تبلیغات در اینترنتclose
رمان سرنوشت پناه
زمان جاري : یکشنبه 24 آذر 1398 - 7:16 بعد از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های عاشقانه / رمان سرنوشت پناه
ارسال پاسخ جديد
رمان سرنوشت پناه
تعداد بازدید: 50
betiderakhshande آفلاين

ارسال‌ها : 1

عضويت:26 /4 /1398

رمان سرنوشت پناه

اسم رمان:سرنوشت پناه
ژانر:عاشقانه
نام نویسنده:betiderakhshande
نام ناظر:Mahbanoo_A
خلاصه کامل:
خلاصه:پناه چند سالی است که بعد از مرگ پدر ومادرش تنها زندگی می کند،هنگامی که با بهزاد آشنا می شود به مرور عشق در وجودش جوانه می زند.
بهزاد متوجه علاقه برادرش به دختری می شود و با اعتراف برادرش به اینکه عاشق پناه است،سخت پریشان می شود و بین دوراهی سختی قرار می گیرد،برادرش و عشقش.بهزاد پناه را انتخاب می کند وبرادرش با فهمیدن خبر ازدواج آنها ،بهزاد را از کار و خانواده طرد می کند.پناه و بهزاد زندگی پر از عشقشان را آغاز می کنند اما برادر بهزاد در جهنمی که برای خودش درست کرده دست و پا می زند،با مرگ بهزاد پناه تبدیل به زنی افسرده و تنها می شود.
برادر بهزاد به خاطر عشقی که هنوزم در دلش نسبت به پناه دارد،کمکش می کند و پناه با گذشت زمان حسی به آن پیدا می کند و این آغاز عشق عمیق این دو نفر می شود.
خلاصه عمومی:
خلاصه:بهزاد متوجه علاقه برادرش به دختری می‌شود اما با فهمیدن این موضوع که آن دختر عشق خودش است. دست از برادرش می‌کشد و با پناه ازدواج می‌کند. برادر بهزاد او را از کار و خانه طرد می‌کند. حالا بهزاد و پناه با شرایط سخت زندگیشان را شروع می‌کنند. آن دو با سختی ولی عاشقانه در کنار هم زندگی می کنند اما برادر بهزاد در جهنمی دست و پا می‌زند. با اتفاقی که می‌افتد سرنوشت این سه نفر تغییر می‌کند.
متن:
سوئی‌شرتم رو از روی میز تحریر برداشتم، نگاهی به ساعت انداختم. حسابی دیرم شده بود، با عجله کفشام رو از جا کفشی بیرون اوردم و روی زمین انداختم اما سرکفش ها بد جور پاره شده بود.
محکم به سرم زدم و تو دلم گفتم:
_ خدایا حالا چیکار کنم؟
چاره ای نداشتم، من بودم و همین یه جفت کفش. آهی کشیدم و کتونی‌ها رو پام کردم و از خونه بیرون زدم.
چشم تو چشم زری خانم همسایه فضولمون شدم. مثل همیشه چادر گل‌گلی‌اش رو پوشیده بود و با نفرت نگاهم می‌کرد، هیچ وقت نفهمیدم با من چه مشکلی داره. ترجیح می‌دادم زیاد با همسایه ها برخورد نداشته باشم ولی انگار زری خانم دست از سرم برنمی‌داشت. زیرلب سلام کردم، صدای غر‌غرش رو شنیدم که گفت:
_ معلوم نیست هر روز این زن وقت و بی وقت کجا می‌ره؟
پوزخندی زدم و افسوس خوردم برای آدمایی که عقلشون به چشمشونه، این حرفا برای من دیگه عادی شده بود. عادت کرده بودم که مردم خیلی راحت قضاوتم کنند و مثل همیشه سکوت کنم.
امروز هم بدون این که هیچ حرفی در جواب زری خانم بزنم، سوار رنوی قراضم شدم. صلواتی فرستادم تا بدون این که مثل هر روز اذیتم کنه روشن بشه، خداروشکر سریع روشن شد. سرم رو بالا آوردم و گفتم:
_ خدایا شکرت.
آقا محمد نگهبان بیمارستان با دیدنم سرش رو از پنجره اتاق کوچیکش بیرون آورد. لبخندی زد و گفت:
_ سلام خانم نیکبخت
آقا محمد مرد محترمی بود، وقتی می‌دیدمش یاد بابام خدابیامرز می‌افتادم و به خاطر همین با انرژی بیش‌تری وارد بیمارستان می‌شدم اما امسال بازنشست می‌شد و این خوشحالی کوچک از من دریغ. ‎
_ سلام، حالتون چطوره؟
_ خوبم دخترم
نگاهی به ساعتم کردم، پنج دقیقه‌ای دیر کرده بودم.
رو به آقا محمد گفتم:
_ خداروشکر، با اجازتون من برم، به خانومتون سلام برسونید.
با قدمای بلند و سریع حیاط بیمارستان رو طی کردم، داخل ساختمان بزرگ و مدرن بیمارستان شدم. سرم رو پایین انداختم و از راهرو گذشتم، وارد اتاق تعویض لباس شدم.
نگاهی به آیینه کردم، دستی به لباسم کشیدم، روزای اول خیلی سخت بود تحمل این لباس کرم رنگ، هیچ وقت روزی که اولین بار این لباس رو پوشیدم فراموش نمی‌کنم، اون روز یکی از روزای تلخ زندگیم بود. اشکی که از گوشه چشمم پایین اومده بود رو پاک کردم.
لبخند تلخی زدم و از اتاق بیرون زدم. سر به زیر به پرستارای بخش سلام کردم و ملحفه‌های تخت بیمارا رو عوض کردم. وارد آخرین اتاق شدم، با دیدن لیلا جون لبخندی زدم و همه‌ی انرژی‌های منفی رو از خودم دور کردم و بلند سلام کردم.
لبخند کم جونی زد، دیروز از دکتر کرمی وضعیتش رو پرسیده بودم گفته بود که غیر از دعا کردن هیچ کاری براش ساخته نیست.
اون موقع بود که یاد مرگ پدر و مادرم افتادم. پدری که اصلا نتونستم وجودش رو حس کنم و مادری که بعد از تصادف پدرم مریض شد و به خاطر نداشتن پول نتونست دوام بیاره، تنهام گذاشت. امروز انگار غم های گذشته دست از سرم بر نمی‌داشتند.
با صدای لیلا جون به خودم اومدم، سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم. مثل همیشه حتی در اوج حال بدش لبخند به لب داشت.
_ پناه عزیزم، اتفاقی افتاده؟
نزدیکش شدم، لبخندی زدم نمی‌خواستم پیرزن دوست داشتنی که مثل مادرم عزیز بود رو ناراحت کنم، گونه اش رو بوسیدم وگفتم:
_ سلام لیلا جون، امروز حالت خوبه؟ درد که نداری؟
سعی داشت کمی بالاتر بیاد، تخت رو کمی بالاتر دادم و به لیلا جون کمک کردم تا راحت به تخت تکیه بده.
_ خداخیرت بده. امروز بهترم، توخوبی دخترم؟
دست چروکش رو گرفتم و گفتم:
_ وقتی شما خوب باشی منم خوبم.
دستم رو فشار بی جونی داد و گفت:
_ دختر مهربونم، راستی بهزاد کجاست؟ حالش خوبه؟
با یاد بهزاد لبخندی رو لبام اومد.
_ سلام می‌رسونه، اتفاقا خیلی دلتنگتون بود. عذرخواهی کرد که نتونست به دیدنتون بیاد، می‌دونید که سخت داره کار می‌کنه.
لیلا جون دیگه صحبتی نکرد و از پنجره به حیاط نگاه کرد، درحال عوض کردن ملحفه تخت بغلی بودم که سنگینی نگاهش رو حس کردم.
سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم. با چشمای اشکی بهم زل زده بود، سریع با روسری سفیدش اشکش رو پاک کرد. ملحفه رو کنار گذاشتم و به سمتش رفتم.
با دیدن چشمای اشکی‌اش منم بغض کردم، امروز زندگی قصد نداشت روی خوبش رو بهم نشون بده.
دستش رو گرفتم، بوسیدم و با بغض گفتم:
_ الهی دورت بگردم چرا گریه می‌کنی؟ نمی‌بینی وقتی شما ناراحتی منم غصه دار می‌شم.
لیلا جون سرم رو بوسید و گفت:
_ دختر قشنگم نگران تو و بهزاد هستم. بمیرم براتون مگه شما چه گناهی کردید که انقدر گرفتاری دارید؟ بهزاد رو یه هفته پیش دیدم بچم خیلی لاغرشده بود، تو هم که از اون بدتر.
لبخندی برای دل گرمی اش زدم و گفتم:
_ نگران نباشید من و بهزاد خدایی برای خودمون داریم، شما مراقب خودتون باشید اگر خدایی نکرده اتفاقی برای شما بیفته ما نابود می‌شیم.
سرم رو نوازش کرد و گفت:
_ هرشب از خدا می‌خوام همین طور که شما من رو مثل بچه‌هام ترک نکردید، اون هم هیچ وقت شما رو تنها نزاره.
با تموم شدن ساعت کاری لباسام رو عوض کردم و به سمت خونه رفتم، ساعت سه عصربود، از نبود زری خانم نفس راحتی کشیدم و با کلید در خونه رو باز کردم. کفشام رو پشت جارو بزرگ داخل حیاط گذاشتم تا بهزاد متوجه پارگیشون نشه که اصلا شرایط مالی مناسبی برای خرید کفش نداشتیم.
وارد آشپزخونه شدم، بسته گوشت رو از فیریزر در آوردم و مشغول درست کردن ناهار شدم، بعد از تموم شدن کارم روی زمین نشستم. پام خیلی درد می‌کرد و به شدت خوابم می‌اومد. چشمام رو بستم ولی با یادآوری اینکه بهزاد خسته تر از من به خونه میاد، سریع از جا بلند شدم، انگار با یاد بهزاد خستگی از بدنم در رفته بود و می‌خواستم همه تلاشم رو انجام بدم تا باعث خوشحالی‌اش بشم.
مشغول درست کردن سالاد بودم، که صدای در اومد. لبخندی ناخودآگاه روی لب‌هام نقش بست چادر سفیدم رو از روی صندلی برداشتم و با خوشحالی و عجله دمپایی‌ها رو پوشیدم به سمت در رفتم بهزاد ازم خواسته بود وقتی از سرکار برمی‌گرده در رو براش باز کنم بهم گفته بود وقتی تو در خونه رو به روم باز می‌کنی و چهرت رو می‌بینم خستگی از تنم در می‌ره.
لبخند عمیقی زدم، متوجه سنگینی نگاه کسی شدم سرم رو بالا آوردم. نگاهم به حسن آقا افتاد که از پنجره خونشون به من نگاه می‌کرد، لبخند از روی لبام رفت و اخمی به این مرد چشم ناپاک کردم. چادرم رو جلوتر کشیدم و در رو باز کردم، صدای تپش قلبم رو می‌شنیدم، بعد از دوسال زندگی بازهم هر بار می‌دیدمش قلبم مثل حالا محکم می‌تپید. خستگی زیاد از چهرش پیدا بود ولی مثل همیشه لبخندی زد و گفت:
_ سلام خانم گل
_ سلام عزیزم خسته نباشی.
با تمام شدن جملم از جلوی در کناررفتم. داخل حیاط شد، به محض ورود به حیاط انگار اون هم نگاه حسن آقا رو حس کرد، سرش رو بالا آورد و با خشم نگاهی بهش انداخت به من نگاه کرد و با آرامش گفت:
_ شما برو داخل تا من بیام.
ترس عجیبی به دلم افتاد، از بهزاد مطمئن بودم که اهل دعوا نیست ولی از حسن آقای لات که اهل دعوا بود به شدت می‌ترسیدم که نکنه خدایی نکرده بلایی سرش بیاره.
با نگرانی گفتم:
_ بهزاد تو رو خدا بیا بریم.
نفس عمیقی کشید و با همون لحن آروم قبلی‌اش گفت:
_ تا سفره رو پهن کنی منم میام.
با دلهره وارد خونه شدم، چادرم رو آویزون کردم و سفره رو پهن کردم، وسایل رو چیدم، دلم شور میزد. نگران بودم که نکنه خدایی نکرده اتفاقی براش بیفته.
آروم دور تا دور پذیرایی کوچک رو طی می کردم و مهره های دستم رو یکی‌ یکی می‌شکستم، ربع ساعتی گذشته بود ولی هنوز از بهزاد خبری نبود.
به سمت در رفتم که با باز شدن در نگاهم به بهزاد افتاد، از دماغش خون می‌اومد و روی لباس‌های خاکی و گچی‌اش چند قطره خون وجود داشت، با دستم به شدت روی گونم زدم و با صدایی که از ترس ونگرانی می‌لرزید گفتم:
_ خدا مرگم بده، نامرد چه بلایی سرت آورده؟
خون پایین دماغش رو پاک کرد و ریلکس و آسوده، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده گفت:
_ چیزی نیست پناه جان، یه دعوای کوچیک بود.
با عجله به سمت جا دستمال کاغذی رفتم و چند تا دستمال برداشتم، روبروش ایستادم.
آروم زیر بینی‌اش کشیدم، وقتی صدای آخ آرومش رو شنیدم چشمام پر از اشک شد و زیر لب زمزمه کردم.
_ الهی دستش بشکنه.
قطره اشکی سمج از چشمام پایین افتاد، بهزاد دستام رو با دستای گرمش گرفت و با لحن مهربون و آرومی گفت:
_ نبینم که اشک بریزیا، توکه می‌دونی وقتی گریه می‌کنی منم ناراحت می‌شم. دلت میاد من رو ناراحت کنی؟
سرم رو مثل بچه ها به بالا تکون دادم، با صدای بلند خندید و گفت:
_ دیگه از نگاهای اون نامرد راحت شدی پناهم، شرمندتم، دستم تنگه وگرنه می‌رفتیم یه محله بهتر خونه اجاره می‌کردیم.
سرم رو پایین انداختم و با افسوس گفتم:
_ اون که باید شرمنده باشه تو نیستی اون منم که باعث تمام بدبختی‌های تو هستم.
چونه ام رو گرفت و سرم رو بالا آورد، جدی گفت:
_ دیگه این حرفا رو ازت نشنوم، من هرکاری کردم به تصمیم خودم بوده و تو اصلا مقصر نبودی.
دستش رو روی شکمش گذاشت و با شیطنت گفت:
_ صدای این شکمه بیچاره من رو همسایه ها شنیدن و تو هنوز نشنیدی، تا تو سر سفره بشینی من لباسام رو عوض می کنم.
دستام رو از تو دستش در آوردم و سر سفره نشستم، بهزاد با لباس راحتی سر سفره نشست و مشغول خوردن غذا شد. مثل همیشه کلی از دستپختم تعریف کرد و من از این همه تعریف غرق در خوشی شدم.
سفره رو جمع کردم و ظرفا رو شستم، از آشپزخونه بیرون اومدم به بهزادم نگاه کردم که آروم گوشه پذیرایی کوچک خونمون خوابیده بود به چارچوب در آشپزخونه تکیه دادم و با عشق نگاهم رو دوختم به همه دنیام به تکیه گاهم، به مرد زندگیم که از خستگی زیاد بیهوش شده بود.

پنجشنبه 27 تیر 1398 - 14:43
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: