فوق العاده طنز
خلاصه:
درباره یه دختر لوس و بامزس که یه اتفاق ناجور تو زندگیش میفته
و همین باعث ایجاد ی سری اتفاق های خنده دار توی زندگیش میشه....پایان خوش♥

سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 - 15:20
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
تشکر شده تشکر شده: 1 کاربر از yeganhe8540 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: mortezaali -
yeganhe8540 آفلاين

ارسال‌ها : 14

عضويت:24 /2 /1398

تشکر شده : 1

پاسخ 1 : این دنیا سیرکه منم دلقکشم
رمان:
وای خدایا فردا امتحان دارم؛با وجود این گودزیلا چجوری بخونم؟؟؟
همین الانش سر اینکه من نون قاضیش رو خوردم باهام لجه!!!بفهمه امتحان دارم که بدتر میکنه!
خخخخخخخ ولی خدایی عجب حالی دادا!!بالاخره یجوری ازش انتقام گرفتم!
جلی در اتاقم رو قفل کردم و خواستم جزوه هایی که نازی داده بود رو بخونم که...

-جییییییـــــــــــــــــــــغـغ!!وااااای نههههههه مامااااانننننن!
جانا همشون رو خط خطی کرده بود!!!دیگه نزدیک بود گریم بگیره!خدایا اخه چرا من؟؟
دیگه واقعا حرصم گرفت..باید به حسابش برسم!!با این گندی که جانا زده بود نمیتونستم درس بخونم؛باید بیخیال آزمون بشم.پس بخاطر همین هم در اتاق رو باز کردم و از نرده ها سر خوردم و اومدم پایین...
هادی:حیات تارزان میشود!!!
من:خفه شو گودزیلا!
هادی:شنا بلدم...
من:آها آها...کی بود اونموقع که رفته بودیم شمال از قایق موتوری افتاد تو آب نزدیک بود خفه بشه بعد که درش آوردیم داشت گریه میکرد؟
هادی:جنابعالی!
من:عه عه عه عه عه ! حالا خوبه همه شاهدنا!
هادی: که شما بودی...
من:عصن من گفتم خفه شو گودزیلا،مگه تو گودزیلایی که جواب میدی؟
هادی:بیترادب کصافط!
من: ر*یدم تو اون قیافت با نرمی و لطافت، عنای رنگی رنگی با طعم توت فرنگی، چه رنگای قشنگی!
هادی:کم نیاری آجی کوچیکه!
من:شما نگران نباش داداش بزرگه!
سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 - 15:31
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
yeganhe8540 آفلاين

ارسال‌ها : 14

عضويت:24 /2 /1398

تشکر شده : 1

پاسخ 2 : این دنیا سیرکه منم دلقکشم
جانا:به به!!دوباره که صدای عر عر کردن شنیدم!
من:اورانگوتان کی بودی تو؟؟
جیغش رفت هوا:
-اورانگوتان بابااااااتههههههههههه!!!!!
بابا:اورانگوتان کیه پدر سوخته؟
جانای لوس هم تا بابا رو دید پرید نشست رو پاش!
بابا:حیات؟
من:جانم بابا جون؟
بابا:امشب قراره خانواده آقای رحیمی بیان خاستگاری...پوعففففف!خواهش میکنم اینبار رو آبرو داری کن!!
خخخخخ!بیچاره بابام!ولی بیخیال.....آخجون یه خاستگار دیگه!دوبارع وقت کرم ریزیه...
من:چشم باباجون....میرم تا حاضر شم..
بابا با یه حالت کوفته نگام کرد...بیچاره میدونست قراره چکار کنم...
و با یه لبخند ژکوند از این گوش تا اون یکی گوش رفتم تا حاضز بشم...رفتم پشت میز ارایش و شروع کردم:.
-صورتم رو پر از کرم برنزه کننده کردم و روش پنکک سفید زدم،...یه خال گنده با مداد ارایش رویدگونم کشیدم....دندون هام رو یکی درمیون سیاه کردم ...رژ لب قرمز قرمز هم زدم...موهامو فرق باز کردم و یه روسری گلگلی بنفش پوشیدم....یه بلیز از هادی که قبلا کش رفته بودم رو پوشیدم....توی تنم افتضاح بود....استین هاش دو برابر دستم و قدش هم تا زانو هام....یه شلوار کردی هم از بابا پوشیدم و چند تا بمب مصنوعی تو اتاق ترکوندم،
"تا یادم نرفته بگم که هادی ۲۶ سالشه و بچه اول،من ۲۰ و بچه دوم و جاناهم بچه اخری ۷ ساله"
با حشره کش بدبو دوش گرفتم و رفتم تو اتاق هادی....تا منو دید پقی زد زیر خنده ولی وضهیت اون بدتر از من بود....
سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 - 15:43
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
yeganhe8540 آفلاين

ارسال‌ها : 14

عضويت:24 /2 /1398

تشکر شده : 1

پاسخ 3 : این دنیا سیرکه منم دلقکشم
هرچی باشه آجی داداشیم دیگه...
موهاش رو فرق باز کرده بود و ژل زده چسبونده بودشون کف سرش
..شلوار کردی و زیرپوش رکابی پوشیده بود.....زیر بغلش هم پر مو...بیچاره خاستگاره!حتما این هم مثل بقیه میپرونیمش!
به طبقه پایین رفتیم؛ساعت هفت بود.الآنا بود که برسن...داشتم سمت اشپزخونه میرفتم که با دیدن یه موجود کوچولوی سیاه که مانند جن بود جیغم رفت هوا و پریدم بغل هادی:
-وااایی نهههه جن!!!"""
هادی:بیا پایین بینم خرس گنده! تو این جقله رو نشناختی؟؟؟؟
یکم که نگاهش کردم فهمیدم جاناست..پقی زدم زیر خنده!اینم از من و هادی یاد گرفته بود!
چادر مامان جون رو پوشیده بود و موهاش رو ریخته بودوتو صورتش...رژ لب قرمز هم زده بود!الحق که خواهر خودمه!
با صدای زنگ خونه من دویدم توی اشپز خونه !و هادی هم یه روزنامه گرعت دستش و چهار زانو نشست رو مبل،جانا عم که از ما یاد گرفته بود یه سیب گرفت دستش و چهار زانو نشست وسط خونه و شروع کرد به گاز زدن سیبش...بابا به کار های ما عادت کرده بود،ولی با دیدن جانا رو به من گفت:
-میخوای خودت رو ب ترشی بندازی بنداز،ولی دیگه خواهشا بیخیال جانا شو...
"دوباره صدای زنگ"
من:چشششممممم"از اون چشم الکی ها" !! شما در رو باز کن که میمون هات اون بیرون پوسیدن!
بابا سری از روی تاسف تکون داد و در رو باز کرد...
اول یک مرد اتو کشیده لا مو های جوگندمی داخل شد،بعدش یه خانم جوان که ب نظر میرسید خواهرش باشه و یک پسر جوون با تیپ اسپرت ...به تیپش نمیخورد داماد باشه...و در اخر هم یک پسر خوشتیپ با کت و شلوار که گل دستش یود و یه خانم مسن ک فکر کنم مادرش بود...
خواهرش بادیدن هادی صورتش جمع شد...خخخخخ آخجون!!$



بابا رو به هادی:هادی جان نمیخوای یه سلام کنی؟
-....

-هادی؟مهمون داریم ها!!!
"هادی هم دوتا پاش رو اورد بالا و گوزید:
-سلام:!!!"!
"جانا هم که عاشق این کار ها بود پقی زد زیر خنده....ولی خداییـیک لحظه پشیمون شدم از این کارم...پسره چشم هاش بدجور سگ داشت"
سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 - 15:59
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
yeganhe8540 آفلاين

ارسال‌ها : 14

عضويت:24 /2 /1398

تشکر شده : 1

پاسخ 4 : این دنیا سیرکه منم دلقکشم
بعد از گوزیدن هادی،و پیچیدن بوی گندش توی خونه، خواهر پسره به سرفه افتاد؛بابا هم سرش رو فرو برد توی یقه اش و جانا رو به خواهرش گفت :ابجی خانمم چه خواهر شوری داری از بوی گوز بدش میاد!!!واه واه واه ! پس چجوری میخوای گوزیدنای حیات رو تو خونه تحمل کنی؟؟؟؟
"ای خاک تو سرت که ابرو واسه من نزاشتی!"
با این حرفش هادی به خنده افتاد و رنگ و روی پسره زرد شد.
بابای بیچاره ماهم روبه خانواده رحیمی گفت:خواهش میکنم بفرمایید بشینید!
اون ها هم با بی میلی روی مبل ها نشستن ؛خخخخخخ!جای خنده دارش هم اینجاست که کسی کنار هادی ننشسته بود!
داداش داماد روی مبل کنار هادی نشسته بود و هادی هم چهار دست و پا از روی مبل ها به سمت داداش داماد رفت و نشست روی پاش و گفت:((
-عمو برام لواشک میخری؟عمو تلوخدا!!!
"فک کنم اونا فگ کنن هادی عقب موندس!!!!"
با این کار هادی جانا هم جوگیر شد و رفت از پشت موهای داداشه رو کشےد و گفت:
-عموووووووو منننننننننننن لواااااااشششکککککک مییییییخوااآااااممممممم!
مامانه هم دید اگه یخورده بگذره پسدش کچل شده،پس روبه بابا گفت:
-عروس گلم تشریف نمیارن؟؟؟؟

"بابا هم از خدا خواسته من رو صدا کرد"اخه کمتر کسایی تحمل هادی رو داشتن،خخخخخ!:حیات بابا جان؟نمیخوای بیای؟
"آخجون!از اون چراغا بالا سرم روشن شد!بازم کرمریزی!:
من:نه بابا نمیام!
اینبار هادی صدام کرد:
-حیات؟ایوان؟استبل؟چهل ستون؟"یهو از صدا زدن من رفت تو فاز اهنگ:
-یه حیات داریم دو دونه حیااات،چهل ستون چهل پنجرههه...ـ
"با این کار هادی جانا جوگیر شد و چادر رو بست به کمرش و رفت دسط به قر دادن!"
وااییی اصن یه وضعی بودا!!!هادی روی پای داداش داماد اهنگ میخوند و جانام باسنشو سمت بای داماد میگرفت و قر میداد#توی اون جمع دنبال بابا میگشتم که دیدم بابا نیست!
خخخهخ عجب حالی میده!!!ایول به ما سه تا!!!یهک هادی پزید تو اشپزخونه و روبه من:حیات چادرت رو بده
من:واسه چی میخوای؟
هادی:تو یده فقط.
کنجکاو از اینکه هادی میخواد چکار کنه چادرم رو بهش دادم، اون هم چادر رو کشیدکتو صورتش و توی چای ها نعنا و فلفل ریخت و برد" اوه اوه عجب چیزی شود!!!"
اول دفعه چای رو گرفت جلوی داماد،بعد پسر گفت:خیلی ممنون!
یهو هادی با صدای مردونه و کلفت و دو رگه اش گفت:خواهش میکنم جناب!
حرف زدن هادی همانا و جیغ زدن خواهر داماد همانا...با این اتفاق مادر داماد صبرش به سر اومد و رو به شوهرش گفت:احمد من دیگه یه لحظه هم نمیتونم اینجا بمونم!پاشو تا بریم...
سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 - 16:21
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
yeganhe8540 آفلاين

ارسال‌ها : 14

عضويت:24 /2 /1398

تشکر شده : 1

پاسخ 5 : این دنیا سیرکه منم دلقکشم
من هم سریع تا این وضعو دیدم رفتم تو حال و گفتم:
-کجا؟تشریف داشتین!!!!!
داماد هم با دیدن من مثل این دخترا جیغ کشید با همون حالت از خونه زد بیرون
دنبال بقیه اشون گشتم که دیدم نیستن!
خخخخخ اینم از اتمام ماموریت!ماکه رفتیم بخوابیم😁
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 - 15:27
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: