زمان جاري : دوشنبه 11 مرداد 1400 - 7:24 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / رمان های جدید / رمان همدانشگاهی شیطون من
ارسال پاسخ جديد
رمان همدانشگاهی شیطون من
تعداد بازدید: 2970
yasi1383sol آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:14 /3 /1399

تشکر شده : 1

رمان همدانشگاهی شیطون من

نام رمان:همدانشگاهی شیطون من
نام نویسنده:دخی لجباز(یاسی)
ژانر:طنز و کلکلی و عاشقانه
خلاصه رمان:
رمان همدانشگاهی شیطون من
درمورد دختریع ک توی دانشگاه با ی پسری کل میندازه و خلاصه جنگ جهانی این دو شروع میشه😜
بعد از مدتی میفهمه ک این آق پسر خوشجلمون پسر دوست ددیشه😁
اما از کش مکش این دو چیزیو کم نمیکنه تا اینکهـ...😁
پایان خوش...😍

دوشنبه 19 خرداد 1399 - 12:44
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
تشکر شده تشکر شده: 1 کاربر از yasi1383sol به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: atrin -
yasi1383sol آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:14 /3 /1399

تشکر شده : 1

پاسخ 1 : همدانشگاهی شیطون من
@roman_diivonekhone
#همدانشگاهی_شیطون_من
با صدای مامان که داشت به در میکوبید چشمامو باز کردم خواستم دوباره ادامه ی خوابمو برم که چشمام به ساعت افتاد و کلا خواب از سرم پرید
ای وای فقط ۵دیقه وقت برای آماده شدن داشتم
جیــــــــــــغ.صدامو انداحتم پس کلم:+مامان،مـــامــــــــانننن پس چرا گوشی من زنگ نخورد؟
مامان پوکر فیس نگام کرد:—خواب زمستونی بخیر این موبایلت خودشو کشت.
با عجله یه مانتو ی سرمه ای با شلوار و مقنعه ی مشکی پوشیدم و سوار عشقم(ماشینشه)شدم.
به سه سوت نرسیده جلو دانشگاه بودم.فقط خدا خدا میکردم این موسوی(استادشه)نیومده باشه
تا به در کلاس رسیدم با عجله دستگیره درو کشیدم پایین اما انگار امروز شانس باهام یاربود و این
صخره ی جلبک زده هنوز نیومده بود
بعد از ۵دیقه موسوی با اون اخمش که همیشه رو صورتش خودنمایی میکنه وارد کلاس شد و از همون موقع که رسید عین ربات شروع کرد درس دادن
آخرم هیچی از این چرت و پرتایی هم که گفت نفهمیدم،خخخخخ
تا شروع کلاس بعدی رفتم سلف چون امروز صبحونه نخورده بودم یه کیک و شیرکاکائو گرفتم و شروع به خوردن کردم که توجهم به یه پسره ای چهارشونه و قدبلند افتاد که با دوستش توی سلف نشسته بودن وداشتند باهم حرف میزدن
یه دفعه صدای پچ پچ از کنار گوشم شنیدم که دوتا دختره ای بودند وقتی ردشدند فهمیدم دربارهی اون دوتا بدبخت اظهار نظر میکردن
ساعتو نگاه کردم الانا بود که دیگه کلاسم شروع بشه
تا وارد کلاس شدم ردیف دوم نشستم
اهههههه امروز چه روز مزخرفیه ها

#پارت۱
دوشنبه 19 خرداد 1399 - 15:36
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
yasi1383sol آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:14 /3 /1399

تشکر شده : 1

پاسخ 2 : همدانشگاهی شیطون من
@roman_diivonekhone
#همدانشگاهی_شیطون_من

یه پسر خوش هیکل که یه کت و شلوار طوسی همرنگ چشماش پوشیده بود با یه قیافه ی توپ در کل یه پا جیگری بود برا خودش،وارد کلاس شد.اِاِاِ اینکه داره میره سرجای استاد بشینه.آی من حال کنم بره جای استاد و همون موقع استاد غفاری برسه،خخخ چقدر ضایع بشه.(آخه یبار یکی از پسرای دانشگاه رفت و خودشو جای استاد زد همون وقت استاد رسید و از کلاس انداختش بیرون)
جیگره:سلام از این به بعد من به جای استاد غفاری میام فامیلیم هم "پارسا"ست،خب اگه سوالی ندارید تا درسو شروع کنیم؟
ضایع شدم بـــــد انگار جدی جدی جای غفاری اومده بود
ای تارا خدا بگم چیکارت نکنه یه امروز نیومده ها حوصلم سررفت اوووف
منکه از درس دادن این چیزی حالیم نمیشه و آخرش هم باید برا امتحانش خربزنم پس حالا یه امروزو بیخیال درس میشیم.هوراااا
درد بیکاری نشستم نقاشی کشیدن.تو دوران دبیرستان من نقاش بچه ها بودم همیشه عکس خودشون و شووراشونو من میکشیدم.به یاد قدیم داشتم عکس تاری و همــــسر آیندشو میکشیدم و هرلحظه که به کامل شدن نقاشی میرسیدم لبخندم پررنگ تر میشد
یهو حس کردم کلاس ساکت ساکت شد
سرمو آوردم بالا دیدم این یارو پارسا درست بالا سرم وایساده،دیدم کم کم رنگش داره به بنفش تغییر میکنه یهو منفجر شد:من از اول کلاس دارم برا کی درس میدم هاااان؟برای چی درس میدم؟برای اینکه تو بشینی سر کلاس و نقاشی بکشی؟واقعا که خانم...اگه یه بار دیگه تکرار بشه اخراجی فهمیدی؟

#پارت۲
دوشنبه 19 خرداد 1399 - 15:37
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
yasi1383sol آفلاين

ارسال‌ها : 4

عضويت:14 /3 /1399

تشکر شده : 1

پاسخ 3 : همدانشگاهی شیطون من
@roman_diivonekhone
#همدانشگاهی_شیطون_من

و راهشو کشید رفت و ادامه ی درس کوفتیشو داد که منم باز هیچی سردر نیوردم
ایششش حالا فکر کرده کیه که از راه نرسیده چسبید به پاچه ی من
والاااا.از درون داشتم میپوکیدم که نمیتونستم جوابشو بدم،چون اگه این دهن مبارک بنده باز میشد و من حتی یه کلمه هم حرف میزدم از کلاس حتما بیرونم میکرد
به هر بدبختی که بود اون کلاسم هم تموم شد و برگشتم خونه
..........................................
با صدای زنگ موبایلم همونطور چشم بسته تماسو وصل کردم و جواب دادم:+الـــــــو
-الو سلام آنی جون چطوری؟
+تارا صبح اول صبح زنگ زدی ببینی من چطورم؟
وقطع کردم.دوبار دیگه زنگ زد که منم ریجکت کردم اما بار سوم جواب دادم:+ای بابا خب تارا تو که خواب امروزمو به من زهر کردی(داد زدم)دیگه چی میخـــــوای؟
-اِ آنی تو چته؟چرا دوباره پاچه میگیری؟میخواستم بگم ترانه یه مهمونی ترتیب داده که بچه های دانشگاهن میای بریم؟
+نچ
-خواهریـــــــــ
+راه نداره
-جون تارا
+خب حالا کِی هست؟
با ذوق گفت:-فردا شب
+خب منکه لباس ندارم
-الان میتونی بیای بریم خرید منم لباس ندارم
+باشه نیم ساعت دیگه دم خونتونم،بای
-بـــــــای

#پارت3
دوشنبه 19 خرداد 1399 - 15:38
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: