تبلیغات در اینترنتclose
بانوی غرب اما شرق اسیا(قسمت اول)
بازدید از تاپیک : 228
نمایش آدرس تاپیک
http://98iaaa.ir/Post/9
اطلاعات نویسنده
محتوای پاسخ
ارسال ها
1
عضویت
12 /11 /1395
سلام .
موضوع:پلیسی یکم.عاشقانه.طنز.ترسناک یکم
این رمان خاطرات دختری بنام ملیکاس که دوران دانشگاهش رو تو کره
میگزرونه و پدرش برای ملیکا و دوستش اسماء یه بادیگارد هم میگیره به نام
ارش.خانواده ی ملیکا اینا با حجاب و مغید هستند و چون ارش به ملیکا نامحرمه
یه سیقه ی محرمیت موقت تو این چند ماه میخونن البته چون توی کره بیشتر از
چند ماه میمونن پدر ملیکا میگه که یه چند سالی محرم بشن!اینجا باید یه چیز
دیگه اضافه کنم اقا ارش با اسماء لجه.تو هواپیما با یه خانمی اشنا میشن بنام رعنا
تولایی و این رعنا خانم شوهرش کره ایه و یه سه قلوی دورگه هم داره بنام های
سامی سینا سارا که هم سن ارش هستن وقتی ملیکا و اسماء میرسن کره توی هتلی
میرن که رعنا هم اونجاست و همچنین سه قلو هاش.ملیکا و اسماء سوار
اسانسوری میشن که سامیار و سینا و سارا توشن و متاسفانه برقای کل هتل
قطع میشه!!! و در اینجا.........




نویسنده:fm.g




فصل اول:
باورم نمیشد یعنی فقط یک هفته تا کنکور مونده و من انقدر خوشم؟اسماء راست
میگفت که بی خیالم...باصدای بابام که گفت بیا شام از فکرو خیالم اومدم بیرون.
سر سفره شام رو به مامان و باببام گفتم:حالا بالاخره شرطمو باسه قبولیم میگین یا
نه؟ یه هفته تا امتحانا بیشتر نمونده ها..
مامانم گفت:تو قبول شو ابروی ما رو نبری بقیش پیش کش فقط هرچی خواستی
لب تر کن برات میخریم.
داداش مهدی فوری بعد حرف مامانم گفت:اُه اُه اُه اُه مامان جوری حرف میزنید که
الان ملیکا قبول شده و فقط مونده عملی کردن شرط.اگه یه بار فقط یه بار بامن
اینجوری حرف میزدینا من خود کشی میکردم خیر سرم دانشگاه تهران قبول شدم
بابام گفت:تو خودت رو با خواهرت مقایسه نکن تو پسری اون دختر دخترا_اینجا
رو آروم گفت:_نازک نارنجین
اروم گفت ولی من شنیدم و گفتم:با باااااااااااااااا و اخمامو تو هم فرو کردم.داداش
مهدی هم یه لبخند شیطونی زد.
داداش مهدی رو مخم بود.همش میگفت تو قبول شو من اسممو عوض میکنم
میزارم خر! دهنمو باز کردم تا بهش یاد اوری کنم که چه قولی داده بود که بابام
فوری گفت:شرطی نداری...فقط میخام ارزوی دوران بچگی تا الانتو براورده
کنم......همه تعجب کردن:\\ کدوم ارزو؟
قهقهه داداشم بلند شد وهمون جوری که میخندید گفت:ارزوی دوران بچه گی؟ههه
ارزوی دوران بچه گی؟لابد میخواین باسش یه جق جقه بگیرین؟ها؟ ههههههههههه
من:خفه بیشعور خیر سرم رتبه2رقمی میخوام بیارم.بعد این کلمه دیگه کلن ساکت شد و حرفی نزد.
شام تموم شده بود و سفره رو جم کردم،همیشه از این لحظه متنفرم چون مامانم
میگه برو ظرفارو بشور.ولی این دفعه گفت برو پای درست!!!!!
داشتم از خوشحالی بال در میاوردم.رفتم تو اتاقم و در رو بستم و شروع به
خوندن درس کردم.....
لباسامو پوشیده بودم،جلوی ایینه وایستاده بودم رژ تودستم و مونده بودم رژ بزنم
یانه؟بعد چند ثانیه در باز شد و داداش مهدی اون رژ رو از دستم گرفت و نمیدونم
چیکارش کرد!مهدی در این مورد ها خیلی غیرتیه مخصوصا اگه ببینه با پسر
میگردم؛میکشه منو! چادرمو سرم کردم و خداحافظی و ده در رو!درخونه رو که
بستم دوباره یکی بازش کرد هوف باز کیه؟تا برگشت دیدم باباست و گفت:....
میخای باسه دانشگات اگه رتبه اوردی بری کره؟منم با من من کنان گفتم:معلومه
که اره.بابا:پس فعلا.در خونه رو بست و رفت تو خونه منم رفتم مدرسه.




روز اخر تا امتحان بود.تو این چند روز فقط تو اتاق بودم وتنها موقع غذا خورن
میرفتم بیرون +نماز خوندن.
صدای ویبره گوشی رو که شنیدم فوری گوشی رو برداشتم تا ببینم کیه که میخواد
منو از افسردگی دریاره که دیدم اسماء بود
_الو سلام اسماء جون
_سلام خوبی؟
_اره ممنون،کاری داشتی؟
_میدونی باسه قبولیم تو کنکور چه شرطی میخوان مامان و بابام باسم انجام بدن؟
_نه،به نظر خودت من میدنم؟که ازم میپرسی؟
_خیله خب فهمیدم شوخی....میخوام برم کره.....ولی ولی
_ولی چی؟ من که باورم نمیشه میدونی چرا؟چون منم شرطم اینه که دانشگام
میرم کره
_ولی بابام راضی نیست یه دختر تنها بی کس تو کشور دیگه.....حالا چرا انقدر
دیر بهم گفتی؟
_چون ازش مطمئن نبودم ولی حالا چرا خوب کاری نداری اسماء جون؟
_نه خداحافظ
با خودم میگفتم یعنی میشه با اسماء برم کره؟وللش بابا درس رو بچسب بزار قبول
بشم بعد فکر اینا رو هم میکنم....
روز امتحان بود مامانم کلی اسپند وقرآن وآب و.... که چی؟میخوام برم یه امتحان
بدم.داداش مهدی هم با نگاه مغرورانه ای گفت:قبول نمیشی،بهتره از همین جا
انصراف بدی،آبروت میره ها؟منم گفتم نگران نباش خره....و بدو بدو رفتم پشت
مامان.
سر جلسه امتحان اصلا استرس نداشتم نمی دونم چرا ولی اصلا نداشتم.برگه
امتحان رو که دادن دیدم که سوالا مثل اب خوردنه یه وقت اشتباه نکردن؟ این
کنکوره؟سوالای دینی رو که دادم به ادبیات رسیدم یه چند تا سوال سخت داشت
ولی برا ی من تقریبا راحت بود.شیمی و فیزیک و زیست رو که دیدم میخواستم
خود کشی کنم خیلی سخت بود و اونجا بود که فهمیدم سوالای سخت هم وجود
داره؛بالاخره بعد ساعتی امتحان تموم شد و اسماء جلوم ظاهر شد و شروع به زر
زدن کرد:ملیکا سوال 27چند میشد؟گزینه ی 4؟اره ؟اره ملیکا؟بگو دیگه بگوسوال
19 چی؟ گزینه ی چند میشد؟
_اسماء یه لحظه فکتو میبندی دنیا آروم شه؟_خیلی خوب حالا عصبانی نشو.....
_میای خونمون؟مامانم خونه خالمه،داداشم بیرون پیش رفیقاش و بابامم سر کار
تنهام میای؟_اره میام...وقتی رسیدیم خونمون اسماء ماشینشو پارک میکرد و منم
رفتم تو خونه.داشتم لباسامو عوض میکردم که یه دفعه صدای جیغ اسماء رو شنیدم........
صدای جیغ اسماء رو که شنیدم هل شدم نمیدونستم باید چیکار کنم؛لباس زیر
مانتوم یه زیر پوش کوتاه تا سه بند انگشت بالا تر از نافم تنم بود مقنعه ام هم
سرم بود فقط مانتوم رو دوباره بدون این که دکمه هاش رو ببندم تنم کردم و
دُییدم،صدا از بیرون خونه میومد پس بدو بدو رفتم بیرون.وقتی رسیدم دهنم باز
مون دیدم که اسماء یه چوب تو دستش بود پسره هم گارد گرفته بود!یه دفعه ای
پسره چشاش شد اندازه دو تا سکه 500تومنی! بعد چند ثانیه تازه فهمیدم برای چی
جفتشون تعجب کردن..فوری چرخیدم و پشتم رو به اسماء و اون پسره کردم و
دکمه های مانتوم رو بستم و مقنعم رو مرتب کردم ودوباره چرخیدم.اسماء:ملیکا..
(جدی گفت): برو گمشو همین الان.من:چی؟اسماء تو با منی؟اسماء:نه بابا با تو
نیستم با این خرس گندم اگه با تو بودم با الان خودمو خاک میکردم.خیالم راحت
شد.بعد اخماشو تو هم فرو کرد و با چوبی که دستش بود زد به پای او پسر بیچاره
پسره هم گفت:هوووووووووش مواظب باش داری با چه کسی همچین رفتاری
میکنی شخصیت خودت رونگه دار،بعد رو به من ادامه داد:میشه این
حِی.....استغفرالله....آدم رو به چه حرفایی که وادار نمیکنن.اسماء با تندی گفت با
کی بودی به من میگی حیوون؟اره؟بیچاره پسره یه پوفی کشید و گفت: حالا بیا
جمعش کن ای خدای من.بعد اسماءدوباره اومد که با چوب بزنه تو پای پسره که..
پسره به یه طرزی چوب رو از گرفت و زانوش رو خم کرد و چوب رو از وسط
به دو نیم کرد.من گفتم:اسماء میشه به منم توضیح بدی که چرا این آقا رو داری
میزنی؟اسماء گفت:اول اون شروع کرد بعد پسره گفت:اولن:اون نه این!-دومن:
این به درخت میگن!-سومن:کی بود لاستیک ماشینمو داشت پنچر میکرد؟اسماء
گفت:داشت پنچر میکرد یا پنچر کرد؟پسره گفت:چی؟اسماءبا یه لبخند شیطانی
گفت:بله پنچر کردم، تقصیر خودت بود......ساعت خواب.منم با عصبانیت
گفتم اسماء پنچر کردی طلبم داری؟____حالا میشه یکی مثل آدم بیاد و درست
و حسابی ماجرا رو برام تعریف کنه؟پسره اومد جلوم و گفت: بله میگم،خب ماجرا
از اونجایی شروع شد که من ماشینم رو اینجا پارک کردم تا برم یه ابمیوه واسه
خودم بگیرم ووقتی هم که برگشتم دیدم این خانم مشغول پنچر کردن ماشینه منم
گفتم:هوی خانم داری چه غلطی میکنی؟اونم جواب سر بالا داد منم چون حرسم
در اوده بود یه لگد به پاش زدم بعد این خانم جیغ زد چوبی رو که الان
شیکوندمش رو برداشت و...من:خب خب خب فهمیدم، ولی اقا شما هم تقصیر
کارین اخه جلوی اپارتمان ما پارک کردین و ماشین دوستم نمیتونس بیاد تو
پارکینگ در ضمن روی دیوار رو بخونید ماشاالله شما دیگه سواد دارید
اینجا نوشته:پارک=پنچری!پسره گفت:باشه بالفرض تقصیر من ببخشید.....
عذر میخوام..اسماء هم که انگار تازه شوخیش گل کرده بود و وقت گیر اورده
بود:گفت موز میخوای؟موز؟هه هه هه من با جدیت رو به اسماء گفتم:بس کن....
وقتی داشتم بر میگشتم پسره یه چیزایی بهم گفت ولی نفهمیدم...رفتیم تو خونه
اسماء گفت:ملیکا تو که انقدر محجبه باوقار متین مرتب سر به زیر....پریدم تو
حرفش و گفتم خیله خب بابا حرف اصلی تو بزن.بعد گفت:چرا با اون ریخت
خجالت نکشیدی؟_من چمیدونستم اون جا پسر هم هست صدای جیغت رو که
شنیدم کلن از همه چی یادم رفت.مرض داشتی الکی جیغ زدی؟گناهش به گردن
تو._به من چه!به پام که زد ترسیدم گفتم نکنه یه وقت چاغو کشی چیزی بخاطر
همین ترسیدم و جیغ زدم.همین!_خیله خوب بابا بیا تو اتاقم یکم اهنگی فیلمی
چیزی نگاه کنیم تا از استرس امتحانمون کم شه.بعد یک ساعت اسماء رفت و
دقایقی بعدش داداش مهدیم اومد:به به خانم زرنگه چه خبر از امتحان؟_خوب
بود چطور؟لابد میخوای بهم اعتماد به نفس بدی؟اره؟_میدونم که گندیدی اجی
کله خر ولی خب گناه داری نمیخوام اشک یه دختر بیچاره در یاد پس به خودت
اعتماد به سقف داشته باش که تو میتونی جزء اخرین نفرات کنکور باشی...
خیلی بی خیال بهش گفتم بیشعورو پشتم رو بهش کردم کردم و رفتم تو اتاقم.
یه هفته بعد اسماء بهم زنگ زد که دلم گرفته امروز نهار مهمون منی منم با
کله قبول کردم،چون واقعااین چند روزه دلم بد جور گرفته بود.
در کمدم رو باز کردم مانتو ی سرمه ای کتونم رو با شلوار دمپا مشکیم پوشیدم.
ساعت دستم رو در اوردم و ساعت مشکی اسپرتم رو با ساق دست مشکیم پوشیدم
و چون وقت نبود همون مقنئه همیشگیم رو پوشیدم و به داداشم گفتم که برسونتم.
بعد دقایقی رسیدیم به رستورانی که اسماء دعوتم کرده بود،_سلام اسماء،_سلام چ
عجب بالاخره رسیدی_واقعا ببخشید داداشم لج کرده بود و من رو نمی رسوند به
همین دلیل دیر شد،ببخشید_خیلی خوب حالا سفارشت چیه؟_اممم همونی که تو
میخوری_باشه الان گارسون رو صدا میکنم؛گارسون لطفا بیا سفارشامون رو
بگیر.......(بعد ثانیه ای)اسماء:نگاه نگاه اون اقاهه چقدر خوشتیب با اون کت
چرمش اویییییی جیگر شده_ریخت مردم به ما چه ربطی داره اخه؟_بالاخره
گارسون تشریف فرما شد.
گارسون یه پسر جوونی بود:به به خانم های خوشگل حیف نیست تنها این جا
نشستید؟ اسماء زیر لبی گفت:فکر نمیکنم به کسی ربطی داشته باشه و من مِنوی
غذا رو از گارسون گرفتم و گفتم:خب 2 تا دوغ......2 پرس کباب برگ........
2 تا کاسه سوپ برنج به عنوان... پیش غذا........امممممم فکر نمیکنم چیزی
مونده باشه تا یاد اوری کنم؟هوم؟چو.....ن هی شما پسرا مغز درست و حسابی
ندارین.گارسون با عصبانیت فقط دستش رو مشت کرده بود و فشار میداد.
بعد چند ثانیه چون دیدم جوابی نمیده مِنو رو پرت کردم رو زمین
شروع به داد و بی داد کردم:پس شما این جا الکی حقوق میگیرین؟یعنی چی
چرا نمیری سر کارت و سفارش هایی که بهت دادم رو بدی یه اشپز؟اصلا
سفارش هایی که بهت دادم یادت هست؟ما اینجا نیومدیم که تو خیره بشی به ما (اینو خیلی بلند گفتم و وقتی گفتم همه حواساشون به ما جمع شد)یه دفعه ای یه سیلی محکم بهم زدو.....
فایل های ضمیمه شده
سه شنبه 12 بهمن 1395 - 14:44
نقل قول این ارسال در پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.