زمان جاري : شنبه 08 آذر 1399 - 8:59 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های پلیسی / رمان نگهبان آتش
ارسال پاسخ جديد
رمان نگهبان آتش
تعداد بازدید: 2058
maryamahoon آفلاين

ارسال‌ها : 1

عضويت:13 /3 /1399

تشکرها : 1

تشکر شده : 9

رمان نگهبان آتش

رمان نگهبان آتش...

نویسنده: مریم آهون



خلاصه:
مردی به نام تاویار.. آتشبانی که زندگی او را به آتش کشید و قدم در راهی گذاشت که نباید..
نه به میل خودش... اجبار... اجبار و اجباااااررررر!

پایان خوش



#پارت 1



دو ساعتی بود که هوا به تاریکی روزگارم شده بود و من همچنان بی حرکت به روبرو نگاه می کردم..
به ساعتم نیم نگاهی انداختم.. از اونجا که زمان برای من مهم ترین چیز ممکن تو این دنیا بود احتساب تمام روزها و لحظات و ثانیه های از دست رفته م رو داشتم... ساعت لکسوس با بند چرم اصل که با صفحه ی گرد و سه دایره ی کوچکتر که دوازده هرشب رو با تاجی طلایی رنگ به من نشون می داد..
درهمون حالت بدون اینکه سرم رو بالا بیارم چشم های سیاهم رو بالا کشیدم و به منظره ی سیاه رو به روم که عجیب سفید میومد نگاه کردم و گفتم:
_دو میلیون و صد و نود هزار روز و دو ساعت و هجده دقیقه و ی و سه ثانیه..

پوزخند زدم.. دست چپم رو وادار کردم به حرکت.. به خاطر دوساعت بی تحرکی حس میکردم وزنه بهش وصل کردن.. مشتم رو باز کردم و دستم رو روی بدن سرد و لطیف درخت گذاشتم.. هنوز نگاهم روبرو رو هدف گرفته بود.. من خسته نبودم.. این هوای سرد اولین شب آذر ماه برای من سال هابود که شب یلدا شده بود.. طولانی و پر از درد.. اما من نمی لرزیدم.. دوباره گوشه ی لبم بالا پرید.. من منتظر بودم و از این کار خسته نمیشدم اون هم امشب.. فکم رو به هم فشردم و زمزمه کردم:
-هرگز..
من تو مسیری افتاده بودم که تنها یک راه برگشت داشت.. بی غیرتی..
هه.. من بی غیرت و بی شرف نبودم.. عین زهر تو وجودم حسشون میکردم.. اینقدر زیاد بودن که جایی برای من نمونده بود.. این یعنی راه برگشتی نبود.
تا عمارت روبرو هشتاد و پنج متر فاصله داشتم.. درست سمت راست توتاریک ترین قسمت کوچه.. کسی منو نمی دید اما فقط اونا..
اونایی که حتی روبروشون هم رو نمی دیدن.. مثل از دست رفتن یه زندگی..
از پیچ کوچه نور سفید ماشینش رو دیدم وقت حساب رسیده بود.. درست به موقع..




پارت2




هیچ نیازی به دیدن ساعت نبود این آدم رو خوب می شناختم..
شک نداشتم.. بی شک لهتر از خودش! هشت سال برای درد، رنج، عذاب ، بی کسی و البته شناختن این خوک کم نبود بلکه زیاد هم بود..
کمی رو پاهام جابه جا شدم.. شیش دنگ حواسم رو به روبروم دادم درست مقابل عمارت ماشین رو متوقف کرد.. با نوک کفش روی زمین ضرب گرفتم.. الان درست شش ثانیه زمان داشت تا از ماشین پیاده بشه.. یک، برداشتن پالتو.. دو، جداکردن گوشیش از سیستم ماشین که خودش به تنهایی سه ثانیه زمان می برد.. هنوز پاهام روی زمین ضرب داشت.. دو ثانیه برای برداشتن کیف چرم و پیاده شدنش از ماشین.. تمام مدتی که تو ماشین بود هیچ چیزی نمی دیدم اما حالا صورتش با فاصله ی تقریبا زیادی روبروم قرارداشت.. با دیدن شخص ناشناس روبروم یکه خوردم.. فکم منقبض شد.. دختری جوون.. با پوستی به روشنایی ماه.. نگاهش به من بود.. اما من شک نداشتم که هرگز امکان نداشت که من رو که بالباس سرتاپا مشکی بی حرکت ایستاده بودم رو تو این تاریکی تشخیص بده، با این حال قدمی به عقب برداشتم.. بدن همیشه داغم داشت من رو ذوب میکرد.. از بیکلامی چند ساعته لب های به هم چسبیدم رو بازکردم.. آب دهنم خشک شده بود.. چند باری فکم رو باز و بسته کردم به سختی زبونم رو حرکت دادم نفسام کشدار شده بود تنها تونستم بگم:

_نیومد..

ناگهان انگار چیزی به خاطرم اومده باشه.. شتاب زده دستم رو به سمت گوشیم که تو جیبم بود بردم.. اون دختر هنوز ایستاده بود و داشت با مردی حرف میزد.. می شناختم، بشیر.. باغبون عمارت..
پنج سال بود اینجا کار میکرد.. کلافه چنگی به گلوم زدم.. گوشی رو به گوشم زدم با اولین بوق صدای نگرانش بلند شد:

-حالت خوبه؟

تلفن رو به دست چپم دادم و به همون سمت سر چرخوندم طوری که لبم به بلندگو نزدیک تر باشه.. کفری غریدم:

-خوب نیستم..

شتاب زده گفت:

-چیشد نتونستی؟

ابروهام بالا پرید.. نتونستم؟ این از همه جا باخبر، داشت چی میگفت؟ من هشت سال توانایی هام رو جمع کرده بودم برای امشب.. شب یلدای آذرماه.. طولانی ترین شب سال.. من درست از ده سال پیش....
صداش رو باز شنیدم..

-الو تاویار اونجایی؟

یک کلام گفتم:

-نیومد.. اما تو باید بهم حساب پس بدی..

و قبل از هر عکس العملی گوشی رو از گوشم فاصله دادم که دستی روی شونم قرار گرفت.. نترسیدم.. صدا بلندتر از حد معمول بود:

-خیر باشه داداش..

با تک خنده ی پر استهزایی به سمتش چرخیدم و خیلی جدی گفتم:

-دستتو بنداز..

مزخرف خندید.. خواستم از کنارش رد بشم که مرد درشت هیکل و با موهای بلندی سدّ راهم شد..

-کجا کجا ؟ ما که هنوز کارمون رو نگفتیم..






پارت3






دونفر بودن.. با هیکل هایی ورزیده و حتی درشت تر از من..

بعد از ماجرای چند لحظه پیش و خراب شدن برنامم؛ ابدا تحمل دو تا راهزن احمق رو نداشتم.. الان درست مابینشون بودم یکی پشت، دیگری روبروم بود.. شمرده شمرده گفتم:

-از سر راهم گم شو کنار

نگاهشو از عمارت گرفت.. عمارت؟ چرا نیومد؟ همه چیز به هم ریخته بود و حالا این دو مرد...؟
مرد پشتی گفت:

-چشم هرچی امر کنید قربان..

و بلند شروع کرد به خندیدن.. حالم بد بود.. صداشون سکوت کوچه رو شکست.. دستمو بالا بردم تا از سر راهم کنارش بزنم برای لحظه ای ازتماس دستم بابدنش مشمئز شدم.. به جاش مشت گره کردمو به سینش کوبیدم انتظارش رو نداشت که به عقب پرت شد، اما زمین نخورد.. هردو به خودشون اومدن خنده هاشون تو گلو خفه شد..

از این فرایند متنفر بودم.. بیزار بودم.. ده سال بود دیگه نمی خندیدم.. صداش رو از فاصله ی کمی شنیدم:

-توچه غلطی کردی؟

و تو یه حرکت به سمتم اومد و یقه کتم رو تو دست گرفت و تو فاصله ی چند سانتی متری صورتم نعره زد:

-بگو ببینم چه گ*هی خوردی ها؟

محکم تکونم داد موبایلم که تا اون لحظه تودستم بود افتاد.. گره ابروهام رو محکم تر کردم و با بیخیالی گفتم:

-مراقب رفتارت باش و بکش کنار..

از چشمای سیاهش که عجیب قهوه ای میزد خون می بارید مشتش روی یقم درست زیر گلوم می لرزید.. با خشم و لرزش صداش همراه بود:

-مثلا اگه مراقب نباشم چی میشه؟

و عصبی سرشو تند تند تکون میداد ازش نمی ترسیدم.. نفسای داغش به صورتم میخورد بوی گند میداد.. خونسردتر به خشمش زل زدم و سر تکون دادم.. اینبار صبر نکرد..
بامشت به صورتم زد.. به راست پرت شدم.. دستم رو روی فکم گذاشتم درد میکرد.. خواست دوباره حمله کنه اما دوستش که تا همین لحظه ساکت بود مچشو گرفت و مانعش شد.. مدام داد میزد و فحش میداد:

-عوضی بامن بودی؟ میکشمت..

و میخواست خودشو به من برسونه

-ول کن جواد بذار برم مادرشو به عزاش بشونم ولم کن

پوزخند زدم.. مادرم.. هه.. خندم رو به خودش گرفت جری تراز قبل گفت:

-میخندی ؟ به من؟

دستشو آزاد کرد و تقریبا به سمتم دویید پیش دستی کردم و مشت گره کردم رو قبل از اون تو صورتش پیاده کردم همونجا روی زمین افتاد.. دستی به صورت ملتهبم کشیدم.. اون مرد که بامشت زده بودمش موهای بلندشو کنار زد و از زمین بلند شد..
از همین فاصله هم میشد خشمو از چشماش خوند آب دهنشو روی زمین تف کرد.. رو برگردوندم.. هنوز اون دختر و بشیر ایستاده بودن.. سر و صدا رو نمی شنیدن؟

-ولش کن بیابریم بابا طرف مایه دار نیس.. واسمون سودی نداره..

این صدای رفیقش جواد بود که باترس تمام کلمات رو ادا میکرد.. حق بااون بود من به هیچ دردی نمیخوردم واسه کسی سودی هم نداشتم.. باز پوزخند زدم که صداش بلند شد

-آره درسته پس دنیا هیچ نیازی به بی مصرفا نداره..

بینی بالاکشید و روبه رفیقش درحالی که من مخاطبش بودم ادامه داد:

-کار ماهم پاکسازیه...

دستش رو داخل جیبش فرو برد و چاقویی بیرون آورد.. مرد پشتی یه قدم عقب رفت و من برق چاقو رو تشخیص دادم و سرِجام میخکوب شدم..

سه شنبه 13 خرداد 1399 - 22:53
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
تشکر شده تشکر شده: 9 کاربر از maryamahoon به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: aliyehjahanbin - sheyda123 - fahim1331 - atena - raziyehjh - alialianiz - mmaattiinn - atrisaa - torenj -






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: